Friday, November 20, 2009

یکشنبه 17 آبان 1388


بایوت



جی بوی

کنار اندرو که بودم زمان برایم معنا پیدا نمیکرد یک هفته

فرصت استراحت من تمام شده بود و فردا اولین روز کاری

من در شرکت پدرم بود اندرو تقریبا تمام جاهای دیدنی

لندن را به من نشان داد و هیچ لذتی شیرین تر از این

نیست که کنار او باشی و او از شهرش برای تو بگوید

شب هنگامی که میخواست برود به او گفتم من فردا

اولین روز کارم است و ممکنه تورا کمتر ببینم خنده ی

شیرینی کرد و گفت زیاد امیدوار نباش تا امدم منظورش

را بپرسم رفته بود و فقط شنیدم که گفت به امید دیدار


معصومیت


گمشده آدما تو این دنیای بزرگ چیه ؟

اصلا چیزی بوده که گمشده باشه که بخوایم پیداش کنیم؟

یا چیزی هست که باید باشه ؟ یعنی بهش نیاز داریم.

اون چیه ؟

چیه که تو وجود انسان باعث لذت میشه ؟ اصلا لذت چیه؟

کی تجربه ای داشته که توش لذت کامل باشه ؟

اگه قرار باشه ما قاضی باشیم . چه انسانی رو با چه خصوصیاتی رو میذاریم گوشه دیوار

و بهش میگیم به به !

همراه

رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند

یادداشت های روزانه ی یک دزد

غول‌ها همیشه از تاریکی بیرون می‌آیند. امشب می‌خواست گم شود توی شهر. انداخته بود آمده بود جنوب‌شهر، ساعت از نیمه گذشته بود، و ماشین‌اش را پارک کرده بود و به خودش گفت این خیابان را می‌روم پایین و می‌پیچم توی کوچه‌ی آخر. پیچید توی کوچه‌ی آخر. صدای پاهای‌اش را می‌شنید. شنیده بود که مردهای این محله، و البته کلن مردهای جنوب‌شهر، آن دسته از مردهایی که کار و بار اداری و رسمی ندارند، یا که چندان پای‌بندِ زندگیِ زناشویی نیستند، شب‌ها تا نزدیک به سپیده‌دم بیدارند، بیدارند اما خوابیده


صفحات خالی

و آن روز قلم در دستان او لغزید

و تو آفریده شدی بر کوزهء روزگار

دخترک اثیری ایران باستان

با دو چشمت، دو گنجینهء مهر

و با لبها

با ترکیب بندی صورت

صورتک اسیر در قالب تاریخ

و پیکرهء تاریخی تو

آن مرد آهنین

قهرمان

نماد

تاریخ

و گیسوانت

گیسوانت که در باد نمی رقصیدند

گیسوانت که بر پهنای پشتت ساکن بودند ...

شنبه 16 آبان 1388


ماهی و حوضش

چرا دوست داری همان بلایی که به سر خودت آمد سر من هم بیاید؟

چرا تو می خواهی همان رنجی که کشیدی را من هم بکشم؟

چرا لازم می دانی همان قدر که خودت اذیت شدی، من هم اذیت شوم؟

چرا؟

معصومیت

یادش بخیر . بچگی هارو میگم . چه روزای خوبی بود . یاد دوران دبستان ...

مداد مشکی و مداد قرمز . حتی یادمه مداد آبی هم داشتیم . یاد هم کلاسیا و تیم

فوتبال بخیر . همیشه بدترین روز سال تحصیلی ۱۴ فروردین بود . زمستونا چقد حال میداد

مشق نوشتن. اون موقع هم برقا زیاد میرفت . چه صفایی داشت با داداش وخواهر بچگی هامون.

یاد عکس بازی بخیر با دمپایی. یاد اون پیرن پرسپلیسی که هیچ وقت از تنم در نمیومد بخیر.

خانقاه

تکرارِ هماهنگِ اسمِ اعظمِ سگ…تقدیم به کاوه عزیز-یا-برخورد “من” با “من” ،با فاصله از “من”.توضیح اول اینکه این متن بدون ویرایش هست دوستان عزیزم و ببخشید دیگه که من همچنان احمقانه کارهای احمقانه ام رو به خورد شما بزرگواران می دم و توضیح دوم اینکه خودم هم نخوندمش و دلم می خواد که خودم هم براش کامنت بذارم و توضیح سوم اینکه رابطه “من” با “من” عاشقانه است و در واژگانی که بین ما رد و بدل می شود رابطه ای مبتنی بر خلاقیت ایجاد می شود.

مرز تازه

برای کسانی که به جرم آفرینش در بندند و در انتظار ...

آه، ای خاک مقدس غم بار من
چه تاریک و سردی
آن هنگام که فرزندانت را
به جرم عشق بر چوبه ی دار می کشند


آن هنگام که کبوتران در خون غلتیده ات هم
سرود آزادی سر داده اند


آه ، ای ایران من، چه سرد و خاموش می بینمت
آن زمان که پسرانت بر چوبه ی قصاوت
رقص شوم مرگ آغاز می کنند


Monday, November 16, 2009

جمعه 15 آبان 1388


آبی آسمانی

آسوده نخوابید که علم قاضی هم کفایت می کند

اینترنت با تقریب بسیار خوبی قطع است. پروتکل هایی مانند و مسنجر و وی پی ان همچنان بسته مانده اند. برنامه های عبور از سد سانسور هم کار نمی کنند. با گوگل ریدر مشغول خواندن وبسایت بالاترین می شوم که ناگهان به مطلبی بر می خورم. خبر بی نهایت شوکه کننده است: صدور حکم اعدام برای سه نوجوان همجنس گرا. هنوز خاطره ی اعدام آن دو کودک در مشهد از خاطرها محو نشده. هنوز ماجرای مکوان مولودزاده را که به جرم انجام عمل لواط در 13 سالگی بر خلاف حتی همین قوانین قرون وسطایی اعدام شد به خاطر دارم.
امروز، سه نوجوان در انتظارند. منتظرند که روزی در یک سحرگاه سرد پاییزی یا زمستانی در ِسلول گشوده شود و مردی با هیبتی رعب انگیز به آن ها بگوید که زمانشان فرا رسیده. وقت آن رسیده که با پای خویش قدم به قتلگاه بگذارند.
منتظرند که طناب دار بر گردنشان بیفتد و زیر پایشان خالی شود و بعد از لحظاتی بدنشان در بالای چوبه ی دار از جنبش بیفتد تا به جمع شاید صدها قربانی ای بپیوندند که از ابتدای این کابوس شوم 30 ساله جان خود را بر سر آن چه گریزی از آن نداشتند از دست دادند.

می گفتند درست است که برای همجنسگرایان مجازات اعدام وجود دارد ولی شرط آن وجود 4 شاهد عادل است و کیست که نداند احتمال این که 4 نفر همزمان شاهد عملی باشند که ذاتا در خلوت انجام می شود تا چه اندازه اندک است، تا جایی که عملا غیرممکن می نماید. پس خفه خون بگیرید و این قدر عز و جز نکنید و ننه من غریبم در نیاورید. برای گرفتن حقوقتان بروید آخر صف بایستید تازه اگر بشود حقی هم برایتان متصور شد.

همجنس گرایان اعدام می شوند و هیچ نیاز به شاهد عادلی هم نیست چنان که در پرونده ی مکوان نبود و در پرونده ی این سه کودک تازه به بلوغ رسیده هم نبوده است. حتی هیچ احتیاجی به مدرک و ادله هم نمی باشد و حالا دیگر علم قاضی کاملا کفایت می کند. چه باک که این علم از اعترافات متهم در زیر شکنجه ی اداره ی اطلاعات یا آگاهی در پی شکایتی واهی حاصل شده باشد یا حتی مثل پرونده ی این دو پسر (مهدی.پ و محسن.ق) با وجود انکار متهم و نبود هیچ شاهدی بر انجام عمل.

اعدام کودکان به اندازه ی کافی فاجعه انگیز است چه برسد به آن که اساسا جرمی هم مرتکب نشده باشند و تنها گناهشان رفتار بر اساس طبیعتی باشد که از آن ناگزیرند. نباید اجازه داد که خبر صدور این احکام لابلای اخبار مربوط به قیام سبز مردم ایران گم شود. گر چه که رژیم در این میدان جنایت های بی شمار و هراس انگیزی مرتکب شده است ولی در یک جبهه و میدان دیگر هم مشغول جنایت و آدمکشی است و آن هم اعدام کودکان است. 130 کودک در انتظارند تا طناب دار را بر گردن خود ببینند. فرصت هیاهوی وقایع اخیر بهترین زمان برای رژیم است که با برانگیختن حداقل توجه و اعتراض فرزندان وطن را به مسلخ ببرد. نباید گذاشت که رژیم به هدف خود دست یابد. باید در فرصت راهپیمایی هایی مانند 16 آذر که در پیش است بخشی از شعارها و خواسته ها را هم متوجه جنایات حکومت در این زمینه کرده و نگاه ها را به این سو نیز معطوف کنیم.

در پایان خطاب به خودم و دوستان همجنس گرا می گویم: از امشب دیگر آسوده نخوابید که علم قاضی هم کفایت می کند. اگر تا به حال با خیال این که برای اثبات عمل همجنس گرایانه نیاز به 4 شاهد عادل یا اقرار صریح متهم در دادگاه است خودمان را از حکم اعدام دور می دیدیم، حالا دیگر نمی توانیم همین طور بی تفاوت نشسته و خطر را بسیار دور از خود تصور کنیم. باید برخاست و کاری کرد و الا منتظر نشست که روزی در ِخانه را بزنند و کت بسته به دست جلاد بسپارند. اگر به خاطر خدا (در صورتی که به وجودش اعتقاد دارید) یا نجات انسانی بی گناه از مرگ اعتراض نمی کنید، به خاطر خودتان این کار را بکنید، به خاطر زنده ماندن.


ایران

My Pictures

اینجا سرزمین آفرینش

پيش از شما / به سان شما / بی‌شمارها / با تار عنكبوت / نوشتند روی باد / كين دولت خجسته‌ی جاويد زنده باد - استاد شفيعی كدكنی

تو را از رفتن هیچ گریزی نیست ٬ همچون نیاکان بی شرمت .

قسم به رنگ سبز فریاد ما ٬ روزی خواهی رفت

قسم به سپیدی آسمان شهر روزی خواهی رفت .

و قسم به رنگ سرخ خون جوانان ٬ ظلم پایدار نخواهد ماند .

شیون زنان بی پناه اما شجاع ٬ بانگ تکبیر جمهور مردم ٬ شعله ی آتش و گریه های بی امان ما از حجم آلوده ی هوایی که تو ساخته ای . همه و همه سوگند می خورند که تو روزی خواهی رفت .

و ما آن روز را انتظار می کشیم ٬ ما آن روز را نقاشی می کنیم ٬ آن روز را متولد خواهیم ساخت

بایوت

صبح جمعه ی من

صبح ماشین رو ورداشتم و از خونه زدم بیرون . داشتم زیر لب ترانه ای رو که پخش می شد رو زمزمه میکردم . یار دبستانی من / با من و همراه منی / چوب الف بر سر ما ........

عاشق این ترانه یا به قولی سرود هستم . محاله سوار ماشین بشم و این آهنگ رو ۷-۸ بار گوش نکنم !

همین طور که داشتم می رفتم یهو یه فکری به ذهنم رسید . ماشینو یه گوشه پار کردم و پیاده به راه افتادم .

رفتم و رفتم و رفتم تا اینکه خودم رو جلوی کودکستان زمان بچگیم یافتم . اما کودکستان دوران بچگی من و دوستام رو خراب کرده بودن و جاش یه ساختمان دیگه ساخته بودن ! الان دیگه کودکستان نبود هنرستان بود . یاد گریه های هفته های اول رفتن به کودکستان افتادم . یاد اون روزهایی که همه ی کادر کودکستان به همراه مامانم بسیج میشدن تا شاید منو آروم کنند و متقاعدم کنند که برم سر کلاس . تا اینکه من راضی میشدم برم سر کلاس به شرطی که مامانم هم باهام بیاد بشینه تو کلاس ! خلاصه سرتون رو درد نمی آرم مامانم هم باهام می اومد مشست سر کلاس و تا من مشغول بازی با بچه ها میشدم یواشکی در می رفت . اولین کتک رو کودکستان خوردم . از دست مربی مون . آخه یه شورش بزرگ رو توی کودکستان رهبری کرده بودم . . اون روز موقع زنگ تفریح بچه های کلاسمون رو جمع کردم و بهشون گفتم هرچی صندلی توی کلاس هستش رو گوشه کلاس روی هم بچینین . بعد به فرمان من همتون به کلاس بغلی حمله کنید . صندلی ها رو روی هم گوشه کلاس تلنبار کردیم و داشتیم آماده حمله به بچه های کلاس بغلی می شدیم که نقشه لو رفت و من که رهبر شورش بودم و همه بچه ها رو مربی مون تنبیه کرد . ادامه ...

سایه تاریکی

من معتادم

چیزم دهن هرکی میگه این شعر نیست

.

(برا اونی که هی تو خیابونا میبینمش )


ماهی و حوضش

چند ماهی است که از زور شکم با من رفاقتی به هم زده اند؛ رفاقت های موقتی. و مثل هر گربه ی دیگری زیبایند و خنگ.


نوشته گاه یک همجنسگرا


جدول پارافیلیا (انحراف جنسی)

اختلال

تعریف

ملاحظات عمومی

درمان

عورت‌نمائی
(exhibitionism)

نشان دادن آلت تناسلی برابر عموم، در زنان نادر است.

افراد می‌خواهند که به جنس مؤنث شوک وارد کنند، واکنش‌ او تصدیقی برای سالم بودن آلت تناسلی به بیمار است.

روان‌درمانی بینش‌مدار، شرطی‌سازی انزجاری. زنان باید سعی کنند که به مرد عورت‌نما توجهی نکنند، چرا که او خطرناک نیست، اگرچه نفرت‌انگیز است، یا به پلیس خبر دهند.

یادگارخواهی
(fetishism)

انگیختگی جنسی با اجسام بی‌جان (مثلاً کفش، مو، لباس)

تقریباً همیشه در مردان دیده می‌شود، اغلب به دنبال آن احساس گناه اتفاق می‌افتد.

روان‌درمانی بینش‌مدار، شرطی‌سازی انزجاری، غرقه‌سازی تجسمی (یعنی بیمار با یادگار، آن‌قدر خودارضائی می‌کند که اثر انگیختگی را از دست بدهد (اشباع‌سازی خودارضائی).

مالش
(frotteurism)

مالیدن آلت تناسلی به جنس مؤنث برای ایجاد انگیختگی و ارگاسم

در مکان‌های شلوغ اتفاق می‌افتد، مثلاً مترو، معمولاً مردان منفعل و فاقد اعتمادبه‌نفس آن را انجام می‌دهند.

روان‌درمانی، بینش‌مدار، شرطی‌سازی انزجاری، گروه‌درمانی، داروهای ضدآندروژن.

بچه‌بازی
(castration anxiety)

فعالیت جنسی با کودکان کم‌تر از سیزده سال، شایع‌ترین پارافیلیا است.

%۹۵ هتروسکسوال، ۵% هموسکسوال، خطر تکرار رفتار زیاد است. بیمار از برقراری روابط جنسی با بزرگسالان می‌ترسد، اعتمادبه‌نفس پائین است. ۱۰ تا ۲۰% کودکان تا سن ۱۸ سالگی، مورد تعرض قرار می‌گیرند.

قرار دادن بیمار در واحد درمانی، گروه‌درمانی، روان‌درمانی، بینش‌مدار، داروهای ضدآندروژن برای کاهش میل جنسی.

آزارخواهی (مازوخیسم) جنسی
(pedophilia)

لذت جنسی، با سوءرفتار جنسی یا روانی قرار گرفتن، یا تحقیر شدن (آزادخواهی اخلاقی ـ sexual masochism) حاصل می‌شود.

دفاع در مقابل احساس گناه مربوط به ارتباط جنسی، مجازات و تنبیه را به خود برمی‌گرداند.

روان‌درمانی بینش‌مدار، گروه‌درمانی.

آزارگری(سادیسم) جنسی
(transvestic
fetishism)

برانگیختگی جنسی در اثر رنج دادن روانی یا جسمی شخص دیگر ایجاد می‌شود.

اغلب در مردان دیده می‌شود. از نام مارکی دوساد گرفته شده. در بعضی موارد منجر به تجاوز جنسی می‌گردد.

روان‌درمانی بینش‌مدار، شرطی‌سازی انزجاری.

یادگارخواهی همراه میدان‌پوشی
(voyeurism)

میدان‌پوشی

اغلب برای انگیختگی دگرجنس‌خواه استفاده می‌شود.
مبدل‌پوشی مرد به زن شایع‌تر است.
نباید با ترانس‌سکسوالیسم که فرد خواهان تعلق به جنس مخالف است، اشتباه شود.

روان‌درمانی بینش‌مدار.

چشم‌چرانی
(excretory paraphilias)

برانگیختگی جنسی با نگاه کردن به اعمال جنسی (مقاربت یا شخص برهنه) حاصل می‌شود. ممکن است در زنان هم اتفاق بیفتد، ولی در مردان شایع‌تر است. نوع دیگر آن گوش دادن به مکالمات اروتیک است (مثل ارتباط جنسی تلفنی)

معمولاً در مدت عمل چشم‌چرانی، خودارضائی اتفاق می‌افتد. معمولاً به‌دلیل ولگردی یا چشم‌چرانی دستگیر می‌شوند.

روان‌درمانی بینش‌مدار، شرطی‌سازی انزجاری.

پارافیلیاهای دفعی
(coprophilia)

مدفوع کردن (کوپروفیلیا ـ urophilia) یا ادرار کردن (اوروفیلیا ـ zoophilia) روی شریک جنسی یا برعکس

تثبیت در مرحله مقعدی رشد، Klismaphilia (تنقیه)

روان‌درمانی بینش‌مدار.

حیوان‌خواهی

منبع : پایگاه اصلاع رسانی پزشکی شفا

ارتباط جنسی با حیوانات

در مناطق روستائی شایع‌تر است، ممکن است فرصت‌طلبانه باشد.


.

دوستانی دیگر ....

يكي مي آيد،‌يكي مي رود

يكي از سياهي مي نويسد يكي از سفيدي،‌يكي از غم و ديگري از عشق .

سيناها مي روند و سكوت اختيار مي كنند و دوستاني ديگر آغاز مي كنند دوستاني كه اميدوارم هيچگاه سينا را الگوي خود قرار ندهند.

آري مدتهاست كه رفت و آمدنهاي وبلاگي در جامعه مجازي همجنسگرايان به امري عادي تبديل شده است،‌ و حال در اين جامعه كوچك دو دوست عزيز پا به ميدان نهاده اند ،‌ آرش عزيز كه گويا به دنبال سهم خود از عشق و زندگي مي گردد و ميلاد عزيز نيز كه در حال تجربه كردن سالهاي خاكستري عمرش مي باشد ،‌سالهايي كه اميدوارم هر چه زودتر سفيد شوند ، سفيد سفيد.

آرش و ميلاد عزيز از شروعتان بسيار خوشحال شدم ، آغازي كه اميدوارم هيچگاه پايان نداشته باشد.

یادداشت های روزانه یک دزد

سراسر شاهد همه چیز بودم


Sunday, November 15, 2009

پنجشنبه 14 آبان 1388


پسر: سیزده آبان و حاشیه متاثرکننده ی بعضی برخوردها

لینک به منبع

بکارگیری برخی شعارهای تند ،توسط عده ای از راهپیمایان و اقدامات ناپسند گروههای لباس شخصی و تکرار برخورد های خشن ، به راهپیمایی روز استکبار چهره ای جدید داد

به گزارش پایگاه خبررسانی عبرت از نخستین ساعات صبح امروز مردم وظیفه شناس کشورمان در گروههای مختلف سنی و اجتماعی با حضور در خیابانهای شهرهای مختلف ، حضوری متفاوت را در روز مبارزه با استکبار جهانی تجربه کردند و البته این راهپیمایی عظیم و بی سابقه بدلیل برخی تدابیر اشتباه و برخوردهای ناصواب بخصوص از سوی تعدادی از افراد در برخی نقاط به خشونت گرایید و منجر به خسارت به اموال عمومی نیز شد

به گزارش اختصاصی خبرنگار عبرت با اعلام مسیر میدان هفت تیر به سمت لانه جاسوسی از سوی گروههای نزدیک به جریان اصلاحات موسوم به سبزها ، جمعیتی کثیر از حامیان این گرایش به سمت میدان 7 تیر حرکت کرده و در مسیر پیاده روهای خیابان کریم خان زند با سکوت به سوی میدان ولی عصر به تردد پرداختند

همزمان نیز واحدهای مختلف پلیس ضد شورش و بعضی نهادهای نظامی و شبه نظامی نیز بصورت گسترده و بی سابقه با ابزار و ادوات خاص در مسیر مذکور استقرار یافته و بدنبال شعارهای تند غیر مرتبط با 13 آبان توسط دسته هایی از راهپیمایان بین آنها و پلیس در گیریهایی رخ داد و البته لباس شخصی ها نیز در روز روشن با زنجیر و چوب و بعضا لوازمی غیر متعارف به برخورد با راهپیمایان سبز پرداختند که در بعضی موارد نیز به شدت عمل منتهی و موجب زخمی و آسیب دیدن مردم و درگیری متقابل بین آنها شد

تصویر اختصاصی عبرت

خبرنگار عبرت حاضر در محل گزارش کرد:

تعداد ی از راهپیمایان با نمادهای سبز در مسیر خیابان میرزای شیرازی با مسدود کردن مسیر خیابان با سطل های زباله در حال سوختن به سنگ پرانی به سوی نیروهای لباس شخصی پرداخته و همزمان نیز با پلیس درگیر شدند که این برخوردها در موزات خیابانهای مجاور به زد و خورد و تعقیب وگریز انجامید

بر اساس این گزارش راهپیمایان که از سوی میدان هفت تیر بصورت پیاده و در مسیر پیاده روهای مجاور به سمت میدان ولی عصر در تردد بودند در برخی موارد با پلیس و نیروهای دیگر مستقر در گیر شدند که پس از دقایقی این برخوردها به استفاده از گاز اشک آور در محدوده کریم خان و بعد از پل انجامید ، بگونه ای که بیشتر عابرین و حاضرین بعلت مسائل ناشی از استشمام گاز با مشکل روبرو می شدند

در عین حال مقارن ساعت 13 صدای چند مورد تیراندازی نیز از سمت میدان ولی عصر بگوش رسید و متعاقب آن بخشی از جمعیت حاضر به سمت فرعی ها و خیایانها های مجاور کریم خان زند حرکت کرد و درگیری های پراکنده در کوچه ها شدت گرفت که بعضا باعث شکسته شدن خودروهای مردم پارک شده در خیابان بود

خبرنگار عبرت با ارسال عکسی نوشت : علیرغم تذکرات مکررا مسئولان در زمینه برخورد و شیوه های استفاده از باتوم ، در چندین مورد نظامیان مستقیما سر فرد را با باتوم مورد اصابت قرار داده و موجب آسیب های جدی به معترضین می شدند و در یکی از موارد در پارکی در کریم خان یک درجه دار ضمن درگیری با باتوم ضربه شدیدی را به سر یک جوان وارد کرد که منتهی به خونریزی شدید وی گردید و بلافاصله درمان وی توسط اورژانس در محل صورت گرفت ،لازم بذکر است که از برخی از اینگونه رفتارهای نادرست و خشن توسط حاضرین تصویر برداری شده و از شبکه های خارجی به نمایش در آمد

این در حالیست که پیش از این یکی از بازپرسان دادسرای تهران خطاب به آیت الله لاریجانی از وی خواسته بود تا ترتیبی اتخاذ گردد تا در هنگام مقابله پلیس با افراد خاطی و در جریان تظاهرات به هیچ عنوان ماموران با باتوم به سر افراد ضربه وارد نکنند تا منتهی به مرگ و وقوع جنایت شود

عبرت با این زمینه که مقاما ت کشور و همچنین رهبری معظم انقلاب و رئیس دستگاه قضایی اقراد را از اقدامات خود سرانه نهی کرده اند از دادستات عمومی و انقلاب تهران می پرسد :

ماموری که در تصویر مشاهده می شود و اقدام او در وارد کردن ضربه با باتوم به سر زنی بی دفاع بارها از رسانه های بیگانه باز پخش گردید ،حتی با این قید که زن مجرم و گناهکار بوده و تخلفش روشن و کاملا مشهود باشد بر چه اساسی صورت گرفته و کدام انسان با وجدانی می توانسته مجوز چنین عمل وحشیانه و بدور از تعلیمات اسلامی را تایید کند این تصویر را منشتر ساخته تا حکایت کهریزک نشود و مسئولان قضایی و متدین و منصف این فرد را شناسایی و عمل او را که قطعا غیر انسانی و نادرست تلقی می گردد دنبال و مجازاتش را در دستور کار قرار دهند ، چرا که چنین رفتارهایی را هیچ مسلمانی تایید نمی کند

در عن حال خبرنگار عبرت گزارش کرد که در مسیر خیابانهای تخت طاووس ،حالد اسلامبولی و ولی عصر نیز حضورنیروهای پلیس و بیسج با لباسهای خاص کاملا برجسته و مشهود بود و تلفن های موبایل از پیش از ظهر در کلیه مناطق نزدیک به این رخدادها قطع گردید و امکان تماس نبود

در برخی مقاطع مردم حاضر به اقدامات خوبی که از سوی ناجا می شد واکنش نشان داده و شعار می دادند «نیروی انتظامی تشکر، تشکر» که نیروهای انتظامی به هدایت و راهنمایی مسیر به جمعیت ها می کرد و از سوی دیگر پس از پرتاب گاز اشک آور در میدان 7تیر، مطهری، تقاطع ولی عصر فاطمی و تقاطع ولی عصر مطهری شعارهای اعتراضی علیه نیروی انتظامی سر داده می شد.

ساعت 12 ظهر تعدادی از سطل های زباله در خیابان ولی عصر میان تقاطع فاطمی و مطهری توسط برخی تظاهر کنندگان به آتش کشیده شد.

از سوی دیگر از حدود ساعت 9 صبح دیروز خیابان های منتهی به لانه جاسوسی امریکا شاهد حضور اقشار مختلف مردم بود ومراسم 13 آبان را متفاوت از سالهای قبل کرده بود. اگر تا سالهای قبل مراسم 13 ابان بیشتر مختص دانش اموزان و دانشجویان بود و به صورت محدود در خیابان های منتهی به سفارتخانه برگزار می شد اما امسال هر عابری می توانست انبوه جمعیت در هر سنی را در میان راهپیمایان این مراسم ببیند.پرچم های سه رنگ مشهود ترین نشانه ای بود که در مراسم در دستان بسیاری از حاضران به چشم می خورد.در میانه مراسم مجری برنامه اعلام کرد که جمعی از نمایندگان مجلس به دلیل اهمیت مراسم جلسه علنی مجلس را ترک کرده اند و به جمع ما می پیوندد .

دقایقی بعد از اغاز سخنرانی حداد عادل تعدادی از نمایند گان کم کم به میان جمعیت می ایند.بروجردی ،آلیا،میر تاج الدینی ،کوچک زاده، رسایی ، رهبر ،قاضی زاده از جمله نمایند گانی هستند که در میان مردمم دیده شدند

محمد تقی کروبی، فرزند مهدی کروبی، از حمله نیروهای انتظامی و حکومتی و شلیک مستقیم گلوله گاز اشک‌آور به پدرش در راهپیمایی ۱۳ آبان خبر داد و مسئولیت هرگونه اتفاق برای این نامزد معترض انتخابات را به عهده مسوولان دانست.

از سوی دیگر، اخباری مبنی بر حضور مهدی کروبی در میدان هفت تیر منتشر شده، اما گویا از حركت وی به سمت لانه جاسوسی جلوگیری شده است. همچنین برخی منابع خبری اصلاح‌طلب از حضور معترضان در خیابان كارگر و حوالی میدان انقلاب خبر داده و نوشته‌اند: «گروه‌هایی از دانشجویان معترض نیز از دانشگاه‌های تهران و شریف به سوی سفارت سابق آمریكا حركت كردند، اما نیروهای انتظامی مانع حركت آنها شدند.»

تصاویر اختصاصی عبرت

محمد تقی کروبی گفت: «آقای کروبی مطابق با وعده‌ای که به مردم داده بود، در راهپیمایی روز ۱۳ آبان حضور یافت و به سمت میدان هفت تیر حرکت کرد، اما متاسفانه نیروی انتظامی و بخش‌هایی از نیروهایی که در آنجا حضور داشتند مانع رفتن وی به میدان هفت تیر شدند و درگیری‌هایی نیز صورت گرفت.»

محمد تقی کروبی اظهار داشت: در نتیجه هجوم نیروها دو محافظ آقای کروبی و شماری از مردم نیز زخمی شده‌اند.

فرزند مهدی کروبی همچنین گفت که نیروی انتظامی به صورت مستقیم به سوی کروبی و اطرافیان وی گلوله گاز اشک‌آور شلیک کرده است که یکی از محافظان وی بر اثر اصابت گلوله گاز اشک‌آور زخمی شده و به بیمارستان منتقل شد.
وی مدعی شد به کروبی اطلاع داده بودند ممکن است در روز ۱۳ آبان علیه وی «عملیات انتحاری» صورت بگیرد و از او خواسته شده بود در راهپیمایی شرکت نکند.به گفته فرزند مهدی کروبی، وی بر اثر تماس با گاز اشک‌آور مهدی کروبی «تاحدودی» دچار ناراحتی پوستی شد.

مهدی کروبی به تازگی نیز در جریان بازدید از نمایشگاه مطبوعات در تهران مورد حمله حامیان دولت قرار گرفت و مهاجمان عمامه او را بر زمین انداختند.


در همین حال خبرگزاری رسمی دولت (ایرنا) این‌گونه گزارش کرد:
«تعداد زيادي از گروه‌هاي خودجوش مردمي، دانشجويان و دانش‌آموزان مناطق مختلف تهران از خيابان مفتح وارد ميدان هفت تير شده و شعارهايي در حمايت از انقلاب و ولايت فقيه سر دادند… اين در حالي است که درگيري هایی در ابتداي خيابان قائم مقام و خيابان استاد نجات اللهي ادامه دارد و اکثر اين افراد در حال حرکت به سمت خيابان ولي عصر(عج)هستند… اغتشاشگران که نشان های سبز به همراه دارند خبرگزاري جمهوري اسلامي را با سازمان صدا و سيما اشتباه گرفته و شعار مي دهند: "ننگ ما، صداوسيماي ما" و "دروغگو، دروغگو».
اين جمع همچنين سطل هاي زباله اطراف اين محل را به آتش کشيدند. دختران و پسرهاي شرکت کننده در اين تجمع با حرکات موزون به طرح شعارهايي عليه روسيه پرداختند. «مرگ بر ديکتاتور» و «ياحسين مير حسين» از ديگر شعارهاي اغتشاشگران بود.
در حوالی مناطق مرتبط و نزدیک به محل تجمعات و راهپیمایی، تلفن‌های همراه با اختلال روبه‌رو و بارها قطع شد.
گفتني است، ترافيك وحشتناك و سرسام‌آور خودروها پیرامون مسيرهاي راهپيمايي، از ديگر حاشيه‌هاي روز 13 آبان امسال است.

در همين رابطه مهر گزارش داد عده يي از جوانان که بعضاً با نمادهاي سبز از خيابان هاي منتهي به ميدان هفت تير حرکت مي کردند با سر دادن شعار مرگ بر روسيه به خيل جمعيت راهپيمايي کنندگان مي پيوستند. نيروي انتظامي براي حفظ آرامش و برقراري امنيت در خيابان ها و کوچه هاي اطراف منطقه هفت تير و خيابان هاي منتهي به طالقاني مستقر بود. به گزارش مهر افرادي با لباس نظامي از مرکز آموزش پشتيباني نيروي زميني ارتش و همچنين دانش آموزاني با لباس هاي متحدالشکل پيشتازان سازمان دانش آموزي در مراسم حضور داشتند که توجه عکاسان را به خود جلب کرده بودند. علاوه بر خيابان طالقاني در ميدان هفت تير نيز نماز جماعت ظهر و عصر برگزار شد. ضمن اينکه تجمعات کوچکي هم تشکيل شده بود که مردم در خصوص مساله انتخابات با يکديگر به مباحثه مي پرداختند.از سوي ديگر خبرآنلاين مراسم را اين گونه گزارش کرد؛ «راهپيمايي سبزها که بعضاً با شعارهاي «سفارت روسيه جاسوس خونه اصليه»، «ما همه با هم هستيم» و… همراه بود با مواجهه و بعضاً همراهي نيروهاي انتظامي مواجه شد.»همين سايت خبري در ادامه افزود؛ «نيروي انتظامي تشکر، تشکر» از سوي راهپيمايان سبز پس از آن سر داده مي شد که نيروهاي انتظامي به هدايت و راهنمايي مسير به جمعيت مبادرت مي کرد و از سوي ديگر پس از پرتاب گاز اشک آور در ميدان هفت تير، مطهري، تقاطع وليعصر – فاطمي و تقاطع وليعصر – مطهري شعارهاي اعتراضي سر داده مي شد. از سوي ديگر از حدود ساعت 9 صبح ديروز خيابان هاي منتهي به لانه جاسوسي امريکا شاهد حضور اقشار مختلف مردم بود و مراسم 13 آبان را متفاوت از سال هاي قبل کرده بود. اگر تا سال هاي قبل مراسم 13 آبان بيشتر مختص دانش آموزان و دانشجويان بود و به صورت محدود در خيابان هاي منتهي به سفارتخانه برگزار مي شد اما امسال هر عابري مي توانست انبوه جمعيت در هر سني را در ميان راهپيمايان اين مراسم ببيند. از آنجا که پيش بيني مي شد چهره هاي سياسي در اين روز حضور پررنگي داشته باشند، پارلمان نيوز نيز گزارش داد؛ «اعضاي فراکسيون خط امام(ره) مجلس همگام با مردم در راهپيمايي 13آبان شرکت کردند.» به گزارش پايگاه خبري فراکسيون خط امام(ره) مجلس محمدرضا تابش، جمشيد انصاري، مصطفي کواکبيان، محمدمهدي شهرياري، محمدرضا خباز و… از جمله حاضران در مراسم راهپيمايي روز گذشته بودند. اما در حالي که انتظار مي رفت ميرحسين موسوي کانديداي رياست جمهوري دوره دهم در 13 آبان کنار مردم باشد ولي پارلمان نيوز گزارش داد حضور ده ها موتورسوار با لباس شخصي مقابل فرهنگستان هنر مانع خروج اتومبيل وي از فرهنگستان شد. پارلمان نيوز گزارش داد در حالي که روز گذشته برخي رسانه هاي خارجي نظير شبکه العربيه و رويترز مدعي حصر خانگي ميرحسين موسوي شده بودند، يک منبع آگاه در فرهنگستان هنر در گفت وگو با «آينده» اين خبر را تکذيب کرد. اما برخلاف موسوي، کروبي شانس حضور در مراسم را داشت. از آنجا که پيشتر شيخ مهدي کروبي يکي از کانديداهاي معترض به نتيجه انتخابات اعلام کرده بود از ميدان هفت تير راهپيمايي خود را به سمت سفارت امريکا آغاز خواهد کرد، حضور مردم در خيابان هاي منتهي به اين ميدان چشمگير بود. ولي در اين ميان با حضور کروبي نيروهاي نظامي با شليک گاز اشک آور مانع از ادامه حضور وي در اين ميدان شدند. سايت تغيير در اين باره به نقل از محمدتقي کروبي فرزند وي گزارش داد نيروهاي انتظامي با شليک مستقيم گلوله گاز اشک آور به پدرش در راهپيمايي 13 آبان مانع حضور وي در ميان مردم شدند. محمدتقي کروبي اظهار داشت؛ در نتيجه اين اتفاق «دو محافظ آقاي کروبي و شماري از مردم نيز زخمي شده اند و يکي از آنها به بيمارستان منتقل شد.» محمدتقي کروبي همچنين اظهار داشت؛ نهادهاي امنيتي به کروبي هشدار داده بودند ممکن است در روز 13 آبان عليه وي «عمليات انتحاري» صورت بگيرد و از وي خواسته شده بود در روز چهارشنبه در راهپيمايي شرکت نکند. به گفته فرزند مهدي کروبي، بر اثر تماس با گاز اشک آور مهدي کروبي «تا حدودي» دچار ناراحتي پوستي شد. محمدتقي کروبي تاکيد کرد؛ به رغم اين برخوردها کروبي به حضورش در مراسم روز 13 آبان ادامه داد. در همين رابطه فارس به نحو ديگري حضور کروبي را گزارش داد؛ «مهدي کروبي که در روزهاي گذشته با صدور بيانيه هايي اقدام به فراخوان براي راهپيمايي 13 آبان کرده بود با مشاهده جمع پرشور راهپيماياني که شعار مرگ بر امريکا، مرگ بر اسرائيل و مرگ بر منافق سر مي دادند مجبور به ترک ميدان هفت تير شد. نيروهاي انتظامي با محاصره آشوب طلبان و دستگيري تعدادي اقدام به پاکسازي ميدان هفت تير و خيابان هاي منتهي کردند.» به گزارش فارس ياسر هاشمي رفسنجاني با حضور در جمع گروهي از حاميان موسوي و کروبي که در خيابان شهيد بهشتي تجمع کرده بودند، اقدام به تحريک و هدايت آنها مي کرد.
قطع تلفن همراه و شبکه اينترنت

البته حواشي بزرگداشت 13 آبان به اين موضوعات محدود نبود و مسائل شهري نيز به اين حواشي افزوده شده بود. يکي از اين حاشيه ها ترافيک گسترده در خيابان ها بود.
روز گذشته ترافيک بسيار شديدي در اکثر خيابان هاي حساس شهر تهران نمود بارزي داشت و لحظه به لحظه بر حجم اين ترافيک ها افزوده مي شد که نهايتاً به سيدخندان و خيابان شريعتي نيز کشيده شد. گفتني است از اوايل صبح روز گذشته سر ايستگاه هاي مترو در مسيرهاي هفت تير، طالقاني، دروازه دولت، فردوسي و مفتح نيز بسته شد. به گزارش ايلنا از ساعات اوليه صبح روز گذشته در همه ايستگاه هاي مترو تهران اعلام شد قطارهاي مترو در ايستگاه هاي «هفت تير»، «طالقاني»، «دروازه دولت» و «فردوسي» به دستور مقامات مسوول، توقف ندارد و اين شرايط تا پايان مراسم 13 آبان ادامه دارد. تعدادي از شهروندان که بي اطلاع از تعطيلي ايستگاه هاي مذکور با درهاي بسته مواجه شده بودند از نبود اطلاع رساني به موقع در اين باره انتقاد کردند. در همين راستا شبکه تلفن همراه در مناطق مرکزي تهران تا ساعت ها قطع بود. همچنين اينترنت از همان اوايل صبح قطع شد. حاشيه هاي مراسم 13 آبان در شرايطي روي داد که پيشتر نيروهاي امنيتي و نظامي در خصوص حرکت هاي «انحرافي» معترضان به نتايج انتخابات هشدارهايي داده بودند



آهوی خسته


در طول سفر به سنت پترزبورگ با هم آشنا شدند،عشق در همان لحظه ی اول دیدار،در بازگشت به ولگوگراد تصمیم به زندگی با یکیدگر گرفتند،از ملاقات اولشان دو سالی میگذشت و آنها راضی و خوشنود بودند اما کامیلا در شرح گذشته ی خود به او بی میلی نشان میداد.

تنهایی

سلام دوستان خوبین؟ امیدوارم که باشین

میدونین توی هر وبلاگ مثل این همیشه حرفهاس مشابه پیدا میشه همه هم میدونن

همیشه میگیم دیگه باید شروع کنیم این مبارزه رو همیشه میگیم بسه این همه ظلم

اما راستش همیشه میگیم هیچوقت عمل نمیکنیم .هیچ وقت نمیشینیم به راه چاره فکر کنیم

فقط تیریپ شجاعت بر میداریم.

همش یه حرفه همیشه یه حرفه .

البته من هم از این قاعده مستثنا نیستم اتفاقا من خیلی ترسو هستم.

اما تا کی
البته من منکر زحماتی که تا حالا کشیده شده نیستما!!!!

مخصوصا زحماتی که آقای آرشام پارسی کشیدن خیلی هم از ایشون و خیلی های دیگه ممنونم اما کافی نیست .

باید توی ایران باشه

میدونم شاید به نظرتون با این وضعی که داریم این حرفم مسخره باشه

اما بیاید واقع بین باشیم.ما تا خودمون کاری نکنیم هیچ کس به ما کمک نمیکنه .میکنه؟ این روزا همه دنبال منافع خودشون هستن.

چرا زندگی باید به کام ما زهر باشه؟؟؟؟چرا؟؟؟

خواهش میکنم یکم فکر کنید
تا کی باید منتظر معجزه باشیم؟؟؟

خدایا کمک کن تا بتونیم خودمون رو اثبات کنیم.دوستان... دخترا پسرا بیاین دست به کار شیم

خدا به ما کمک میکنه

بیاید امیدوار باشیم

سیب ترش


من آگاهانه گول می خورم

لزبین سنتر

Do Gays Have a Choice?

پرشین پسر

ما می‌ترسیم

پسر

علیرضارضایی: تقدیم به سبزها- همه کارتان بی نظیر
.
مراسم 13 آبان و حاشیه متاثرکننده بعضی از برخوردها - خبرگزاری عبرت



Friday, November 6, 2009

چهارشنبه 13 آبان 1388


تنهایی

این پست رو فقط به خاطر آبجی گلم آتینا خانوم میذارم که لطف کرد و یکی دیگه از اشعار خانوم اعتصامی (فرخ زاد- خانه هنر) رو واسم فرستاد ممنون آبجی خانوم


دستهایم را در باغچه میکارم
ســـــــــــــــبز خواهد شد، می دانم،می دانم، میدانم
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات ســــــــــــــــــــــــبز تهی می شود
از خاطرات ســــــــــــــــــــــــبز تهی می شود
....


سه شنبه 12 آبان 1388




ما می مانیم




سقف های حلبی زنگ زده و خیس، زمین با چاله های پر از آب، تیرهای برق با سیم های آشفته، هوای ابری و مه آلود، آپارتمانهای قد و نیم قد و زشت و ... منظره آنسوی پنجره ام را تشکیل می دهند

ماهی و حوضش

تنها کاری که باید بکنی، یک نمایشنامه


منتشر شده در چراغ ۵۷

نوشته هایی که سابق بر این، از من در مجله ی «چراغ» به چاپ رسیده اند، همگی جنبه ی تجربی و لحظه ای داشته اند. اما این اثر کاملاً جدی است و واقعاً خوشحال می شوم نظرتان را درباره اش بشنوم.

یک ساحل شنی. صدای دریا از همین نزدیکی‌ها می‌آید. اما خبری از دریا نیست.

موقع غروب است. البته خورشید معلوم نیست.

آدم ها:

پسر اول

پسر دوم

پسر اول نشسته روی یک تل شنی، رو به تماشاچی‌ها. صدای آرام دریا می‌آید.

پسر دوم از سمت راست صحنه، می‌آید تو.

پسر دوم: سلام.

پسر اول: (با بی میلی رو از تماشاچی‌ها می‌گیرد) سلام.

پسر دوم: من دومی هستم.

پسر اول: لابد منم اولی.

پسر دوم: دقیقاً!... یادت نیست من رو؟

پسر اول: شما را قبلاً دیدم؟

پسر دوم: نه، ندیدیم هم‌دیگه‌رو. اما دیروز با هم حرف زدیم.

پسر اول: دیروزی شما بودین؟ دیروز شنبه بود.

پسر دوم: آره، بود. پس یادت آمد من رو.

پسر اول: دیروز اسم‌ات دومی نبود.

پسر دوم: اسم‌ام را همین الان فهمیدم. فکر کردم تو اولی هستی، پس من می‌شوم دومی.

پسر اول: قبل از اول هم چیزی هست؟

پسر دوم: (متفکرانه) من ندیدم.

پسر اول: پس من اول نیستم.

پسر دوم: چرا؟

پسر اول: یکی قبل از من بود.

پسر دوم: کی؟

پسر اول: نشناختم‌اش...

پسر دوم: می‌گم، هستی قدم بزنیم تو ساحل؟

پسر اول: البته شناختم‌اش، یعنی حتا صورت‌اش خیلی خوب یادم هست. مثلاً چشم‌هاش...

پسر دوم: (با حالت عصبی) کی؟... کی رو می‌گی؟

پسر اول: اونی که اول بود. قبل از من.

پسر دوم: ای بابا، (دست اش را در امتداد ساحل تکان می‌دهد) بیا قدم بزنیم.

پسر اول جوابی نمی‌دهد. از روی تل شنی بلند می شود، می‌رود گوشه‌ی سمت چپ صحنه. پسر دوم با تعجب نگاه‌اش می‌کند. می‌رود کنار پسر اول. صدای دریا بلند‌تر می‌شود.

پسر اول: (رو به بیرون) غروب دارد شروع می‌شود.

پسر دوم: از هر کس پرسیدم، گفت تو رو فقط اینجا می‌شود پیدا کرد.

پسر اول: (سرآسیمه) از کی پرسیدی؟

پسر دوم: یادم نیست.

پسر اول: بگو (مکث) می‌خواهم بدونم از کی پرسیدی.

پسر دوم: چه بازی‌ها که با حافظه نمی‌شه... یا حافظه چه بازی‌ها که با ما نمی‌کنه.

پسر اول: (با داد و قال) بگو، بگو کی رو دیدی؟

پسر دوم: هوی، چته؟

پسر اول: (با لحن آرام و ملتمسانه) باید بدونم کی رو دیدی.

پسر دوم: والله یادم نیست.

پسر اول مغموم می‌شود، دیگر چیزی نمی‌گوید. جوری که انگار دارد به دور دست نگاه می‌کند، خیره می‌شود به بیرون صحنه. صدای دریا کم می‌شود.

پسر دوم: به چی نگاه می‌کنی؟

پسر اول: تا حالا اینجا شنا کردی؟

پسر دوم: فقط یک بار تو عمرم شنا کردم. کجا بود؟

پسر اول: من بلد نیستم.

پسر دوم: خیلی راحته. نباید به هیچ‌چیز فکر کرد.

پسر اول: ای کاش (حرف‌اش را می‌خورد)

پسر دوم: ای کاش چی؟

پسر اول: هیچی.

پسر دوم: من می‌گم ای کاش اینجا یک درخت بود.

پسر اول: (با خوشحالی) آره... اما درخت تو ساحل؟ نمی‌شه که.

پسر دوم: کی گفته؟ من خودم دیدم. یک ساحل پر از درخت.

پسر اول: راستی؟

پسر دوم: خب، آره دیگه.

پسر اول: کجاست؟ دوست دارم ببینم.

پسر دوم: نمی‌شود رفت.

پسر اول: (با ناراحتی) چرا؟

پسر دوم: (جدی) یادم نیست کجا بود.

پسر اول: تو خیلی خنگی.

پسر دوم: بابام می‌گفت.

پسر اول: من دلم قایق می‌خواهد.

پسر دوم: که چی بشود؟

پسر اول: که بروم دریا.

پسر دوم: دریا؟

پسر اول: آره بابا. د- ر- ی- ا. فهمیدی؟

پسر دوم: کجاست؟

اولی دوباره رو می‌کند به بیرونِ صحنه، سمت چپ. با دست نقطه‌ای نامعلوم را نشان می‌دهد.

پسر اول: بابا، اینا دیگه. به این گنده‌گی.

پسر دوم: نمی‌بینم.

پسر اول: چرا اینقدر آرومه؟

پسر دوم: دقیق‌تر نشانم بده.

صدای دریا قطع می‌شود. پسر اول با عجله می‌آید وسط صحنه.

پسر دوم: کجاست؟ بیا نشان‌ام بده.

پسر اول می زند زیر گریه. پسر دوم، می آید وسط صحنه، کنار پسر اول می‌ایستد. دست می‌گذارد روی شانه‌اش.

پسر دوم: اولی، چته؟

پسر اول: (با هق هق) گفتم من اولی نیستم.

پسر دوم دست‌اش را از روی شانه‌ی پسر اول بر می‌دارد. چانه‌اش را می‌خاراند.

پسر دوم: (متفکرانه) نکند من دومی نباشم؟

پسر اول بلند‌تر گریه می‌کند.

پسر دوم: (متفکرانه) اسم‌ام چی بود؟

پسر اول همچنان گریه می‌کند.

پسر دوم: (چانه اش را می‌خاراند، یکباره بشکنی می‌زند و انگار که کشف مهمی کرده باشد) فهمیدم. اسم‌ام را خودم انتخاب می‌کنم. از حالا اسم من اولی است.

پسر اول دست از گریه می‌کشد و رو به دومی می‌کند.

پسر اول: قبل از اول هم چیزی هست؟

پسر دوم: گمون نکنم.

پسر اول: پس تو اول نیستی.

پسر دوم: کی گفته؟

پسر اول: من می‌گم. قبل از تو یکی بود.

پسر دوم: به تخم‌ام که بود. حالا نیست. من اول‌ام.

پسر اول دوباره گریه می‌کند. دومی به خودش مشغول است و لبخند می‌زند. کم‌کم متوجه‌ی اولی می‌شود. خیره می‌شود به او. می‌رود نزدیک‌اش و بغل‌اش می‌کند.

پسر دوم: (زمزمه کنان در گوش اولی) چرا گریه می‌کنی؟

پسر اول گریه‌اش را قطع می‌کند. چند نفس عمیق می‌کشد.

پسر دوم: (زمزمه کنان در گوش اولی) چرا گریه می‌کردی؟

پسر اول: حق نداری بگویی اولی هستی.

پسر دوم: چندمی هستم پس؟

پسر اول: نمی‌دونم.

پسر دوم: من دل‌ام برات تنگ می شه.

پسر اول: من دل‌ام براش تنگ شده.

پسر دوم: تو بیا با من.

پسر اول: تو کجا می‌روی؟

پسر دوم: خسته شدم از غروب. می‌خواهم بروم.

پسر اول: نه.

پسر دوم: (با خوشحالی) پس تو هم دل‌ات برای من تنگ می‌شود.

پسر اول: نه.

پسر دوم: بیا برویم. چرا، تنگ می‌شود. وقتی بروم. می‌خواهم ساحلِ پر از درخت را پیدا کنم.

پسر اول: راستی؟

پسر دوم: آره دیگه. (مکث) حالا بیا برویم.

پسر اول: نه، (خودش را از بغل دومی بیرون می‌کشد و به سمت راست صحنه اشاره می‌کند) برو، هر وقت ساحل را پیدا کردی، برگرد من را با خودت ببر.

پسر دوم: چرا نمی‌آیی؟

پسر اول: دنبال قایق می‌گردم. اصلاً تو برو، یک درخت پیدا کن تا من با آن قایق‌ام را بسازم.

پسر دوم: اصلاً قایق برای چی؟

پسر اول: برای دریا دیگر.

پسر دوم: دریا؟ اینجا فقط شن‌زار است.

پسر اول می‌دود گوشه‌ی سمت چپ صحنه.

پسر اول: دریا اینجا‌ست.

پسر دوم: (رو به تماشاچی) نگاه کرده‌ام قبلاً. سراب است خنگ خدا.

پسر اول: حتماً رفته است دریا.

پسر دوم: (بر‌می‌گردد رو به پسر) کی؟

پسر اول: به من شنا یاد می‌دهی؟

پسر دوم: تو به من یاد می‌دهی قایق بسازم؟

پسر اول: (با تعجب) تو هم می‌روی دریا؟!

پسر دوم: می‌روم ماهی بگیرم.

پسر اول: ماهی‌ها کم‌اند.

پسر دوم می‌خندد. خیلی بلند. یکباره خنده‌اش را قطع می‌کند.

پسر دوم: هزار تاش تو دریا هست.

پسر اول: من ندیدم.

پسر دوم: اصلاً تا حالا پسره را دیدی؟

پسر اول: کدام پسر؟

پسر دوم: همان که رفته دریا.

پسر اول: تو از کجا می‌دانی؟

پسر دوم: خودش گفت. وقتی ازش نشانی تو را پرسیدم.

پسر اول: (سرآسیمه) چه شکلی بود؟

پسر دوم: یاد‌م نیست.

پسر اول مغموم می شود. می‌رود روی تل شنی می‌نشیند.

پسر دوم: دیده‌ایش تا حالا؟

پسر اول: نه، فقط چشم‌هاش.

پسر دوم: پس خیلی مشنگی.

پسر اول: ها؟!

پسر دوم می‌رود کنار اولی می‌نشیند.

پسر دوم: من دوست‌ات دارم.

پسر اول: ها؟!

پسر دوم: با من می‌آیی؟

پسر اول: اگر برای‌ام درخت بیاوری.

پسر دوم: زرشک! آن‌وقت که می‌روی دریا، خوشگله.

پسر اول: من خوشگل‌ام؟

پسر دوم: خیلی عزیزم.

پسر اول: آه.

پسر دوم: چرا آه کشیدی؟

پسر اول: چون درک نمی‌کنم.

پسر دوم: که عزیزِ من باشی؟

پسر اول: آره.

پسر دوم: یعنی عشق‌ام را درک نمی‌کنی؟

پسر اول: مگر تو عاشقی؟

پسر دوم: من عاشق‌ات هستم.

پسر اول: دروغ نگو.

پسر دوم: راست می‌گویم.

پسر اول: دروغ نگو.

پسر دوم: راست می‌گویم.

پسر اول: (جیغ می‌کشد) دروغ نگو.

پسر دوم: (ملتمسانه) آروم باش پسر. چرا این طوری هستی؟

پسر اول از روی تل شنی بلند می‌شود شروع می‌کند به قدم زدن.

پسر اول: من عشق را درک نمی‌کنم.

پسر دوم: من فقط عشق استریت‌ها را درک نمی‌کنم.

پسر اول: (با کنجکاوی) ما چی‌هستیم؟

پسر دوم: ما آدمیم.

پسر اول: نه، یعنی از چه نوعی هستیم. استریتیم؟

پسر دوم: من تا حالا نبودم. یک بار بودم. تو بچگی.

پسر اول: چه جوری بود؟

پسر دوم: خیلی درد داشت.

پسر اول: بعد چی کار کردی؟

پسر دوم: دیگه استریت نشدم.

پسر اول: چرا؟

پسر دوم: ترسیده بودم دیگه.

پسر اول: آها!

پسر دوم: حالا باور می‌کنی که عاشق‌ات هستم؟

پسر اول: گفتم که درک‌اش نمی‌کنم.

پسر دوم: آخ! چرا؟

پسر اول: (با تردید) اون که درک می‌کند حتماً، نه؟

پسر دوم: (با تمسخر) هه! یارو حتا اسم ندارد!

پسر اول: (با تحکیم) اسم‌اش اولی است.

پسر دوم: پس تو کی هستی؟ اگر تو اولی نیستی، من هم دومی نیستم. (چانه‌اش را می‌خارد. خیلی جدی و متفکرانه) آن وقت تو می‌شوی دومی. پس من کدام خری هستم؟

پسر اول: تو استریتی.

پسر دوم: من استریت نیستم.

پسر اول: پس خری.

پسر دوم: (عصبانی) مشنگ! من در این خر تو خر فقط اسم‌ام را یادم رفته.

پسر اول: (عصبانی) گفتم که خری!

پسر اول می‌زند زیر گریه.

پسر دوم: ناز‌ت مال مامان جون‌ات!

پسر دوم می‌رود از سمت راست صحنه خارج می‌شود. پسر اول سرش را بالا می‌آورد، می‌فهمد تنها‌ست. گریه‌اش را قطع می‌کند. می‌رود سمت چپ صحنه. صدای دریا بلند می‌شود. چمباتمه می‌زند روی زمین و به دور‌دست نگاه می‌کند.

پسر دوم، از سمت راست وارد می‌شود. پاورچین پاورچین می‌آید تا پشت سر پسر اول.

پسر دوم: (داد می‌زند) آهای!

پسر اول از جا می‌پرد.

پسر اول: (ترسیده) چه می‌کنی؟ ترسیدم.

پسر دوم: فهمیدم دل‌ات برای‌ام تنگ شده، بر‌گشتم.

پسر اول: دیوانه.

پسر دوم: دل‌ات برایم تنگ شد؟

پسر اول: کجا رفته بودی؟

پسر دوم: رفته بودم ساحل پر درخت را پیدا کنم.

پسر اول: (سرآسیمه) پیدا کردی؟

پسر دوم: نه (مکث) یادم رفته بود. شانس آوردم گم نشدم.

نور صحنه کم‌کم، کم می‌شود. آنقدر که چند لحظه بعد، همه جا تاریک می‌شود. صدای دریا قطع می‌شود.

پسر اول: دارد شب می‌شود؟

پسر دوم: تازه اول غروب است.

پسر اول: نه بابا، روز تمام است. خودم دیدم خورشید غروب کرد.

پسر دوم: کو خورشید؟

پسر اول: فرو رفت در دریا.

پسر دوم: دریا؟

پسر اول: (با دست به بیرون اشاره می‌کند) آنجا!

پسر دوم: سراب است خنگ خدا.

پسر اول: سردم شد.

پسر دوم: پائیز است؟ زمستان است؟ چه فصلی هستیم؟

پسر اول: چه روزی هستیم؟

پسر دوم: دوشنبه، یا سه شنبه ولی فکر کنم...

پسر اول: شنبه است بابا.

پسر دوم: شنبه؟

پسر اول: شنبه‌ها حق نداری بیایی اینجا.

پسر دوم: چرا؟

پسر اول: چون شنبه‌ها من می‌آیم. (مکث) او هم شنبه‌ها می‌آید.

پسر دوم: تو هر شنبه می‌آیی؟

پسر اول: آره بابا.

پسر دوم: چند وقت است؟

پسر اول: ها؟!

پسر دوم: چه بازی‌ها که با حافظه نمی‌شه... یا حافظه چه بازی‌ها که با ما نمی‌کنه.

پسر اول: سردم شد.

پسر دوم: شب شده دیگر. (مکث) خب، من بروم.

پسر اول: خداحافظ.

پسر دوم: تو هم می‌روی؟

پسر اول: کجا؟

پسر دوم: همان جا که وقتی شب می‌شود، آدم‌ها می‌روند دیگر.

پسر اول: آدم‌ها کجا می‌روند؟

پسر دوم: یادم نیست.

پسر اول: سردم شد.

پسر دوم: خب، من بروم.

پسر اول: کجا؟

پسر دوم: یادم نیست. (مکث. بشکن می‌زند. جوری که انگار کشف مهمی کرده) می‌روم ساحلِ پر درخت.

پسر اول: درخت من یادت نرود.

پسر دوم: (آهنگین می‌خواند) می‌روم رفتم رفته‌بودم رفته‌باشم، می‌روم رفتم رفته‌بودم رفته‌باشم، می...

صدای دریا بلند می‌شود.

پسر اول: خداحافظ.

از سمت چپ صحنه خارج می‌شود.

پسر دوم: (سرآسمیه و با ترس) کجا؟

پسر اول: (از بیرون) می‌روم دریا.

پسر دوم: که چی شود؟

پسر اول: (از بیرون) که پیداش کنم دیگر.

پسر دوم: کی را پیدا کنی؟ مگر رفته دریا؟ (جوابی نمی‌شنود) دریا؟! گفتی کجاست؟ (صدای طوفان بلند می‌شود اما جوابی نمی‌آید) شنا بلدی؟ (جوابی نمی‌آید) قایق داری؟ (جوابی نمی‌آید) خب... (دست‌اش را می‌گذارد روی سرش. صدای طوفان بلند‌تر می‌شود)

می‌آید وسط صحنه.

پسر دوم: (به خودش) سردم شد. (مکث) بروم؟ (مکث) یک جایی بود که باید می‌رفتم، کجا بود؟ (مکث) به نظرم باید یک چیزی را پیدا می‌کردم (مکث) نه بابا. سردم شده فقط. (صدای طوفان خیلی بلند می‌شود) ترسناک است اینجا. بروم از اینجا. (مکث) کجا؟ (مکث) چه بازی‌ها که با حافظه نمی‌شه... یا حافظه چه بازی... (مکث) می‌ترسم.

با شتاب از سمت راست صحنه خارج می‌شود.

پرده

اتمام بازنویسی: 30/5/88

بندر بوشهرBold


پرشین پسر


میخواستم از ٨/٨/٨٨ در باره ٨/٨/٨٨ بنویسم که نشد!
میخواستم درباره امام رضا بنویسم (زائری بارانیم آقا به دادم میرسی ) و شعر رهی معیری که نشد!
میخواستم سالگرد قیصر و سلمان هراتی و فریدون مشیری چیزی بنویسم که گذشت !‌(ناگهان چقدر زود ...)

کی قراره من وقت بکنم بیام هر چی دلم میخواد بنویسم ! ا... اعلم!

.


Tuesday, November 3, 2009

دوشنبه 11 آبان 1388







اشاره

یک صندلی خالی کنار رویاهایم از آن توست

بنشینی یا بروی دوستت دارم
این عکس کار خودم هست که امروز گرفتم


بردیا

سردی نگاهو بشکن ، فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه ، این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه ، حتی واسه ی یه لحظه
می میرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم
واست می میرم جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه


تنهایی

خدایا

کمک کن

خدایا از تو می خواهم به مردم ما قدرت درک و فهم ما را بدهی

خدایا از تو می خواهم فرهنگهای غلط و بی فایده را از بین ببری

خدایا از تو می خواهم کمک کنی که به چشم مفسد دیده نشویم

خدایا از تو می خواهم که جان ما را در برابر ظالمان و سنگ دلان حفظ کنی

خدایا خیلی چیزها می خواهم...

خدایا...

دوستان بیایید با هم این دعا رو بخونیم

خدا همیشه با ماست

خدا همیشه به ما کمک میکنه...


جل پاره های بی قدر عورت ما


باز هم تکاپوی بودن
خط ممتد از واژه تا واژه
اقیانوسی از مفاهیم گنگ و نامفهوم
حکایت تشنگی و آبی شور
عطش تشنگی آور به دست
خسته ام
همین


طعم زندگی

آدما تقسیم شدن به دو دسته M و F. همه بدون استثنا یا M هستن یا F… ولی واقعا اینطوره؟

این تقسیمبندی درست نیست.. از نظر من ناقص ه. خب من یه جور دیگه فکر میکنم باید باشه… یه مثال.. از خودم نزدیکتر کسی رو سراغ ندارم که مثال بزنم. من یه TS-ام… یعنی یه ترنس.. یه FTM. من با جنسیت یه F بدنیا اومدم ولی از لحاظ روح و روان یه M هستم. بنابراین برای اصلاح! باید تبدیل به یه M بشم. خب فکر میکنی این تمام کاری ه که باید بشه؟… یعنی “باید” من “تبدیل” بشم تا همه چی درست باشه؟… وقتی جسمم تماما یه M شد همه چی تموم میشه؟.. تو تقسیمات جن/سی درست قرار میگیرم؟

من یه سوال دارم… از خودم. من هیچوقت میتونم یه مرد کامل.. کامل به مانند مردی که مرد بدنیا اومده.. باشم؟… خب! فکر میکنم… همه تغییرات رو در نظر میگیرم.. همه عملها رو.. و به این نتیجه میرسم…….. نه!… من هیچوقت یه M به معنای واقعی نمیشم. این کاملا طبیعی ه. واقعیت این که من همیشه یه TS میمونم. ولی اصلا مهم نیست… منظور من بیشتر روی این دو گزینه-است. چرا ما.. ترنسها.. مجبوریم یکی از این دو تا باشیم؟… چرا گزینه سومی نیست؟.. خیلی از ترنسها بدلایلی پروسه چینج رو تا آخر یعنی تا عمل دنبال نمیکنن… ولی تو یکی از این دو گروه قرار میگیرن چون گروه سومی نیست… درصورتی که نه کاملا M هستن نه F.

فکر کنم یکم واضح نباشه حرفم. بازم برمیگردم به خودم. من روان و شخصیت یک مرد رو دارم ولی در نظر ندارم که این پروسه رو تا به آخر طی کنم به یک دلیل کاملا ساده… نیازی به این کار نمیبینم. من از اینی که هستم راضی-ام…. تونستم با خودم کنار بیام… نیمه مرد بودن رو دوست دارم… و

ما می مانیم

فعلن پایت را از زندگی ام بکش بیرون

اول:
من معنی اهمیت را نمی دانم، نمی فهمم چه چیزی اهمیت دارد یا باید داشته باشد و چه چیزی نه. اوایل تابستان، یک رابطه چند ماهه را بهم زدم، چون فهمیدم طرف مقابل سن خود را چهار سال کمتر از سن واقعی اش به من اعلام کرده بود. شاید این "دروغ" از نظر "فربد" چندان مهم نبود. اما من سریعاً واکنش نشان دادم. بر افروخته شدم، به در و دیوار فحش دادم که من چطور چهار ماه و نیم علاف یک دروغگو شده بودم و خودم خبر نداشتم. در انتها با به کار گیری اصل استقرا، به این نتیجه رسیدم که اگر اگر کسی سن اش را به تو گفت و قرار شد آن شخص وارد یک رابطه عاطفی-جنسی با تو بشود، مطمئناً سن واقعی اش چهار سال بیشتر از سن اعلام شده اش است!

با وجود این خودم خوب می دانستم که غر زدن ها و بد و بیراه ها بخاطر این نیست که از نظر من "فربد"، به یک دروغگویِ رذلِ پست تبدیل شده. البته که نشده بود. اما در افکارم احساس حقارت می کردم و خوابیدن با او، احساس تبدیل شدن به یک "فاحشه متعهد" را به من می داد، با وجود اینکه قبل از آن هم در رابطه ما، ذره ای احساس وجود نداشت.

***
دوم:
اهمیت یعنی اینکه اگر تو گی بودی و ازدواج کردی، دوستت که او هم اتفاقاً گی است و با تو بیشتر از یک سال و نیم فقط و فقط دوست بود، بفهمد که نباید دیگر پایش را وارد زندگی ات کند.
؟
جمله بالا را دو بار می خوانم. یک بار خبری و یک بار هم سوالی.
راستی، پا را وارد زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی دیگر خبری نگیرد ازت؟ یا به تو تلفن نکند؟ یا وقتی آنلاین هستی به تو پی ام ندهد تا آن قسمت از زندگی ات که پدرت، مادرت، برادر و خواهرت، همسرت و فامیلهایش و سایر اطرافیانت احتمالاً آن را شرم آور و کثیف و ننگین می دانند برملا نشود؟!
.
.
.

***
از صبح گرمباد می وزد و فشار هوا تنزل کرده تا 1009 هکتوپاسکال و امروز دوشنبه است

معصومیت

سلام.

امروز میخوام یه کم ساده و راحت حرف بزنم . بذار یه کم راحت باشیم .

زندگی خیلی پیچیده به نظر میرسه . اما اصلا اینطور نیست . ساده تر از اونی که

فکرشو بکنی. یه ریتم مشخصی داره دیگه . شاید خیلی راحت بشه خیلی چیزا رو

پیش بینی کرد . اما گاهی پیچیدگیهای خاصی هم پیش میاد . خودمونیم بالا و پایین زیاد داره.

ما با یه سری مسائل بیرون وجود خودمون سرو کار داریم . که البته این وجود ماست که

درمورد اون مسائل تصمیم میگیره واقدام میکنه . اون تصمیم ما هم بستگی به این داره که

به قول پسرخالم چند چندیم. یعنی چی تو چنته داریم. حالا کی باید این چنته مارو پرکنه

معلوم نیست.البته معلومه خودمون باید پر کنیم ولی حالشو نداریم . سخته. فقط یه چیزی

که خیلی معلومه اینکه ـ البته نظر خودمه ـ تو یه جا مثل زمین واستادیم و از دوطرف چپ وراست

میتونیم حرکت کنیم . که این چپو راسته حد نداره . انتخابشم با خودمونه . رنگ جفتشم میتونیم

بگیریم . این مسیر حرکت ماست خوبی یا بدی . البته هر کی از خوبی و بدی یه تعریفی داره.

آقاجون بذار خیالتو راحت کنم اصلا به این سوال من جواب بده تا معلوم شه چن چندی.

تمام آدمایی که تو زندگی سرراهت قرار میگیرنو در نظر بگیر دوست داری اونا

چطوری باشن - نترس خودخواهی نیست ـ یه لحظه فکر کن .

مگه این نشد که هر انسانی برا خودش یه تعریفی و حدی از خوبی و بدی داره ؟ درست.

اقا جون حالا با همون ملاکایی که برا خودت داری دوست داری دیگرانو چطور ببینی؟

از لحاظ اخلاقی و رفتاری و...

جواب دادی سوالو ؟

الان خودت متوجه میشی که چند چندی.

ادامه دارد ....

رضا - معصومیت

من هستم

نگاه
من باز هم اون نگاه که منو زیر و رو کرد دیدم
اما توی یه چشم دیگه
حسم عجیب
بغضی همراه با دلهره و اضطراب
نمیدونم اضطراب واسه چیه
حتی اینجا هم نمیتونم حرف بزنم
در این مورد
چاه میخوام(نه نه من مریض نیستم)
همون شونه ای برای سر برش گذاشتن واسم کافیه

نیم بوسه

توی دو سالی که با سینا بودم

یا بهتر بگم به صورت احمقانه خواستم جای محمد رو بدم به یه نفر دیگه

هر موقع سینا می خواست منو ، عشقولانه صدا بزنه می گفت " ناناز "

.

.

.

محمدم چی میشه تو فقط یکبار ، فقط و فقط یکبار منو طوری صدا بزنی که دلم خوش باشه



ولی هر جور صدام کنی ، با هر لحنی خطابم کنی

چون توئی برام لذت بخشه

یادداشت های من برای او

یه ضرب المثل خیلی قدیمی میگه :

کبوتر با کبوتر ، باز با باز

کند همجنس با همجنس پرواز

من نمیدونم چرا وقتی ما یه همچین ضرب المثلهای خوب و باحالی داریم با پرواز و اوج گرفتن ما تو این جامعه مخالفت میشه ؟

چرا ؟

Sunday, November 1, 2009

یکشنبه 10 آبان 1388






ابژکتیو

و دوباره یک یادآوری همیشگی

روزگاری که قلم را بر زمین گذاشتم و دستانم را بر صفحه پلاستیکی کیبورد نهادم و تصمیم گرفتم از خصوصی ترین لحظاتم بنویسم، هدفی به جز این نداشتم تا آستانه یک تغییر را استمرار ببخشم و دینی را ادا کنم که آن را با خودم عهد بسته بودم!
اگر بخواهم بنا را بر صداقت بنهم، روزگاری یکی از خوشبخت ترین انسان های روی زمین بودم! چون در قالب وظایفم به خوبی عمل میکردم و در فعالیت هایم که تنها شامل درس و ورزش بودند، حرف هایی برای گفتن داشتم
و مهمتر از هر چیز تنها نبودم.


بایوت

دیشب !



دیشب برای دومین بار با امین چت کردم . انگار همون امین پری شبی نبود . حرفهاش از یه جنس دیگه بود دیشب .

دیشب امین بهم گفت که زندگی کردن مشکله !

بهم گفت عشق دو پسر به هم آخرش رسوائی یه !

زندگی مشترک امکان نداره !

بسه دیگه بیدار شو از این خواب خرگوشی !

بهم گفت به نقشت تو فیلم زندگی راضی باش !

چشمهاتو ببندو فقط به فکر بازی باش !

بهم گفت بپذیر حرفهامو شرایطو قبول کن !

این قاعده ی زنگیست قبول کن !

حالم خیلی بد شد

تنهایی


تشکر
میخوام از همه ی اون کسایی که این چند وقت به من کمک کردن و با نظرهاشون باعث دل گرمی من شدن به خصوص آبجی آتینا که همیشه به من لطف داشته تشکر کنم شاید اگر شما نبودین من اصلا رغبت نمیکردم که ادامه بدم


خانه شیشه ای

پیش از هر بوسه بر بوم،
در تو آغشته شده
قلموی ِ من،
در تو که خوبی؛
آنگاه جان می گیرند آرزوهایمان بر بوم،
که
دوست شان دارم
و
ظرف آب و رنگ را به سلامتی شان سر می کشم

درد همجنس

چه کسی میداند که چرا چشم من از فاصله ها نمناک است

و چرا این دل من رنجیده و غمگین و ناراحت است

به تو میاندیشم ای رویای خیس شبهای تارم

به تو زیبای من

زندگی عشق مرگ


وقتی به یاد گذشته ها سرشک غم و حسرت گونه هایت را جولانگا سرسره بازی کودکانه خویش قرار میدهد

و گاه و بی گاه آه سردی از درون گر گرفته ات بر می آید

و دیدگانت به دور دستها خیره می شود
....

هم آوا - مرزتازه

توهم

دوباره همون تلخی بی پایان ؛ اینبار سخت تر ، نعمت صفوی ؛ پسری در آستانه اعدام به جرم آفرینش، نعمت هم سن من است!!!


من در خانه نشسته ام و نعمت روزهای تلخ را سر میکشد ... منتظر رای دیوان عالی ... بی دادگاه دیوان و ددان ... از خودم خجالت می کشم، از خودم بدم می آید ... از خودم متنفر می شوم ... از اینکه اینقدر ترسو و کوچکم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید ... یعنی باید نشست و دست روی دست گذاشت تا آمار وحشی گری های این حکومت لعنتی بالاتر رود؟ به جرم بی گناهی ؟ !!!

چه قدر ضعیفیم ... چه قدر ضعیفم ...

لینک های خبر :

منبع

انعکاس در پسر

انعکاس در خانه هنر


...


عشق و غصب و غضب


روزهای خاکستری در بندهای سیاه


فحش و کتک و بی گناهی


قتل و دزدی و تجاوز


حکومت دینی!


خدای را به بازی گرفتن لذتی دارد


خدای مترسکی اینان را شکستن باید زیبا باشد


تیغ و طناب و قرص


خون و هوا و سرگیجه


تو با چشم های شیشه ای روزها را می نگری


سال روز ، زاد روز


من هم ، هم سال توام

چه انتظار تلخی


شاید در حسرت تیغ بر رگ های منجمد


شب ها با پیشانی خیس از مرواریدهای سرد بر می خیزی

هر روز که بغض در گلویم می شکند


همان طناب است که در آغوشت می کشد


و آن ملا، و آن یکی تر


آن بالا


چه مظلوم نما تاج سیاه مرگ تو و مرا بر سر گذاشته است

حکومت ، سیاست ، دین


در پاتیل دستهای خون آلودشان


شوکرانی است به سیاهی و تباهی اهریمن


قلم به دست که پیکر کاغذهای سفید را نوازش میکنم


دانه های باران چشم هایم


بستر هم آغوشی تو را غسل می دهد


نعمت ...


دست هایم چه کوچک است برای رهایی تو



نهم آبان ماه 1388

رسول معین



!!!

من هستم


این سبزه که امروز تماشا گه توست
فردا همه از خاک تو خواهد رست

نیم بوسه

غرق تمنا شد دلم


این بار نمی خوام گزارش مبسوط اس ام اس ها و حرفام با محمد رو بنویسم

دیروز به محمد اس ام اس دادم که عصر کی می تونه بیاد همو ببینیم ؟

اونم گفتش که گویا شبش کم خوابیده و خیلی خسته ست و گفت اگر اجازه بدی استثناءن این هفته برم استراحت کنم و هفته بعد با هم در میاییم بیرون

منم گفتم باشه و خوب بخوابی .

یه جورایی دلم گرفت

اوووووووووووووه کو تا هفته بعد

پرشین پسر

دوست داشتم همون روز بنویسم ولی نه وقتشو داشتم نه حوصلشو!

رفتم عقدکنان حسین یکی از دوستان صمیمی !‌ناراحت پاشده از اونور ایران آمده اینجا زن گرفته ! میگه عاشق شده

نوشته گاه یک همجنسگرا


دشمن كيست ؟

دشمن، واژه اي كه از كودكي به ما آموختند مفهومي جز مرگ بر و لعنت ندارد،‌ دشمن يعني پرچمي كه زير پا انداخته و به آتش كشيده شود
آري از كودكي فقط نفرت و كينه را به ما آموختند نفرت و كينه اي كه هميشه با مشتهاي گره كرده نمايان مي شد.

از كودكي آموختيم كه همواره در هر رخدادي مرگ بفرستيم و لعنت كنيم آن دشمن ناديده اي را كه عامل تمامي مشكلات جهان كنوني مي باشد؛ دشمني كه هر اتفاقي در اين كشور بيافتد مقصر اوست، ‌آري از كودكي آموختيم كه با شكمهاي آكنده از برنج هاي بيگانه و با بلندگوهاي ساخت كشورها ي بيگانه شعار مرگ بر اجانب سر دهيم،‌ آري از كودكي آموختيم در اين كشور اگر بادي بوزد اگر اتفاقي بيافتد هميشه و هميشه مقصر دشمن است
و حال نيز مدتهاست كه آموخته ايم اگر مردم به حقشان اعتراض كنند كار دشمن است، اگر ميليونها نفر به خيابان روند و شعار دهند كار اجانب است، آموختيم اگر ندايي شهيد و نرگسي روانه شود همه و همه كار دشمن است، آموختيم اگر بر روي ديوارهاي شهر و دانشگاه شعار مر گ بر .... نوشته شود باز هم كار اجانب است، آموخيتم اگر نخبگانمان زبان انتقاد بگشايند باز هم كار بيگانگان است، آموخيتم دشمن آنقدر قوي است كه براحتي مي تواند پايه هاي اين نظام 30 ساله را بلرزاند و حتي ويران نمايد ،‌آموختيم كه ...

براستي اين دشمن 30 ساله كيست ؟ اين پرسش هميشگي هيچگاه مرا رها نكرد و مدتها به دنبال پاسخي بودم ولي هيچ زمان جوابي حاصل نشد و حال كه معجزه هزاره سوم !!! مي گويد ( دشمنان در مقابل ما مثل پشه هستند )

دانستم دشمن كيست ،‌دانستم آن دشمني كه 30 سال از آن مي گويند يك پشه است ،‌ پشه اي كه كشوري را به ويراني مي كشاند .

‌براستي اگر دشمنان ما پشه هستند ما چه هستيم ، ما كه ...

و در پايان خدا را شاكريم كه دشمنان در مقابل ما مثل پشه هستند ، براستي اگر آنان كمي بزرگتر و درنده تر مي شدند ما چه مي كرديم ؟


شنبه 9 آبان 1388

نوجوان همجنسگراي محکوم به اعدام

کانون دفاع از حقوق بشر در ایران (کمیته کودک و نوجوان )

نعمت صفوي فرزند اکبرنوجوان اردبيلي در سن 16 سالگي به دليل همجنسگرايي (ارتکاب عمل لواط) بازداشت و پس از محاکمه در دادگاه اطفال از سوي دادگستري اردبيل به اعدام محکوم گرديد . وي در تيرماه سال 1385 بازداشت و اکنون مدت 27ماه است که در زندان به سر مي برد ، آقاي صفوي متولد سال 1367 مي باشند ، اين نوجوان مدتي را در کانون اصلاح و تربيت ، سپس بندهاي اطفال به سر برده است و اکنون در بند جوانان زندان اردبيل نگهداري ميشود.

پس از صدور حکم اعدام براي نامبرده از سوي دادگستري اردبيل ، حکم مذکور براي تائيد نهايي به ديوان عالي کشور ارسال گرديده است.

در بهمن ماه سال گذشته نيز دوجوان به نامهاي "حمزه چاوي" 19 ساله و "لقمان حمزه پور" 18 ساله در شهرستان سردشت به دليل همجنسگرايي بازداشت گرديده بودند که از آخرين وضعيت آنان اطلاعي در دست نيست





ابژکتیو

و دوباره یک یادآوری همیشگی

روزگاری که قلم را بر زمین گذاشتم و دستانم را بر صفحه پلاستیکی کیبورد نهادم و تصمیم گرفتم از خصوصی ترین لحظاتم بنویسم، هدفی به جز این نداشتم تا آستانه یک تغییر را استمرار ببخشم و دینی را ادا کنم که آن را با خودم عهد بسته بودم!
اگر بخواهم بنا را بر صداقت بنهم، روزگاری یکی از خوشبخت ترین انسان های روی زمین بودم! چون در قالب وظایفم به خوبی عمل میکردم و در فعالیت هایم که تنها شامل درس و ورزش بودند، حرف هایی برای گفتن داشتم
و مهمتر از هر چیز تنها نبودم.


بایوت

دیشب برای دومین بار با امین چت کردم . انگار همون امین پری شبی نبود . حرفهاش از یه جنس دیگه بود دیشب .

دیشب امین بهم گفت که زندگی کردن مشکله !

بهم گفت عشق دو پسر به هم آخرش رسوائی یه !

زندگی مشترک امکان نداره !

بسه دیگه بیدار شو از این خواب خرگوشی !

بهم گفت به نقشت تو فیلم زندگی راضی باش !

چشمهاتو ببندو فقط به فکر بازی باش !

بهم گفت بپذیر حرفهامو شرایطو قبول کن !

این قاعده ی زندگیست قبول کن !

حالم خیلی بد شد ...


خانقاه

بی اف بافتِش رو رویِ بدنِ لختش کشید و شلوارِ ورزشیش رو پا کرد و به سمت درِ خروجی رفت و وارد محوطه پمپ بنزین شد و عرضِ پمپ بنزین رو طی کرد و از پمپ بنزین خارج شد و خیابون رو رد کرد و در حالیکه لزجی بین پاهاش داشت خشک می شد و این فرایند خشک شدگی و چین خوردگی پوست یه حسِ پوچ بودن رو درونش زنده می کرد به خانقاه رسید و در رو باز کرد

من هستم

خزش
بعد یه روز جر دهنده
روزی که از ساعت 6 صبح میرم بیرون و 9 شب بر میگردم خونه
روزی که به معنیه واقعی کلمه توش سگ دو میزنم
(هه سگ دو چو عبارت جالبی)
میرسم خونه
یه آب به دست و صورت میزنم و البته پاهام
لباسامو عوض میکنم
2-3 تا میوه میخورم به عنوان شام
بعد میخزم تو نت
واقعا واژه ی دیگه ای واسه حرکت اومدن پشت کامپیوتر پیدا نکردم
خزیدن
لذبت بخشه
مثل لخت شدن میمونه
همونی هستم که میخوام
من اینجا همونی هستم که میخوام
تصور بی اینترنتی واسم عذاب آوره
شده مثل اکسیژن واسم

مثل یه خانواده
خانواده ای که تک تک اعضاش رو خودم به میل خودم انتخاب کردم
چی از این بهتر میخوام
میتونم فوقش هم به همن زندگی بچسبم
اما نه خوب.....
مطماننا....

نوشته گاه یک همجنسگرا

طرحی برای تنوع

یادداشت های من برای او

راه زندگی

نامم را پدرم انتخاب کرد.........

نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم..............

دیگر بس است!

راه زندگیم را خودم انتخاب خواهم کرد........


جمعه 8 آبان 1388


رادیو زمانه همه پرسی می کند

نظر دگرباشان در مورد زمانه

اولین رسانه ای که یک صفحه ی دائم به نوشته های دگرباشان جنسی اختصاص داده است، چیست؟




تنهایی

دیروز آرایشگاه بودم

البته با چهل دقیقه تاخیر رسیدم.تا اینکه کسی که ازش وقت گرفته بودم بیاد چند دقیقه نشستم

دو تا مرد جوون کنارم نشسته بودن یه آرایشگر جوون و خوشتیب هم داشت موهای یکیو کوتاه میکرد و مدل میداد

اون یارو اومدو منم نشستم

خب کلی در مورده مدل موهامو اینکه چقدر باید کوتاه بشن صحبت کردیم بعد هم شروع کرد

همین که نشسته بودم خیلیا اومدن

هی هم نگاه میکردن منم مجبور بودم قیافه ی بچه مظلوما رو بگیرم

خیلی عصبی شدم

بابا انقدر نگاه نکنین


جل پاره های بی قدر عورت ما

به یادآر
18 تیر به یاد آر
آنانی که نیرنگ کردند
و با فریب آمیختند
من و تو سیاهی لشکرشدیم
و قدرت همچنان در مدار دیکتاتوری باقی ماند
پینوشه راحت خوابید
گفتگوی تمدن ها شکل گرفت
سمپوزیمی از ماچ و بوسه
با عبای نازک
دیکتاتور می خندید به ریش من و تو
که دل به توبره پاره کنندگان بسته بودیم
که ایمانشان به آخور جاودانه بود
هیچ چاقوی دسته خوداش را بریده است
چاقوی که من و تو را قربانی کرد
و همه راه ها به ریش تراش منتهی شد
به لینک های زیر نگاه کنید

لینک 1

لینک 2

لینک 3


زندگی عشق مرگ


وقتی به یاد گذشته ها سرشک غم و حسرت گونه هایت را جولانگا سرسره بازی کودکانه خویش قرار میدهد

و گاه و بی گاه آه سردی از درون گر گرفته ات بر می آید

و دیدگانت به دور دستها خیره می شود

و آرزو های به دل مانده را مرور میکنی

و خاطرات خوش کودکی در ذهنت تداعی میشود ...

چاره ی کار چیست ؟!!!

! جز سکوت و فراموشی ؟


غریبه

امروز توي يه جمعي بودم كه بحثي شده بود روي بهشت و جهنم ، يكي از بچه ها يه ماجرايي رو تعريف كرد كه من حدودن 1سال پيش اونو شنيده بودم ولي خب ف برام جالب بود و تصميم گرفتم توي اين پست بذارمش ..

موضوع همون استاد دانشگاهيه كه از دانشجوهاش پرسيد:

آيا جهنم اگزوترم (دفع کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب کنندهء گرما)؟

اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت ساده تر در يک سيستم بسته،حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.

اما يکی از آنها چنين نوشت:

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند.

گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند.

پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر

برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم.

بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده ای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند.

با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود.حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنمحجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد :

۱) اگر جهنم آهسته تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.

۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.

اما راه حل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايیکه تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است:

جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.


پنجشنبه 7 آبان 1388

رادیو زمانه همه پرسی می کند

نظر دگرباشان در مورد زمانه

اولین رسانه ای که یک صفحه ی دائم به نوشته های دگرباشان جنسی اختصاص داده است، چیست؟


خانه شیشه ای

دلم سوراخ شده
فرو چکیده
قطره
قطره
و
نشانی مرا به همه داده
که
کجا به کدام دیوار تکیه داده ام؛

’قطر انگشت تو
که بگذاری بر این زخم/سوراخ


مرز تازه


برای اولین بار عمو شدم... یک پسر خوشکل و فسقلی ... خیلی خوشحالم ... این بچه فقط یک عمو داره ... یعنی من ... یعنی رسول ... یک گی ... می دونم نمی تونم بهترین عمو باشم همونطور که بهترین دایی نبودم... اما می تونم عموی خوبی باشم همونطور که دایی خوبی هستم.


ولی امروز کمی هم دلم گرفت، سهم من چی؟ تو خانواده تقریبا هر کسی به سهم خودش رسید ... به قسمتی از سهم خودش... اما من هنوز مثل گذشته تنها نشستم و تنها می خورم و تنها می رقصم و تنها می نوشم و تنها قدم می زنم و تنها ... نه، نا امید نه ... اما خوب خیلی خوشحالم که مامان به آرزوی دیدن عروس پسرش رسید، به دیدن نوه ی پسرش رسید ... اما آرزو دارم با همه سختی ها ... همسر پسرش یعنی من رو هم ببینه، پسری که قراره با پسرش ازدواج کنه و حتی نوه ای که از ما خواهد داشت را ببینه ... شاید زیادی ایده آل باشه ... اما این برای من زندگیه ... من زندگی می خواهم ... ازدواج ... بودن ... عشق ...

اینجا یک تغییر اساسی کرده، یک تغییر واجب و لازم؛ می خواستم کلا نقل مکان کنم اما دیدم این خونه با یک رنگ و کمی تعمیر
می تونه مثل قبل سرپا بایستد... دارم درستش میکنم و البته خودم رو هم دارم می سازم.

هفته حقوق بشر و روز جهانی کورش بزرگ هم بود، از اول آبان تا هفتم، یعنی امروز ... برای همه ی فرزندان ایران آزادی و شادی و آزادی خواهانم و آزادی .
فردا هم که 8/8/88 هست ... یادمه برای 7/7/77خیلی ذوق داشتم ... یادش به خیر


من هستم


این که تو هم این بلاگ رو میخونی
و الان دیگه میدونی من کی ام
نوشتن رو واسم سخت میکنه
میدونم
و نمیدونم چرا؟
از این بگم که دیشب نرسیدم برم کلاس و به جاش رفتم
دیت گذاشتم با یکی دیگه؟
بعد اومدم پیش تو
یا از چمیدونم...
دیوونگی های جدیدم بگم که اسمش رو گذاشتم بی پروایی
فقط لطفا از من متنفر نشو
دیشب نوع بحث
و فضا جوری بود که نمیشد بگم
میخواستم از لحظات با تو بودن
لذت ببرم
تو اون هوای وهم انگیز
با بوی درخت اکالیپتوس



Thursday, October 29, 2009

چهارشنبه 6 آبان 1388

نوجوان همجنسگراي محکوم به اعدام


کانون دفاع از حقوق بشر در ایران (کمیته کودک و نوجوان )

نعمت صفوي فرزند اکبرنوجوان اردبيلي در سن 16 سالگي به دليل همجنسگرايي (ارتکاب عمل لواط) بازداشت و پس از محاکمه در دادگاه اطفال از سوي دادگستري اردبيل به اعدام محکوم گرديد . وي در تيرماه سال 1385 بازداشت و اکنون مدت 27ماه است که در زندان به سر مي برد ، آقاي صفوي متولد سال 1367 مي باشند ، اين نوجوان مدتي را در کانون اصلاح و تربيت ، سپس بندهاي اطفال به سر برده است و اکنون در بند جوانان زندان اردبيل نگهداري ميشود.

پس از صدور حکم اعدام براي نامبرده از سوي دادگستري اردبيل ، حکم مذکور براي تائيد نهايي به ديوان عالي کشور ارسال گرديده است.

در بهمن ماه سال گذشته نيز دوجوان به نامهاي "حمزه چاوي" 19 ساله و "لقمان حمزه پور" 18 ساله در شهرستان سردشت به دليل همجنسگرايي بازداشت گرديده بودند که از آخرين وضعيت آنان اطلاعي در دست نيست




آدم آهنی

نمی‌خواد بیای کمک


آفتوبه


دوستی که بعد مدت ها با پارتنرش به هم زده از سیل پیشنهادات جدیدش می نالید. شایدم فقط نقل می کرد و ناله رو صرفا به عنوان سبک نقل قول انتخاب کرده بود... به هر حال به نظر من [هم] وضعیت انسانی ای که از پشت این رویکرد خودنمایی می کنه، بی ریخته. یه جورایی پارتنرشیپ یه نفر رو به صاحاب دار بودنش تعبیر کردن...

اشاره

چرا؟


ایران

اينجا ايران است... رهبرش ، رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان ، به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفکرانش ، زندان است. هر که فرياد بزند ،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.انچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است


بایوت

سینا تولدت مبارک

سلام

چند لحظه ی پیش سینا بهم گفت فردا روز تولدشه . خیلی دلم می خواست باهاش توی دنیای واقعی دوست بودم و فردا اولین نفری بودم که بهش هدیه میدادم و تولدش رو بهش تبریک می گفتم . اما حیف که توی دنیای مجازی باهم دوستیم .

پس از همین جا بهش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت دارم .

سینا جونم تولدت مبارک - جشن تولد صد سالگیت ان شاءالله


تنهایی

نمیدونم چه کار کنم

خیلی تو خودشه دوستهای زیادی نداره

عموما شاد یست به آهنکهای مهرشاد علاقه داره

چهرش خیلی معمولیه اما هیکله قشنگی داره

از اینکه آرومه تو خودشه خوشم اومده

اما نمیدونم چه کار کنم

خیلی میترسم خیلی

میترسم مثل دفعه ی قبل بشه که زندگیم نابود شد آخه بعد از چند سال تازه یکم بهتر شدم نمیخوام به اون روزهای لعنتی برگردم

از طرف دیگه به نظر آدم خوبی میاد نمیدونم نمیدونم


جل پاره های بی قدر عورت ما

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹
داوری خستگان
امروز ایمیلی از فردی که مایل نبود از او نام ببرم دریافت کردم مسائل زیادی را مطرح کرد که بیشتر می پسندیدم که با دیگران بازگو کند نه من که از خیلی چیزها سردر نمی آورم. واقعیت قضیه آن است که آنقدر فشار کارهای باقی مانده در دو ماه اینده برایم زیاد است که نمی توانم به این مسائل بپردازم ولی یک نکته بود که خیلی به من برخورد نه به عنوان همجنسگرا بلکه به عنوان یک انسان.
من از علی شریعتی متنفرم زیرا او را مغلطه ساز این ایدئولوژی فاشیستی ـ اسلامی می دانم و ضربه ای که او به انسان ایرانی زد با آن تفکرات مالیخولیایی شاید در تاریخ معاصر ایران کمیاب باشد. با این وجود جمله ای داشت که حرف حساب است او معتقد بود که ارتزاق از راه دین خیانت به دین است و همین جمله کینه ای عمیق آخوندها را نسبت به او شکل داد که تا حالا همینطور ادامه دارد. همین جمله را من کمی تغییر می دهم که ارتزاق از راه دفاع از همجنسگرایی خیانت به همجنسگرایی است. باقی مسائل بماند


نیم بوسه

همين قضيه رو براي همون همكلاسام گفتم

يكيشون ، كه با هم زياد درس مي خونيم ( و البته نامزد هم داره ) يكي دو بار به شوخي گفت اااا نگاه كن اون دختره رو . . .

منم ناخودآگاه و البته خودآگاه !! گفتم : " نگو بابا چندشم ميشه !! "

همين همكلاسم كه تا حدي باهاش صميمي شدم

تا حالا چند باري بهم گفته خب لابد گي هستي ديگه !؟!

البته بيچاره اين حرف رو براي خنده زده

چون تصوري كه گي هاي خيابوني طهران براش درست كردن ، هيچ سنخيتي با رفتار و قيافه من نداره !

ولي در تمام اون موارد

نه تنها من رد نكردم حرفشو !! به نوعي كاملا ضمني حرفشو تأييد كردم

يك تذكر رو با عنوان ها و لحن ها و جملات مختلف بهش گفتم
" چرا اين قشر جامعه رو تمسخر مي كني و دستمايه اي براي خنده قرارشون ميدي



پرشین پسر


گفت:دوستت دارم،میخوام فقط مال خودم باشی،برای همیشه

گفت: هیچی ازت نمیخوام ،فقط میخوام دستاتو بگیرم،ببوسمت!

گفت: عاشقتم!
.

.
شب که برگشتم خونه مامانم گفت : "عطر جدید خریدی؟؟"
آخه تمام لباسام بوی عطرشو گرفته بود


پسرای کوچه پشتی

در جستجوی زمان از دست رفته


نوشته گاه یک همجنسگرا


دلتنگی های یک دوست


در طول تاریخ ظلمهای بسیاری به گروههای بر حق شد و تهمتها و کج اندیشیها باعث به انزوا کشیده شدن آنها گردید

حال با این قشر از جامعه که مورد تهمتها و عتابهای فراوان قرار گرفتند چه باید کرد ؟

آنانی که همچنان مظلومانه بدون داشتن قوانین خاصی روزگار می گذرانند و در اعماق وجود خود در قعر چاههای تنهایی و بی کسی با خدای خود ناله و درددل میکنند

به امید روزی که حقایق فاش شوند و بتوان در راستای حقیقت گام نهاد .

سه شنبه 5 آبان 1388

رادیو زمانه همه پرسی می کند

نظر دگرباشان در مورد زمانه

اولین رسانه ای که یک صفحه ی دائم به نوشته های دگرباشان جنسی اختصاص داده است، چیست؟






اینجا سرزمین آفرینش است

به ابرها نگاه کنید ٬ ابرها شگفت انگیزند


خانه شیشه ای

گیجی باور


فالش

هیج وقت نوشتن به این اندازه برای من سخت نبوده است! اما باید بنویسم تا دینی را که به خودم و به دوران سیاهی که از آن گذر کردم بپردازم امیدوارم برای همه خلف وعده ها من را ببخشید! و در پایان دوباره تاکید میکنم، گذر به گذشته دلیل بر تایید آن نیست

من هستم

از ترسو بودن و محتاط بودن چیزی گیرم نیومد
میخوام بی پروایی رو امتحان کنم
نمیدونم چطور میشه که گاهی بعضی ها با دیدن آسمون ابری و بارونی دلشون میگیره(مثل گاهی خود من)
به نظر من که بارون ته شادیه
ته زندگیه
ته داغ بودن
مثل چشیدن طعم لب شیرین یک همجنس


نیم بوسه

پست قبلي در مورد محمد ، روز شنبه و . . . يه چيزايي نوشتم

هر كسي برداشتي كرد و چيزي گفت

يكي تبريك گفت

يكي هشدار داد

يكي توصيفي نوشت و

.

.

.

ولي هيچ كس نفهميد تو دل من چه خبره !




یادی از یک عزیز.....

این چند روز یک استراحت طولانی اجباری بود به خاطر آنفولانزا!!!!

خیلی بد بود.

.این روز های بد مصادف شد با یک روز با خاطره ای بد

۲۶ اکتبر سالروز در گذشت پرنسسی زیبا با چشمان غمگین.

برای همین هم برای این که یادی ازش او کرده باشم قسمتی از کتاب زیبای کاخ تنهایی اش

را نوشتم چون هم حس و حال الان منو میگه هم اتفاقا این قسمت مصادفه با ۲۶ اکتبر ۱۳۲۹ شمسی



پرشین پسر

شعر عشق چشم فیلم به به

کله پاک کن

زیراکس

خانم زیراکسی دوباره با نیش نامحسوسی! پرسید: خب… حالا کی بود اون دختر خوشبخت که دل تو رو برد؟!

من خندیدم و گفتم: ای بابا… یعنی این داستان ها رو باور می کنی؟

نوشته گاه یک همجنسگرا

سلامي به گرماي عشق

به گرماي عشقي كه در دل شماست،عشقي كه شايد با اين وسعت هيچ كجا يافت نشود.

من غريبه ديروز و آشناي امروز و فراموش شده فردا هستم من سينايي هستم كه با خودخواهي تمام نوشتن براي وبلاگ {خاطرات من و پوريا} را كنار گذاشت(اين حرفي بود كه از جانب دوستان زيادي به من گفته شد) امروز تصميم گرفتم تا متني كوتاه بنويسم و از طريق وبلاگ دوست خوبم محمد حسين آن را در معرض ديد عموم قرار دهم.اين متن براي اين نيست كه خود را از صفت خودخواهي مبرا كنم بلكه براي آخرين دلجويي از شما عزيزان است وقتي كه پست خداحافظي را در وبلاگ خود قرار دادم پي بردم دوستاني دارم كه در اين عصر يخي ، دلشان آينه خورشيد است و بابت داشتنشان به خود باليدم دوستاني كه با وجود بي مهري من وبلاگم را فراموش نكردند.

پس از حذف كامل وبلاگ كه چند روز پيش انجام شد موضوعي فكرم را مشغول كرد و آن اين بود: پس تكليف دوستاني كه آن پست را نخواندند چه مي شود؟

آيا بايد با جمله وبلاگي با اين آدرس پيدا نشد رو به رو شوند!

بنابراين تصميم گرفتم از محمد حسين عزيز بخواهم كه اگر صلاح دانست اين متن را در وبلاگ خود قرار دهد تا به عنوان آخرين يادگار براي شما عزيزان باقي بماند.

از خداوند منان برايتان بهترين ها را خواستارم.

بدرود



Tuesday, October 27, 2009


دوشنبه 4 آبان 1388


بهار تهران - 1388



ابژکتیو

پ.ن 1
شاکی ام از این روزگار ؟


اشاره

خیس


ایران


آنفلونزا پشت در


جل پاره های بی قدر عورت ما

عصر طلایی خمینی

ده سال زیستن در عصر طلایی خمینی این حق را به من می دهد که تجربه خودم را را از این عصر بیان کنم. عصر طلایی خمینی مصادف بود با دوران کودکی و نوجوانی من که از 4 سالگی شروع شد تا 14 سالگی ادامه داشت.
ـ در عصر طلایی خمینی وقتی 10 ساله بودم پدرام را به جرم داشتن دو بطر عرق سگی ( دو شیشه نوشابه معمولی) دستگیر کردند و در میدان شهر شلاق زدند صحنه ای که هنوز هم برایم وحشت آور است و برخی وقت ها با دیدن پدرام نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم ... ادامه


درد همجنس

لطفن اگه حدس زدین تو دوران ما چرا نباید انجامش داد؟


صفحات خالی

یار دبستانی

منصور تهرانی

يار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، بر تن اين تخت سياه

ترکه ی بيداد و ستم، مونده هنوز روی تن ما

دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد

مرده دلای آدماش

يار دبستانی من، با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، بر تن اين تخت سياه

ترکه بيداد و ستم، مونده هنوز روی تن ما


طعم زندگی

جنگ برای به دست آوردن یا از دست دادن


معصومیت

خیلی وقته که میخوام یه کم از سفر کربلام که اوایل امسال بود حرف بزنم .

اما فرصت نشده بود. جاهای زیادی رفتیم . به خصوص با همسفری که نصیب من شد

سفرمو خیلی پربارتر کرد. حالا بگذریم که چه بحثی تو هتل درباره ازدواج همجنسگراها

با مدیر کاروانو دو سه نفر دیگه راه انداختم . از شوهر خالم که مدیر کاروان بود

پرسیدم : چطور میشه همجنس با همجنس تو خارج ازدواج میکنه . یه جورایی هم آتیششو

تند کردم . گفتم اخه چه دلیلی داره ؟ گفتم حتما یه دلیل محکمی دارن که با هم ازدواج

میکنن. گفتم اگه بخوان فساد کنن خوب میرن با دختر. جوابی نداشت بگه .

فقط یه کلمه گفت اونا وحشی هستن

من هستم

چرا انقدر شلی؟
محکم باش
این چه لباساییه که میپوشی
ناسلامتی مردی ها!!!!
چرا حرف زدنت عین دختراس؟

روزی چند بار از این نوع جملات بشنویم خوبه؟
با افتخار به همه این احمقانه ها یه جواب میدم:

افتخاری تو مرد بودن نمیبینم
من همینم
همینه که هست


پرشین پسر

توی این چند روزه دارم یه سری احساسات جالب و عجیب رو برای اولین بار توی زندگیم تجربه میکنم !
باید به یه نتیجه ای برسه بعد مفصل در موردش بحث کنیم !


پسران متفاوت

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم


نوشته گاه یک همجنس گرا


امروز 4 آبانه ،‌سالروز تولد م . ر . پ (بابا محمدرضا پهلوي رو مي گيم ) ،‌ نه بابا اشتباه فكر نكنيد نمي خوام در مورد اون و گذشته چيزي بگم ،‌مگه اينجا كلاسه تاريخ ، فقط مي خوام بگم اين آقاي م.ر.پ شخصيت محبوب ننه جون ماست


Monday, October 26, 2009


قطعنامه اتحاد برای دموکراسی


ما، حقوقدانان جنبش سبز مردم ايران، با توجه به دستآوردها و تجربيات تاريخی جوامع بشری، به ويژه تجربيات دهه های اخير در کشورمان ايران، حمايت خود را از ضرورت بازنگری در قانون اساسی بر پايه اصول زير اعلام می کنيم و از آحاد مردم ايران دعوت می کنيم در تدقيق اين اصول و تدوين نسخه نهائي قانون اساسی فعالانه مشارکت فرمايند:

  1. حاکميت ملت بر سرنوشت خويش بر اساس خرد جمعی جامعه و با بهره گيری از دستآوردهای دانش در جوامع بشری،
  2. رعايت آزادی، برابری و ساير حقوق اساسی بشر، از جمله حقوق مدنی, سياسی, اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در کشور با توجه کامل به ميثاق ها وکنوانسيون های بين المللی از جمله ميثاق حقوق مدنی و سياسی (1966)، ميثاق حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی (1966)، کنوانسيون رفع کليه اشکال تبعيض عليه زنان (1979) و کنوانسيون حقوق کودک (1989)، و تدوين مقررات کشور با رعايت اين حقوق،
  3. برخورداری غيرتبعيض آميز زن و مرد از همه حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و تعيين وظايف برای آنان بر اساس عدالت،
  4. ممنوعيت تفتيش عقايد، مواخذه و تعرض به افراد به دليل داشتن يا ابراز عقيده،
  5. ممنوعيت هرگونه گزينش افراد برای مشاغل بر اساس اعتقادات فکری آنان،
  6. آزادی کامل در داشتن اعتقادات مذهبی و غيرمذهبی و انجام مراسم اعتقادی و رعايت احوال شخصيه (ازدواج، طلاق، ارث و وصيت) اديان و مذاهب, تا جائيکه بنا به تشخيص دادگاه ها مخالف قوانين موضوعه کشور, حقوق بشر, نظم عمومی و اخلاق حسنه (به مفهوم حقوقی آن) نباشد,
  7. آزادی داشتن يا نداشتن حجاب يا ساير نشانه های مذهبی و غيرآن،
  8. برخورداری کليه آئين ها, اقوام و گروه ها از حقوق مساوي بدون در نظر گرفتن عواملی چون اعتقادات, رنگ، نژاد، زبان، و مانند اينها،
  9. آزادی کامل تشکيل احزاب، جمعيت ها، انجمن هاي سياسي و صنفي، آزادی راه اندازی رسانه های گروهی، تشكيل اجتماعات و راه پيمايي ها، و آزادی اعتصاب به عنوان مهم ترين ابزارهای احقاق حق،
  10. تضمين حق حيات و امنيت شخصی، و مصونيت حيثيت ، جان ، مال ، حقوق ، مسكن و شغل اشخاص از تعرض،
  11. نفی هرگونه رفتار يا کيفر ظالمانه، غيرانسانی يا تحقيرآميز, و حق دسترسی همه به دادرسی عادلانه،
  12. ممنوعيت هر گونه شكنجه و آزار جسمی يا روحی به هر دليل از جمله براي گرفتن اقرار و يا كسب اطلاعات و يا برای عمل ممنوع تفتيش عقايد، يا هتک حرمت از متهم يا مجرم محکوم، ممنوعيت ايجاد بازداشتگاه های غير رسمی و ضرورت باز بودن درب کليه زندانها به طور شبانه روزی و در تمام روزهای سال به روی بازرسان ويژه سه قوه و نمايندگان مجلس (که توسط مردم به طور مستقيم و بلاواسطه انتخاب می شوند)، و نيز نمايندگان ارگان های رسمی حقوق بشری سازمان ملل متحد، مجتمعاً يا منفرداً، و ضرورت مجازات شديد متخلف از اين موارد،
  13. لغو مجازات اعدام، به هر عنوان، تحت هر شرايط و به هر شکل اعم از تيرباران، حلق آويز کردن، سنگسار، و ديگر اشکال متصور،
  14. تحقق حق برخورداری آحاد جامعه از تندرستی و بهداشت, رفاه مطلوب و شايسته انسان از جمله خوراک, پوشاک, مسکن, خدمات اجتماعی, و تحصيل رايگان،
  15. رعايت و تضمين تفکيک و استقلال کامل قوا، با رعايت اصل حاکميت رای مردم،
  16. اداره امور کشور با اتكاء به آرا عمومي از راه انتخابات مستقيم و بلاواسطه توسط مردم از جمله از طريق انتخاب مقامات عاليه سه قوه مقننه، مجريه و قضائيه، مقامات ارشد اجرائی منطقه ای و محلی، و شوراهای منطقه ای و محلی، و تضمين مشاركت مردم در تعيين سرنوشت سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي خويش,
  17. در نظر گرفتن راه های قابل دسترس برای بازنگري در قانون اساسي، با توجه به تحول جوامع بشری, تغيير نيازها و دانش بشر, و درک ضرورت تحول در قوانين و مقررات حاکم بر زندگی انسان,
  18. تضمين استقلال و امنيت اقتصادی و سياسی کشور، ضمن داشتن تعامل با ساير کشورها,
  19. احترام به ساير ملل و برقراری روابط صلح آميز با کشورهای جهان،
  20. همکاری با نهادهای بين المللی جهت استقرار و توسعه حقوق بشر، صلح و بهبود شرايط زيستی در جهان.

حقوقدانان جنبش سبز مردم ايران

بيست و چهارم مهرماه 1388

یکشنبه سوم آبان 1388



.


این یعنی تغییر این یعنی آمادگی الان هرجا رو ببینی گی ها هستن با نشونه بی نشونه شاید روزی که حمید بهم گفت: ( جنبش همجنسگرا های ایران نتیجه میده و ما به رسمیت شناخته میشیم از طرف مردم و ما این مسئله رو با چشمای خودمون میبینیم (من هستم)






بادکنک های نازک

تقاطع - قسمت پایانی


خیابان هوس

خیابان هفتم

اینجا تهران است

اینجا پر از آدم و جانور است

تشخیص شون برام سخته

!ما می مانیم

از دیروز، بر پیشانی ام نوشتم:
من؛ گی هستم،
که ای امّتِ هوموفوبِ همیشه در صحنه،
بر خرمگس های معرکه تان لعنت،
آنقدر وزوز کنید تا خسته شوید...

من هستم

داره یه اتفاقاتی میفته
وقتی که تو محله ما که میشه گفت یه محله سنتیه
cdفروش بساط پهن میکنه و توی بساطش فیلم shelter به چشم میخوره
با اون عکس روی جلدش



پسران متفاوت

عکس


نوشته گاه یک همجنسگرا


به بهانه ی پرتاب کفش به سوی آقای کروبی

پسر

رضا: اگه با این نظر موافق نبودم این همه خفه نمی شدم، اما اونجا که میخوایی دست به هر کاری بزنی این مسائل داخلی اند که جلوی هر حرکتی رو ازت می گیرن و یا حداقل جلوی یه حرکت تمام عیار رو ازت می گیرن اونجا است که دوست داری چند جمله هم که شده بگی


Sunday, October 25, 2009

شنبه 3 آبان 1388





از ساعت ده شب
دوازدهم آبان
توی خیابان



آفتوبه

اندر حکایات ریش:
دوستی دست بر ریش شیخنا دن سیفون انداخت و گفت "چه باحاله... این حس رو می ده که به یه نماد جنسی دست می زنی"


جل پاره های بی قدر عورت ما


از دانشمند مجلس باز پرس

آیا کسی که از طبقه متوسط و بالای جامعه نیست نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که نمی داند پناهندگی چیست نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که نمی تواند ادعای روشنفکر بودن را درآورد نمی توان همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که نمی تواند وبلاگ بنویسد یا با اینترنت آشنا نیست نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که برای تامین مخارج خود تن می فروشد نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که نمی داند هات ، بات و... چیست نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که موسیقی غربی را نمی شناسد و با عباس قاردی حال می کند نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که نمی تواند و حتی ندارد که پز کتاب خریدن بدهد نمی تواند همجنسگرا باشد و در نمایشگاه کتاب شرکت کند؟
ایا کسی که فقط می کند و آنکه فقط می دهد نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که وبلاگ پسر را نمی شناسد نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که ندارد که بگوید بابام اینا ، مامانام اینا ، نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا باید برای همجنسگرا بودن شاعر بود یا متن ادبی نوشت؟
آیا کسی که یک من سریش را برای آرایش خود استفاده نمی کند نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که باباش اینا کارخانه ندارد و مامان ایناش مهمانی نمی دهد، نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا کسی که تنها عرق سگی خورده و مارک های مشروب ها نمی شناید می تواند همجنسگرا باشد؟
ایا کسی که بلد نیست انگلیسی صحبت کند نمی تواند همجنسگرا باشد؟
آیا برای همجنسگرا بودن باید شورت مارک دار پوشید و با شرت مامان دوز نمی توان همجنسگرا بود؟
آیا برای هجنسگرا بودن باید ژیل دلوز بخوانی یا فوکو را بلغور کنی ؟
آیا برای همجنسگرا بودن باید داد و یا با کردن هم می توان همجنسگرا بود؟
و............


جی بوی

تفاوت (قسمت شانزدهم)


حرفهای نگفته


شاید تا یک مدت طولانی و شاید برای همیشه نتونم به روز کنم

برام خیلی دعا کنید دارم از غصه دق می کنم


خانقاه


خیانت تصویری به تصورات ارزشمند خوانندگانم - تقدیم به هاملت عزیز

نیم بوسه

تا ساعت شش عصر نه درس خوندم نه تونستم از فکر ندیدن محمد بیام بیرون


پراکنده های کسری

با طناب
با چوب خشک بلند
درخت را
راست ایستانیدند
درخت اما
میخواست کج بایستد



نوشته گاه یک همجنسگرا

دلپیچه های دامنه دار کمونیستی



Saturday, October 24, 2009


جمعه 2 آبان 1388



قطعنامه ی اتحاد برای دموکراسی و پیش نویس قانون اساسی سبز

لینک وبلاگ در خانه خبر


پسر

نوشته بود:

” دوستان عزیزم

با احترام


صفحات خالی

نامه ای از بهنود شجاعی که امروز اعدام شد


نوشته گاه یک همجنسگرا

متاسفانه با انتشار پست یک گفتگو در وبلاگم در نظراتی به صورت خصوصی و عمومی( بیشتر بصورت خصوصی) به دوستی توهین شد و ای کاش به من توهین می کردند تا دوست عزیزم به همین دلیل چون خود را مقصر می دانم که با نوشته ام زمینه ی توهین به دوستی را آماده کرده ام پست را موقتا حذف می کنم .

Thursday, October 22, 2009


با پوزش از تاخیر یک ماهه





وبلاگ هایی که امروز به روز کرده اند

بایوت

آنجا که اندیشیدن جرم است

آنجا که مجبوری برای داشتن اندیشه ای متفاوت هزینه بپردازی

آنجا که متفاومت بودن با دیگران جرم است

آنجا که هر روز اشک را تنها مرهم دردهای خود می یابی

آنجا که حتی فرصت دفاع از خود را هم نمی یابی

آنجا که مردمانش هنوز در اندیشه های قرنها پیش می زیند

آنجا که باید برای زندگی هزینه بپردازی

آنجا چرا باید ماندن ؟؟؟؟

باید رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و باز هم رفتن

امروز بلاخره تصمیمم رو گرفتن

.

تصمیم قطعی برای رفتن از اینجا

در اولین فرصت .

می خوام برم ترکیه واسه گرفتن تخصص و از اونجا به استرالیا .

امروز نهایی شد تصمیمم .

تیرداد

تکیلا

دارم می رم مسافرت. هیجان زده ام

بر می گردم زود. برای هالووین می خوام یه آدم شاد بشم، اگه خوب بود و خوشم اومد ادامه می دم

حرف های نگفته

نرو! تنهام نذار!

زندگی ضرب زمین در ضربان دل هاست

من برم فیزیکامو بنویسم

چون اگه خدا بخواد قراره جمعه بشینم درس بخونم

پسر

تاریخچه ی همجنسگرایی در ایران - معرفی کتاب تازه ی ژانت آفاری- نوشته ی داگ آیرلند

چرندیات فکری

تنسی

نوشته گاه یک همجنسگرا

یک گفتگو

مدتهاست كه همديگر را مي شناسيم ، او نيز همجنسگراييست همچون من ولي با افكار و انديشه هايي متضاد و حال گويا قصد دارد تصميمي بزرگ بگيرد تصميمي كه ...

متن زير گفتگويي ساده ميان من و اوست :

چند سال است با محبوب ، معشوق ، يار و ياورتان زندگي مي كنيد ؟

5 سال

در اين 5 سال آيا زندگي زير يك سقف مشترك را تجربه كرده ايد ، منظورم اينست كه آيا مستقل زندگي كرده ايد ؟

نه ، متاسفانه طرف مقابل دانشجوي تهران هستن منم كه اينجا كارمند علاوه بر اين در سال هاي پيش نيز به دلايلي مشابه چنين موضوعي امكان پذير نبود دوري بزرگترين مشكل است در ضمن فكر نمي كنم اگر در كنار هم بوديم باز هم بشد زندگي زير يك سقف را تجربه كرد ولي روزهاي طولاني 10 روز ، 12 روز باهم به مسافرت مي رفتيم و در كنار هم بوديم و بهترين لحظات رو تجربه كرديم ... ادامه در وبلاگ


Friday, August 28, 2009







سازمان ديده بان حقوق بشر: رييس جديدقوه قضاييه بايد برای مهار نقض حقوق بشر اقدام کند

درخصوص نقش مقامات عالی رتبه در سرکوب بعد از انتخابات تحقيق کنيد

.




شماره 56 نشریه چراغ، شهریور 88، منتشر شد

.

وبلاگ هایی که این هفته به خانه هنر اضافه شدند


وبلاگ هایی که این هفته به روز کرده اند


آدم آهنی

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را؟

آفتوبه


انگار توی زندانهای قرون وسطایی ج.ا. بندگان ماتریالیسم دیالکتیک رو نه تنها با دول(ظبعا دول در وضعیت نعوذ بالله) بلکه حتی بیشتر از اون با باتوم مورد تجاوز قرار دادن. بطور کلی تجاوز دو جنبه شکنجه رو توامان داره: جسمی و روانی. به نظر من در قیاس، تجاوز با دول از نظر روانی طبق کلیشه های مردسالارانه می تونه تحقیرکننده تر باشه. اما از اونجایی که در امتداد نفی مردسالاری شخصا برتری روانی خورد کننده ای که متجاوز روی مورد تجاوز قرار گرفته حس می کنه رو به رسمیت نمی شناسم، یحتمل این مساله می تونه برای یکی مثل من از بعد روانیِ تجاوز با خود دول خیلی کم کنه. می مونه بعد جسمیش که با توجه به سایز باتوم کلفت تر و در مقایسه عملا بسیار نامیزونه. با توجه به توضیحات فوق من اگه بین ایندو مجبور به انتخاب باشم، دول رو ترجیح می دم... تو چطور؟
اما یه مساله کلی دیگه... داشتم با خودم قضیه رو بالا پایین می کردم این به ذهنم رسید که شاید زن بودن تو وضعیتی که به هردو جنس تجاوز می شه بهتر باشه... با وجود تفاوت مدل شکنجه روانی، به نظر من میزانش یکیه. اما اگه زن باشی شاید بتونی به ترشحات لیزکننده واژنت یه امیدکی داشته باشی؛ شاید که از میزان درد و صدمه ای که بت می خوره کم کنه. تازه حد نهایی الاستیسیته ی واژن از مقعد بیشتره(از واژن نهایتا یه بچه در می آید اما از مقعد...) و احتمال اینکه صدمه بازگشت ناپذیری به بافت واژن بخوره کمتره... نظر تو چیه؟

.
این بنتون جاکش ولکن معامله نیست! در شرایطی که مردم تحریم کردن، همه اش با اس ام تبلیغ می فرسته... منم از بدشانسی تازگی یه شرت ازش خریدم... شیطونه می گه در حالی که یه هفته ممتد عوضش نکردم و اسپرم همه جلق زدنام رو بلا استثنا ریختم توش، برم بکنمش تو حلق صاحب مغازه بنتون شعبه تجریش(همونجایی که ازش شرت خریدم و از قضا تو تبلیغات اس ام اسی هر دفعه معرفی اش می کنه

ابژکتیو

تا توی آتیش هم هستم

اشاره

برگشتم به همین سادگی
.
همه چیز خراب تر از قبل

اینجا سرزمین آفرینش

با هر نفس یک قدم به او نزدیک تر خواهید شد

بایوت

ای رهگذر
.
شاهدبازی در ادبیات فارسی - دکتر شمیسا
.
فقط باختم همه چیز رو

تکیلا

خبر: خودکشی یک جوان 29 ساله مهاجر در تورنتو

توضیحات: طی بررسی های به عمل آمده دلیل خودکشی کلافگی(یا کلافه گی؟) ناشی از خارش گزیده گی های حشرات موذی گزارش شده است

جل پاره های بی قدر عورت ما


تکلمه ای بر دادگاه نمایشی


ناداني خامنه اي چنان ژرفاي دارد كه خودخواسته تيشه به ريشه خود مي زند. نگاهي به اشتباه هاي احمقانه او در بعد از انتخابات به وضوح عمق ناداني او را نشان مي دهد. فارغ از موضع گيري هاي احمقانه و فرمان سركوب وحشيانه ، خامنه اي در توجيه حماقت خويش در كودتا انتخاباتي عليه ملت ، به انقلاب مخملي استناد مي كند و در اين راستا شوهاي تلويزيوني تدارك مي بيند و نمايش دادگاه برگزار مي كند. بدون آنكه به مغز عليل اش اين فكر خطور كند كه با اين نمايش ها ملت بيشترر آگاهي كسب مي كند تا آنكه توجيه شود. اگر تا ديروز شناخت ملت از مخمل به نوعي پارچه منتهي مي شد و كودكان مخمل سريال« خانه مادربزگه» را به ياد مي اوردند. امروز ملت مي داند كه انقلاب مخملي چيست ؟ و ديكتاتوري خامنه اي از اين نوع انقلاب مي ترسد. پس نقطه ضعف ديكتاتوري براي ملت اشكار مي شود. جواناني كه تا ديروز نمي دانستند « جين شارپ » كيست اكنون با اشتياق و تمايل بسيار كتاب هاي اور را در اينترنت سرچ مي كند و خوانند. نگاهي به تعداد مراجعه و دانلود كتاب هاي جين شارپ در سايت هاي مختلف ، خود دليلي بر اين مدعا مي باشد. در واقع امروزبيشتر ملت با كه شناختي از انقلاب مخملي نداشته در اين راستا شناخت كاملي از آن به دست مآورده و حتي وقتي به روستاها مي روي هم صحبت انقلاب مخملي را مي شنوي . اين در واقع حكايت « عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد» است. رفتار شناسي سياسي خودكامه اي چون خامنه اي نشان مي دهد با شيوه هايي كه در پيش گرفته نتايجي معكوس به بار خواهد آورد اكنون مردم شيوه مبارزه مسالمت آميز و بدون خشونت را مي آموزند همان شيوه هاي كه در كيفر خواست به اطلاع عموم مي رسد و ياد مي گيرند چگونه در چارچوب اين شيوه با ديكتاتوري خامنه اي به مبارزه برخيزند. اين بدان معنا كه ديكتاتوري خامنه اي با شيوه اي كه در پيش گرفته با نشان دادن نقاط ضعف خود در قالب انقلاب مخملي به ملت خود ياد مي دهد چگونه عليه ديكتاتوري او مبارزه كنند. توهمي كه خامنه اي ديكتاتور ايران در ذهن مي پروراند با شيوه هاي كه در پيش گرفته به عينيتي واقعي بدل خواهد گشت .اكنون ملت مي داند شيوه ساقط كردن اين نظام نه مبارزه مسلحانه كه مبارزه بدون خشونت در چهارچوب انقلاب مخملي است. شيوه اي كه به طور حتم پاسخي درخور مي يابد. اگر تا ديروز اصلاح نظام راهكاري عملي بود با شيوه در پيش گرفته ديكتاتور امروز تغيير نظام يك ضرورت حتمي است. استراتژيي كه حتي در ميان مدت نيز به سرانجام خواهد رسيد. اين واقعيت تاريخ بشري است كه بنيان سقوط ديكتاتوري ، توسط خود ديكتاتور شكل مي گيرد.
.
کشتار 67
.
غسل تعمید دیکتاتور در شبکه فارسی بی بی سی
.
بدون تعارف 1

جی بوی

چی را که می دیدم باور نمی کردم

خاطرات یک مرد تنها


Need to hold you in my arms
Need to smell your body, inhale your breath
Need you inside of me
That's where you belong
That's where you were meant to be

خانقاه

ببین مادرجنده ! زود گورتو گم کن .اگه هم راجع به کونی بودن خواهرت یا جنده بودن داداشت چیزی بهت نمی گم چون اطمینان ندارم که تو کس کش اصلا خواهر یا برادر داری
بی اف ،پسر پمپ بنزینی رو به زور از اسکار جدا کرد و استرلینگ هم رامکال رو بغل کرد و گریون و دلشکسته نگاهی به اسکار کرد و از اتاق زد بیرون و دنبال اون هم اسکار با دهن خونی .

خانه شیشه ای

منتظر باشیم
.
فصل گرم

سعید پارسا

دکلمه ی خلع صدا

خورشید بانی

زندگی چیست

رمینا

تولدم مبارک




زندگی ... عشق ... مرگ

نمی دونم اسم اینو میشه یه پایان گذاشت یا نه

سبز در آبی

پس از دو سال مصاحبه آقای امیرقاسمی با محمد خردادیان

سوسول

پست جدید

شرح صدر

به اصرار دوستان
طعم زندگی

در مورد پست آخری که گذاشتم… دوستان نظرهای جالبی گذاشته بودن و اینطور که از کامنتها نتیجه گرفتم اکثریت با مطلب موافق بودن ولی میرزا کسری عزیز نظر متفاوتی گذاشتن… نظر ایشون رو اینجا به همراه جواب خودم رو گذاشتم… دوست دارم بدونم نظر شما درمورد کامنتهای کسری عزیز چیه.

غریبه/ من یک همجنسگرا هستم

دیشب ابرو باد و مه و خورشید و ستاره و کهکشان راه شیری و هر چیزی که بشه فکرشو کرد دست به دست هم دادن تا منو ضایع کنن....

لزبین سنتر

داستان بسیار زیبای سیب که تا به حال چهارقسمت آن درمجله ندا منتشر شده به کالکشن افزوده شد.برای دانلود روی این عکس کلیک کنید



ناجور

مادینگی

شهر از نرینگی خالی است! بود آیا کز طرفی (یا اطرافی؛ یا از همه ور، یا از آسمون شاید) مردی از خویش برون آید و ما را بکند؟

هذیان های من

این دو روزی که گذشت ، رویایی بودند ( البته معنیش این نیست که از این بهتر نمیشه ) اما این دو روز واقعا

عالی بودند .

ترافیک سنگین هم نتونست مانع رسیدن ما بشه

اما ترافیک سنگین تونست دلیلی باشه برای بیشتر موندن

همین که هست


31 پست

پسر با انعکاس اخبار روز و اخبار وبلاگ ها به روز است

پسرای کوچه پشتی

برای چکاد، پسری که صورتش از خنده پر بود
.
عکس و نوشته: کیا

پراکنده های کسری


سینما سینما

کله پاک کن

در باب غلط کردن

یادداشت های روزانه ی یک دزد


گربه های گرسنه ی کوچه











Thursday, August 20, 2009


فیس بوک موسوی، روز شنبه سی و یکم مرداد را اعتصاب سراسری در ایران اعلام کرد

.




گاه نوشته های یک همجنسگرا از سرخ و سیاه در آمد سفید و رنگین کمانی شد


.
.

لینک مجموعه ای از ترجمه شعرهای لورکا - رسول هم آوا زحمت تایپ و جمع آوری و به اشتراک گذاری کار را برای سالروز کشته شدن لورکا کشیده




وبلاگ هایی که این هفته به روز کرده اند


آبی آسمانی

بازگشت
.
کردن اعتراض

ابژکتیو

آغوشی برای همیشه

اینجا سرزمین آفرینش است

دیدار (نوشته ای که آرزوی عزیزم به من هدیه کرده )

بایوت

آزادی
می گویند در آن دوردستهاست
.
بنام او

دوستای گلم سلام ، می دونم می دونم که همتون با خودتون می گید مگه دستم بهش نرسه ، دلم می خواد خرخره شو بجو ام با این آپدیت کردنش ! شرمندم به خدا ، باور کنید این روزا همش از 7 صبح تا 7 شب سر کارم و وقتی هم که کارم تموم می شه دیگه نایی برای تکون خوردن ندارم چه برسه به نوشتن ! راستی کدومتون تا حالا کارگری کرده ! منظورم تو کارای ساختمونیه ! عملگی ! من بیچاره با لیسانس دارم الان کارگری می کنم ! خنده داره نه ؟ ولی خوب زندگی خرج داره ، من عادت کردم از اول زندگیم رو پای خودم وایسم ،کار کردن با همه ی سختی هاش یه حسن خیلی بزرگ داره و اون اینه که آدم اصلاً یادش میره کیه و چیه ! وقتی داری بیل می زنی دیگه هیچ فکرو غصه ای برات نمی مونه جز اینکه این کار کی تموم می شه ! به هر حال بدونید که هر جا هستم به یادتونم و امیدوارم منو ببخشید و باز منو تنها نذارید ، و حالا یه قسمت کوتاه از ادامه ی ماجرا ، می بخشید که اینقدر مختصره آخه چندان وقت نداشتم بنویسم ، قربان همه ی شما .

.

تقدیم به عشقم بردیا

.

شاهد بازی در ادبیات فارسی

نویسنده : دکتر شمیسا

http://www.takbook.com/modules.php?name=Books&op=Booksgetit&lid=2711

.

جستجوگر عشق

عاشقانه های فروغ فرخ زاد

جل پاره های بی قدر عورت ما

ظهر چهارشنبه
.
تیک 10
.
تیک 11
.
امام کشتار و جنایت
.
محاکمات نمایشی استالین
.
شکنجه گر سابق ساواک در خدمت احمدی نژاد
.
تیک 12

جی بوی

تفاوت (قسمت هشتم)
.
تفاوت (قسمت نهم)

حرفهای نگفته

مرا بشناس این هموطن

خانقاه

مفعول غیر مستقیم

خانه ی شیشه ای

ما برنده ایم
.

باز می گردند

پر می گیریم به سوی ات لا به لای سینه ات آشیانه می سازیم همسایه می شویم سلام می دهیم یکدیگر را پر می شوییم ما گنجشک ها در تو، هنگام کوچ ندا می دهیم، باز می گردند همه از تو، جا می مانم از آنها دفن می شوم در تو، من عاشق آشیانه

.
باید

سعید پارسا

خلع صدا

گاه نوشته های یک همجنسگرا


آقای اوحدی شما به آن سوال پاسخ ندادید
.
به یاد اولین عشق
.
میلاد، امروز سه شنبه است
.
آفتابگردان سفید
.
ازدواج همجنسگرایان و برداشت های من

رمینا

هرگز هیچ حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود:

زندگی ... عشق ... مرگ

کاش قدر داشته های خودمون رو بیشتر از این می دونستیم

ساقی قهرمان

در تبعید، تفاوت خمینی و موسوی است

... من تعلق به بخشی از جامعه ی ایران دارم که نیاز مبرم به رفع خفقان دارد. اولویت ما بهبود قوانین اجتماعی در مسیری است که ما در خطر مجازات اعدام نباشیم تا بتوانیم زندگی کنیم، یعنی بتوانیم بدون خستگی دائمی برای پنهانکاری در هنگام کار، کار کنیم. در زمانی که زندگی همه دشوار می گذشت، زندگی بخشی از جامعه ی دگرباشی که فعال مدنی نبود تا دشواری های کار را به شیوه ای دیگر تحلیل کند، اصلن نمی گذشت. یعنی کسی به دنیا می آمد و بزرگ می شد و پیر می شد و می مرد و زندگی نمی کرد. ما نه به خاطر ایدئولوژی، و نه به خاطر اعتقادات مذهبی، فقط به خاطر حق زندگی، فکر می کنیم که کروبی و موسوی و خاتمی می توانند محیطی به وجود بیاورند که حق تحصیل و اشتغال و مسکن و دیگر حقوق زندگی شهروندی به دگرباش های جنسی هم داده شود، یا محیطی بوجود بیاورند که دگرباش های جنسی برای این حقوق لابی کنند. من فکر می کنم تجربه های کروبی و موسوی در سی ساله ی گذشته احتمال خیلی خیلی زیاد بوجود می آورد که این دو بعد از به دست گرفتن قدرت، فضای دموکراتیک را بازتولید کنند و امکان زندگی اقلیت قومی و مذهبی و جنسیتی و اقلیت های جنسی را که تا کنون با بیشرفی مفرط از فضای عمومی حذف شده اند را با حق شهروندی برابر، صد در صد برابر، بوجود بیاورند. جنبش سبز متشکل و متنوع است. همانقدر که شهروندان ممتاز، یعنی مردم مرفه شیکپوش و تحصیل کرده و معتبر پایتخت را در صف های خودش دارد، اقلیت های چندگانه را هم در دل خود دارد. اگر کسانی که لشکر و حامی موسوی و کروبی نبوده اند اما شده اند، از کار دست بکشند، تفاوت زیادی میان احمدی نژاد منهای مردم کشور، با موسوی منهای مردم کشور، نخواهد بود. اما این اتفاق نخواهد افتاد. یکی دیگر از بایدهایی که ما در جامعه ی دگرباشی جنسی داریم انفجار حضور است، که باید باشد ...

سبز در آبی

پس از اون غروب رفتن
اولین طلوع من باش

سوسول

غیبت غیرموجه بچه‌بازان، همجنسبازان، كودتاگران، همجنسگرایان، وبلات‌نویسان، معشوقگان، موقشنگان، ستون‌پنجمیان، محاربان، امردان، سوسیالیستان، آتش‌پرستان، دوجنسگونگان، اغتشاشگران، سوسولان و ...ان

صفحات خالی

مصاحبه با گروه کافران بی نام

هم آوا- مرز تازه

ثانیه ها چه باهم مسابقه گذاشته اند و من ...
.
19 آگوست سالروز کشته شدن لورکا ... چند شعر از لورکا

لینک زیر برای دانلود کتاب الکترونیکی چند شعر از لورکا با ترجمه شاملو و تایپ و گردآوری خودم هست، امید از خواندن شعرهای لورکا لذت ببرید - مثل من یکی

لینک مجموعه ای از شعرهای لورکا ترجمه شاملو



همین که هست

پونزده پست


رضا پسر

در عراق کشته می شوند، در ایران اعدام - حسام میثاقی

پسرای کوچه پشتی

باید بنویسم تا ساعت‌ها تکرار نشوند، مگرنه تا صبح جیغ می‌کشم و مشت می‌کوبم به دیوار

چرندیات فکری

مزخرفات آخر شب

کسری نگاه

خیلی خیلی بعد بود که فهمیدم منظورش از این همه حرف این بود که در ورای یک نامه ساده و دستخط میشود وجود گرم و زنده یک انسان دیگر را حس کرد

کله پاک کن

راهنمای کلیدواژه های سرچ شده برای وبلاگ های دگرباش 1
راهنمای کلیدواژه های سرچ شده برای وبلاگ های دگرباش 2
.
کشتن مردی که نه می گوید کار خطرناکی است چون بعید نیست که جسدش نیز با همان اصرار و سماجت که بعضی جنازه ها دارند آهسته تکرار کند: نه! نه! نه! نه! آن وقت چطور می توانند جسدی را خفه کنند؟

یادداشت های روزانه ی یک دزد

حاج آقا یک تفال بزن بلکه سوره ی لوط بیاید
.
تازه از دل ام زده به سینه ام




Friday, August 14, 2009


.

وبلاگ هایی که این هفته به خانه هنر اضافه شدند

پدیکی
.
I love you Hormoz


وبلاگ هایی که این هفته به روز کرده اند

حتما این جمله ی نخ نمای مارکس رو شنیدی که "دین افیون توده هاست". در عین حال برادر گرامشی گفته اند که وظیفه روشنفکر کمونیست اینه که امثال این افیون رو با نشر ایدئولوژی کمونیستی خنثی کنه و اینجور سِپَرهای ایدئولوژیک رو بشکنه تا توده آگاه شه و الخ... اما دانشمند عالیقدر دن سیفون بعد از مدت های مدید غور و تفحص در عالم معنا تونسته یه بسط کلیدی رو بر روی این دو تئوری سوار کنه. بسطی که جان به در بردن سرمایه داری رو با وجود کثرت روشنفکران کمونیست(تو بعضی ممالک مثل مملکت ما که تو سر سگ بزنی، در می آد که "اُ اُ اُ..............ی حواست باشه که من روشنفکر کمونیستما" ) توجیه می کنه. اما تئوری مزبور:
"داف/پاف" افیون روشنفکران کمونیست است
.
من نمی دونم چرا دوستان ارزشی "مرگ بر دیکتاتور"ای که مردم روی دیوارها می نویسن رو پاک یا خط خطی می کنن؟ مگه جناب اعظم خامنه ای دامت ظلماتُ نفرمودن که دعوت مردم به بی قانونی و آشوب عین دیکتاتوری است؟(نقل به مضمون) مگه منظورشون از این انزال برکت بر سر و صورت ما جناب موسوی و دار و دسته اشوبگرش نبود؟ خُب چرا برادران ارزشی این مرگ بر دیکتاتور ور به خودشون می گیرن؟ شاید ملت شهید پرور بر اساس فرمایشات ایشون، موسوی دیکتاتور رو نک و نفرین می کنن. برادران فک نمی کنین معاندین با کمک رویکرد شما به مقصود شومشون (یعنی چسبوندن داغ ننگ دیکتاتور بر پیشانی معظم له) برسن؟

پ ن: قشنگی این شعار هم همینه که خودش تارگتش که شاید اول فقط توی ذهن آدما باشه رو عینی و رسوا می کنهپپ

.

ابژکتیو

پارک شهر
.
به طعم بچگی
.
یاد ایام (قسمت اول)

اشاره

Man Turkey hastam

Salam doostane man. Khobid? Che khabar? Shayad begid chera in post ro English neveshtam. Bale man alan Turkey hastam o vase yekseri karha omadam. Faghat mitoonam begam mano 2a konid hamin. Be elate inke kheili kar daram nemitoonam be doostan sar bezanam pas mano bebakhshid. Hamishe shad bashid.

.

سرزمین آفرینش

فردا که می آید چهل روز از سقوط شهاب دوست داشتنی ما می گذرد

.

تکیلا

شجاع دل
.
Such a releif


جل پاره های بی قدر عورت ما


انسان مصلوب
.
یک دیالوگ شخصی
مي دانم که مي خواني ، نمي خواهم که با واسطه حرف هايم را بزنم. با وجود آنکه ديگران نيز چون تو خواهند خواند ، باکي نيست مي نويسم تا بي واسطه باشد. مي دانم خواهي خواهند چون وقتي آگاهي دررسيد سخت است خود را به خريت زدن. مي نويسم تا بداني که هيچ باکي نداشتم که آنسوي بودن ام دعوت ات کنم ولي مي ترسيدم از همين ترسي که در وجود تو انباشته است از ديدن کساني که چون تو نيستند ولي همانند تو انسان اند. ديدي تو هم مي ترسي با آنکه بعد از شب هاي انفرادي با آن همه توهين ها و تهديدها وقتي ديدي مي ترسم گفتي باور کن چيزي قابل ترس در جهان وجود ندارد. ولي ديدي توهم ترسيدي، نه از شکنجه و تهديد، که ترسي طبيعي است ، اکنون ترسي تورا فرا گرفته که ريشه در حمافت و ناداني دارد. دوست من هميشه چيزي قابل ترس در جهان وجود دارد ولي ترس نيز قاعده دارد اگر قرار باشد که از هر " ديگري" بترسي جهان پر است از " ديگرهاي" که براي" ما" مي تواند منبع ترس باشد. ترس از " ديگري" ناشي از عدم آگاهي و گاه دگم هايي است که " ما" در زندگي خود داريم.
سري به لينک هاي وبلاگم بزن ، همه آنها انسان هايي هستند مانند تو بي کم و کاست و شايد بفهمي که از نظر درک و فهم اجتماعي بسيار بالاتر از من و تو قرار دارند تنها تفاوت تو با آنها و من ، ميلي است که در سرشت ما در طبيعي ترين وجه ممکن در مقياس ژن تبلور عيني آنچه امروز هستيم را شکل داده است. حکايت ، داستان تعدادي ژن است که خواستند آزادانه بنيادي ديگر فراروي زندگي انساني قرار دهند. اگر ماها نبويم مفهوم دگرگشت انساني ، در تکامل هويت خود چيزهاي بسياري کم داشت. ما نخست زاده ايم هرچند هميشه قرباني مي شويم ولي غرورمان ، مفهوم انسان را تکميل مي کند. بدون ما جهان از آغاز راه به بيراه مي پيمود. شرف کيهانيم ما بي کم و کاست ، که بودن مان ساختارشکني تمامي مفاهيم حيواني تمدن قضيب سالار است.
دوست من ؟! در پي توجيه خود نيستم که به نظرم نيازي به توجيه نيست من اينگونه ام چه تو بخواهي و چه نخواهي، ولي شک دارم به آزاد انديشي ات. پيمان برابري و آزادي تنها زماني امکان پذير و پردوام است که توان رهايي از هرگونه جزم انديشي وجود داشته باشد. رهايي از تمامي دگم هايي که وا مي دارد تا انسان گاه بترسد و گاه انکار کند و گاه سرکوب نمايد. اگر رهايي نباشد تنها فرق ميان ديکتاتور و تو ، قدرت است که يکي از آن سيراب مي شود و يکي در عطش نوشيدن آن، سراب حماقت مي بيند. ديکتاتور نيز از آزادي و برابري دم مي زند ولي نئشه قدرت است و به تفسير قدرت ، مفهوم انسان را ديگرگونه رقم مي زند و انسان تقسيم مي شوند به خودي و غير خودي ، به هم انديش و دگر انديش ، به انسان خوب و انسان بد. تنها مجال رفتن به فراسوي اين تقابل دودويي ، رهايي است و بس. بستر رهايي بر آگاهي و دانايي شکل مي گيرد و بال هاي پريدن در انسان بودن خلاصه مي شود و رسيدن يعني انسان را همچون خود ديدن و خود را همچون انسان ديدن. دوست من ؟! هنوز پيمان آزاديخواهي و برابري طلبي پابرجاست ولي بدون رهايي ناممکن است که دوام داشته باشد. از اين رو رهايي ات را انتظار مي کشم.

پي نوشت : اگر دعوت يک دوست به خانه و اعتماد به او براي در اختيار قرار دادن کامپيوتر شخصي براي استفاده از اينترنت نشان احمق بودن است پس سرک کشيدن به فايل هاي خصوصي شخص ديگر را چه مي توان نام نهاد. رفيق چه مي خواستي و چه نمي خواستي ، دير يا زود مي فهميدي از آگاهي ات ناراحت نيستم از ترسي که در وجودات شکل گرفته در حيرت ام. از جمع دوستان ، تنها تو نمي دانستي و ديگري ، باقي از اين قضايا مطلع بودند. بماند که فرقی نمی کند. همچنين ترجيح می دهم گی خطاب ام کنی نه کونی.همين
.
ظهر چهارشنبه
.
تیک 10

GBOY

آغاز فصل دوم کتاب
.

خاطرات یک مرد تنها

به سوی تو باز خواهم گشت
.

خانه شیشه ای

پنجره ی خدا
.
ما برنده ایم

خاکستری سرخ

خداحافظ بلاگفا

از شما دوستان عزیزی که همیشه همدم نوشته های من بوده و هستید ممنونم و با احترام به تمامی کسانی که در این وبلاگ نظری ارائه داده اند -ضمن عذرخواهی - باید عرض کنم مدتی پیش متوجه شدم سایت بلاگفا زیرنظر مستقیم وزارت اطلاعات ایران می باشد ، و مدیر سایت رسمن اعلام کرده است که در صورت درخواست وزارت اطلاعات تمامی مشخصات نویسنده ها را در اختیار آن وزارت قرار می دهد. از این رو بر آن شدم تا بلاگفا را مادامیکه دست از این سیاست دورویانه برنداشته بدرود بگویم، نه به این خاطر که مطالبی که نوشته ام شاید به مذاق چماق به دستان خوش نیاید بلکه باور دارم وبلاگ حریم شخصی افراد است و باید اطلاعات آنها شخصی بماند نه روی میز وزارت اطلاعات.

دو وبلاگ قدیمی که در بلاگفا داشته ام را همینک حذف کرده ام و این وبلاگ را مدتی پس از انتشار این مطلب حذف خواهم کرد، از این رو از دوستانی که به وبلاگ من سر می زنند و آن عزیزانی که به این وبلاگ لینک داده اند تقاضا دارم از این به بعد درددلهایم را در آدرس زیر جستجو کنند.

سعید پارسا

خودمانی
.
چهل و پنج ثانیه ای

دست نوشته های یک همجنسگرا

آن حس خاص
.
برای آرش 20 ساله
.
ماشین زمان در زندان اوین کشف شد
.

.
اعترافات یک همجنسگرا
.
عشق الهی، عشقی همجنسگرایانه
.

.
20:30

.
آقای کروبی شما دیگر چرا
.
زنان همجنسگرای ایرانی را فراموش نکنیم
.

زندگی ... عشق ... مرگ

خواهی آمد

سیب ترش

اهواز که باشی

شرح صدر

دست خط حضرات چه شکلیه




طعم زندگی

می دونی چرا باید آشکارسازی کرد؟

چون همه استریت اند مگه این که خلافش ثابت بشه

غریبه (من یک همجنسگرام)

امروز رفته بودم بیرون ناهار ماست بگیرم

لزبین سنتر

تاثیر فیلم های با مضمون همجنسگرایی بر جماعت ایرانی

My Ordinary GDay

محض اختتامیه: جنسیت و گرایش های جنسی

و

Our Little Dictatorship


همین که هست

22 پست ( واقعن وقت نیست اسم همه پست ها را اینجا بیاریم اما خیلی خواندنی اند)

پسر

رضا “پسر”: از چند روز قبل از اینکه صفحه دگرباشان در زمانه رسما اعلام موجودیت کند با شنیدن خبر راه اندازیش سعی کردم از حال و هوای بلاگرهای دگرباش و بحث های آنها در مورد جریانات اخیر ایران گزارشی بنویسم که امیدوارم مورد قبول قرار گیرد، خواهش می کنم اگر نظری دارید روی خود سایت زمانه منعکس کنید، و امیدوارم بتونم این روند رو ادامه بدم و اگر تمایلی بود در آینده نیز از این دست گزارش ها در باب اوضاع بلاگرهای دگرباش برای زمانه تهیه و ارائه کنم.

پسرای کوچه پشتی

سبزی هم خرد می کنیم
.
چگونه سبزی هم را پاک کنیم؟

کله پاک کن

لاشخور

یادداشت های روزانه یک دزد



وقع گذاشتن

من وَقَع می‌خواهم. هم‌خوابه‌های من {همه} که اینک، چون قرآنی روی تاقچه، روزمره شده‌اند، و برای خودشان زندگی دارند، یا زن و بچه، یا دوستی تازه، اما وقع ندارند. من حالا وقع می‌خواهم، می‌خواهم یکی وقع‌اش را بگذارد روی سینه‌ی من، بعد، با دست‌های‌اش جلوی دهان‌ام را بگیرد، و، چراغ را با بالش {بزند} بریزاند، {پس} خاموش کند، و پیوسته با پاهای‌اش به من بفهماند که کسی روی من است. ... انسان یا باید اجتماعی باشد یا باید {برود} بمیرد.



Saturday, August 8, 2009


ما پیروزیم





وبلاگ هایی که این هفته به خانه هنر اضافه شده اند


وبلاگ هایی که این هفته به روز کرده اند

آبی آسمانی

فردا مراسم تحلیف احمدی نژاد برای دوره ی دوم ریاست جمهوریش برگزار خواهد شد. فردا هاشمی شاهرودی رئیس قوه ی قضائیه ا.ن را به موارد مندرج در سوگندنامه قسم می دهد. راستش این قسم خوردن احمدی نژاد در مجلس من را یاد ماجرای قسم خوردن خر در دادگاه و در پیشگاه ملا در نمایشنامه ی بسیار معروف شهر قصه (شاهکاری از زنده یاد بیژن مفید) انداخت. قسم خوردن احمدی نژاد باید توی یک همچین مایه هایی باشد


آهوی خسته

34:. کمی با تو .:


1- از آخرین بروز رسانی آهوی خسته ماه ها میگذرد اینجا نیز همچون من ساکن و بیصدا باقی مانده،علت فقط و فقط بی حسی اینجانب است و نه چیزی دیگر، معجزه ای رخ نداده (چون منتظر معجزه از جانب کسی یا چیزی نیستم) چه بسا وجود من خود یک معجزه ی تلخ حتی تلختر از زهر هلاهل است ،آهوی خسته نیز بوی مرگ میدهد و افسردگی از سر و رویش میبارد اما مگر جز حقیقت چیزی نوشتم؟ یا نوشت؟ همیشه واقع بین بودم و از بد بینی و رویا پردازی دوری جستم و این یکی از خصوصیات شخصیتی من بوده و هست (خوب و یا بدش را نمیدانم).
به هر تقدیر باید هر از گاهی اعلام موجودیت کرد و نا امیدی را کنار زد و قدری هم مثبت اندیشید و برای امروز و فرداها تلاش کرد، تلاش کردن برای من ِ نوعی سخت هست، اما باز هم تلاش میکنم و تا خدا هست نباید ناامید شد. آمدم تا دوباره بگویم هستم و اینبار با سبکی متفاوت تر از گذشته، ازترنسکشوآلیزم و ترنسکشوآلها و تمام زوایا و جوانب زندگیشان در این مرز و بوم جغرافیایی گفتیم و اکنون ایجانب قدمهایم را از این مرز فراتر گذاشته و از دنیای خارج برای تو خواننده ی عزیزاز هم قفسهامان خبر کسب خواهم کرد و انعکاس خواهم داد. پس منتظرم بمانید.

2-ماه های اخیر تلختر از همیشه گذشتند و خبرهای خوبی نه شنیدم و نه دیدم. از در گذشت ناگهانی "او" که شوکه ام کرد، اویی که تکرار نخواهد شد تا صحنه های دلخراش و دهشتناک و کشته شدن تنی چند از هموطنانم که قلب هر انسانی را بدرد میآورد، می نویسم. از سیاسی بودن و سیاسی بازی سر در نمیآورم و چیزی نمیفهمم چون سیاسی ویا مفسر و آگاه در این زمینه نیستم اما دلیل بر آن نیست که رویدادهای اخیر را محکوم نکرده و با درد دیدگان ابراز همدردی نکنم و از خداوند برای بازماندگان از درگاهش صبر و بردباری نطلبم.

امیدوارم هیچگاه شاهد تکرار این فجایع نباشیم و مسببان نیز به سزای عمل خود برسند

ابژکتیو

هم آغوش
.
توضیح هدر


نماد lock یا همان قفل خودمان در بسیاری از کشورها به عنوان یک نمایه برای حفاظت به کار می رود و معمولا آیتم های مورد حفاظت را در بدنه آن می نویسند! و من از این نکته ظریف استفاده کردم تا با جای دادن پرچم رنگین کمانی شش رنگ مربوط به اقلیت های جنسی در زمینه سبز یادآور شوم که همچنان همه چیز به قوت خود باقی خواهد ماند ، حتی اگر رنگ سبز این رنگین کمان چندبرابر شود باز هم در یک lock قرار دارد !

توضیحات :
من مخالف اشاعه و تبلیغ اقلیت های جنسی در کشور نیستم! و فقط به عنوان عضو کوچکی از این اجتماع بدون تعاق به رنگی برای همه اقلیت ها یک زندگی به دور از lock را توقع دارم.
معتقدم این اقلیت مخصوص به صورت یک کلونی یا اجتماع زندگی نمی کند بنابراین به تعداد آدم های دسته بندی شده در این گروه ، علامت lock وجود دارد!

اینجا سرزمین آفرینش

دم دمای غروب ناپلئون دستور داد همه ی حیوانات در حیاط جمع شوند . وقتی جمعشان جمع شد ٬ ناپلئون که هر دو نشانش را به گردن انداخته بود - آخر تازگی ها نشان درجه یک قهرمانی و نشان درجه دو قهرمانی به خودش اعطا کرده بود - سرو کله اش پیدا شد . نه سگ نکره اش دور و برش جست و خیز می کردند و چنان می غریدند که حیوانات از ترس چهار ستون بدنشان می لرزید . همه می دانستند که واقعه ی ناگواری در شرف اتفاق است .

ناپلئون با اخم و تخم ایستاد و جمعیت را برانداز کرد ٬ بعد نفیر گوش خراشی کشید . بلافاصله سگ ها پریدند جلو و گوش چهار خوک را گرفتند و آنها را جلوی پای ناپلئون انداختند . از گوش خوک ها خون می آمد و مزه ی خون که زیر دهان سگ ها رفته بود هارشان کرده بود . سه تا از سگ ها هم پریدند روی باکسر که همه ی حیوانات از تعجب هاج و واج ماندند . باکسر با دیدن سگ ها سم بزرگش را بلند کرد و یکی از آنها را در هوا هدف گرفت و نقش زمینش کرد .

ناپلئون از چهار خوک خواست به جرم خود اعتراف کنند . اینها همان خوک هایی بودند که پس از الغای جلسات روز یکشنبه به حکم ناپلئون لب به اعتراض گشوده بودتد . حالا بدون معطلی اعتراف کردند که از موقعی که اسنوبال را بیرون کرده اید یواشکی با او در ارتباط بوده ایم و در خراب کردن آسیاب بادی با او همدست بودیم و با هم زد و بند کردیم که مزرعه ی حیوانات را دو دستی به آقای فردریک بدهیم . تازه گفتند که اسنوبال به طور محرمانه به ما گفته که از خیلی وقت پیش مامور سری جونز بوده . اعترافشان که تمام شد سگ ها فوری گلویشان را دریدند . بعد ناپلئون با صدای نکره ای به حیوانات گفت حیوان دیگری نمی خواهد اعتراف کند ؟

سه مرغی که در قضیه ی تخم مرغ ها ٬ سردسته ی شورش مرغ ها بودند جلو آمدند و گفتند اسنوبال به خوابمان آمده و ما را اغوا کرده که از دستورات ناپلئون سرپیچی کنیم . مرغها را هم کشتند . بعد ماده غازی جلو آمد و اعتراف کرد که در برداشت سال قبل شش ساقه یونجه را قائم کردم و شبانه خوردم . بعد از آن گوسفندی اعتراف کرد که در برکه شاشیده است - تازه می گفت که اسنوبال وادارش کرده است - و بعد دو گوسفند دیگر اعتراف کردند که قوچ پیری را که از چاکران خاص ناپلئون بوده ٬ در همان حال که سرفه امانش نمی داده ٬ آنقدر دور تا دور خرمن آتشی دنبال کرده اند که مرده . خون هر سه آنها را هم درجا ریختند و این اعتراف ها و اعدام ها همینطور ادامه یافت و از کشته پشته ای جلوی پای ناپلئون ساخته شد و هوا از بوی خون سنگین شد .

برگرفته از کتاب قلعه ی حیوانات جورج اورول

بایوت

آریا
بنام او

این روزا حس می کنم واقعاً به بمبست رسیدم ، خیلی وقت بود که اونقدر خودم رو توی هیاهوی زندگی گم کرده بودم که کم کم داشت یادم می رفت که همین زندگی پر زرق و برق برای من و امثال من هیچ روی خوشی نداره و قمار ما همیشه آخرش به باخت منتهی می شه .احساس سردرگمی عجیبی می کنم . انگار تو یه حباب بزرگ صابون گیر اففتادم ،با این تفاوت که همه جا تاریکه تاریکه نه شفاف و روشن. خیلی وقتها می خوام فراموش کنم که هیچ هدفی ندارم ،خیلی وقت ها می خوام خودم رو گول بزنم و به خودم بقبولونم که منم یه آدمم مثل همه ، اما به خدا که خیلی وقته حسرت یه خنده ی شاد مثل همه به دلم مونده آیا این حداقل نیاز یه انسان نیست ؟ همین حقیقتها هستن که هر روز بهم دهن کجی می کنن و می گن که باور کن ، تو حتی آدم نیستی ! 25 ساله که زنده ام ، امروز مثلاً تولدم بود ، داشتم خفه می شدم از اینکه می دونستم تو یه همچین روزی یه بدبختی به دنیا اضافه شده ! خانواده و دوستام بهم تبریک می گفتن غافل از اینکه تولد من هیچ چیز مبارکی در خودش نداشته و نخواهد داشت . دلم خیلی گرفته ، حس می کنم تو کابوس تلخی گرفتار شدم که هیچ دستی نیست که بیدارم کنه ، که بگه آروم باش فقط یه خواب بوده ، همه چی مرتبه ! every thing gonna be alright !برای من انگار هیچ چیز هیچ وقت درست نمی شه ! من به چه امیدی زنده ام ؟ خودم هم نمی دونم ، آخرش چی ؟ به کجا می رسیم ؟ هیچ کورسوی امیدی نیست . هر چی هست تاریکیه و تاریکی و اندوه و تنهایی ...

منو ببخشید که اینجا رو برای خالی شدن انتخاب کردم ، دلم می خواست دستهای مهربونتون تو این وضعیت دستم رو می فشرد ، دلم می خواست حس کنم که اون دورها یه جایی زیر همین آسمونی که من نفس می کشم کسایی هستن که می فهمن دردمو ، که هم احساس منن ، منو ببخشید اگه ...

سینا

سلام بچه ها خوفین؟

بچه ها بیایین تصمیم بگیریم با همه مهربون باشیم . بیخودی واسه هم کلاس نذاریم.

همیشه لبخند به لب داشته باشیم به همه لبخند بزنیم

تا جایی که می تونیم به دوستامون کمک کنیم

واقعا می تونیم آدم باشیم فقط باید یکمی تابوها رو بشکنیم

هفته پیش سهراب می خوندم می گفت

فتح یک قرن به دست یک شعر

فتح یک باغ به دست یک سار

فتح یک کوچه به دست دو سلام

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی

فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ

توقف

زندگی به روش دستمال کاغذی


جستجوگر عشق

شهر بی رنگ


دلم در شهر بی رنگ قدم می زند....

خدایا ! این مردمان چرا اینگونه اند ؟؟؟

از زمانی که کوله پشتیم را بر روی دوشم گذاشتم و شروع کردم به گشت زدن در شهرها و مملکت های مختلف به دنبال یافتن اکسیر عشق، این عجیب ترین شهری است که در آن قدم گذارده ام....

شهر بی رنگ، حتی مردمانش هم رنگی نیستند، حتی غذاهایش بی رنگ است، همه چیز بی رنگ است!!!!!

حتی آسمان هم بی رنگ است، نمی دانم چرا از زمانی که پا به این شهر گذاشته ام خورشید هم بی رنگ شده؟؟؟؟

زندگی مردم هم بی رنگ است، حرف زدنشان، رفتارشان،بوسه هاشان، دوست داشتن هاشان، نفرت هاشان همه و همه بی رنگ بی رنگ است....

نمی دانم چرا در این شهر مانده ام؟ اما می دانم که لااقل هنوز رنگ خودم را دارم و رنگ سبز امید هنوز همراه من است....

به همه ی مغازه ها، دخمه ها، جاهای پنهان سرک کشیدم.... به این امید که رنگ سرخ عشق را در این شهر بی رنگ بیابم....

از مردم هم می پرسم،می گویم عشق رنگ آتش است، عشق رنگ خون وجود عاشق است، عشق رنگ انار شادکام است، عشق به رنگ خاک سرخ کوی یار است....

از من می پرسند، این رنگ که می گویی چیست؟

خدایا!!! اینان حتی نمی دانند که رنگ چیست؟
چگونه بهشان بفهمانم که رنگ چیست؟

دلم شور می زند!
گاهی با خود فکر می کنم که نکند من هم رنگ ها را فراموش کنم!!!!!!
نمی دانم ! اما رنگ سبز امید هنوز می گوید که صبور باش ، خوب خوب بگرد، شاید اینجا باشد.....

خدایا تو را به رنگ نور حکمتت سوگند!
کمکم کن....

۱۳۸۸/۵/۸خورشیدی
تهران کافه سنا
...

جل پاره های بی قدر عورت ما

براي ثبت در تاريخ

امروز كه تنفیذ یک دست‌نشانده‌ی دست‌بوس توسط خامنه اي ديكتاتور ايران صورت مي گيرد از سوي بسياري به عنوان " روزنكبت" ناميده شده است با اين وجود امروز را مي توان مهري تاييدي بر مرگ جمهوري اسلامي و طليعه برپايي يك جمهوري انساني و ايراني دانست.

استقلال ، آزادي
جمهوري ايراني

.

آقای قطبی شما یک عروسک دست نشانده هستید نه یک مربی حرفه ای
.

دیکتاتور خطاب به دست نشانده
.
ابراهیم نبوی: تفیذ با اعمال شاقه
.
درخواست محاکمه ی سران جمهوری اسلامی ایران
.
هرگز نمی بخشم
.
تیک 9
.
براندازی نرم از طریق امتحان
ILETS
باورم نمي شود انسان ها تا اين حد مي توانند احمق باشند بخصوص اينكه حكومت را نيز در دست دارند. حال مي فهم چرا تحليل هاي خامنه اي اينقدر احمقانه است و هي سقوط دنياي سرمايه داري را هر يك ماه يك ماه پيش بيني مي كند. صد رحمت به محمد رضا شاه حداقل او دو زبان زنده دنيا را بلد بود و اينقدر اطلاع داشت كه امتحان ILETS يعني چه؟ اين يارو كه فارسي هم بلد نيست رساله عربي اش هم كه هاشمي شاهرودي نوشته خب معلوم است كه بايد امتحان ILETS بشود يكي از راهكارهاي انقلاب مخملي.

خاطرات یک مرد تنها

تصویر محو شده
روی صندلی کنار دست پنجره می نشینم و پرده را کنار میکشم به جاده نگاه میکنم و خاطرات گذشته را به یاد میاورم خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم از او هم عکسی نداشتم که به ان نگاه کنم عکس او در ذهن و قلب من بود .
چشمهایم را میبندم و سعی میکنم چهره زیبای او را در ذهنم مجسم کنم موهای جو گندمی صورت تراشیده با سبیلهای شاخدار جو گندمی بدن ورزیده و عضلانی ولی روی هم رفته فندقی و فنچی و ریزه میزه.عکس صورتش توی ذهنم محو و کم رنگ میشه به مقصد میرسم سریع از ماشین پیاده میشم گوشیم در دستم میلرزد نگاه میکنم پیامک فرستاده کجایی دیر کردی؟
همان لحظه جواب او را میدهم :من الان سوار مترو شدم
به ادمها نگاه میکنم هرکس به خودش مشغول است بعضی ها هم به هم نگاهی میاندازند از ایستگاه بیرون می ایم پسرکی انطرفتر گلهای میخک میفروشد به طرف او میروم و به گلها نگاه میکنم سعی میکنم یک شاخه گل انتخاب کنم موبایلم زنگ میزند نگاه میکنم میبینم او هست.
از انطرف به من میگوید کجایی؟دارم دنبالت میگردم؟
جواب میدهم از ایستگاه بیرون امدم به این طرف و انطرف نگاه میکنم و ماشین او را از دور میبینم گلها را فراموش میکنم و سریع حرکت میکنم سوار ماشین میشوم و بی اختیار او را در اغوش میکشم و به چشمهای او نگاه میکنم تصویر محو شده در چشم من پر رنگ میشود وتصویر او در قلب من دوباره حک میشود.با سرعت حرکت میکند به شکلی که اعتراض میکنم یواشتر!
به من نگاه میکند و لبخند میزند.
در آپارتمان را باز میکنه و با هم وارد میشویم محیط کاملا ارام و رمانتیک است روی مبل مینشینم و برای من یک لیوان آب میاورد کنار هم مینشینیم و دستان همدیگر را میگیریم و با هم صحبت میکنیم سرم را بر روی شانه هایش میگذارم و دستم را دور گردنش حلقه میکنم و از دوریش شکوه میکنم دستش را لای موهای من میکشد و به من لبخندی میزند خودم به احمقانه بودن سوالم میخندم و بی اختیار او را به آغوش میکشم و به سینه ام فشار میدهم. لبهای ما به هم گره میخورند.
متوجه گذر زمان نشدم نمی دانم چند ساعت گذشته و چقدر خوابیده بودیم چشمهایم را کم کم باز میکنم ، دستهایم را دور کمرش حلقه کردم ومیبینم گونه ام را روی کمرش گذاشته ام به موهای او دست میکشم و نوازشش میکنم عرق پشت گردنش را با دستم پاک میکنم چشمهایش را باز میکند و سرش را به ارامی بر میگرداند و به چشم من نگاه میکند به او میگویم کاش لحظه ها اینقدر تند نمی گذشتند دستم را میگیرد و به آرامی میبوسد و لبخند میزند خیلی کم حرف است از من هم کم حرفتر می گویم چرا حرف نمی زنی؟
میگوید چی بگم ؟
پرده به ارامی حرکت میکند و نسیم ملایمی از پنجره می آید دستم را لای موهای سینه اش میکشم و میگویم خیلی دوستت دارم دوری از تو برای من سخت است صورتم را بین موهای سینه اش قایم میکنم.
آفتاب غروب کرده و شب شده فضای خانه تاریک شده و کورسویی از آشپزخانه محیط را روشن کرده چشمهایم را باز میکم و میبینم به ارامی گونه ام را نوازش میکند
از او میپرسم همسرت کی برمیگردد؟
میگوید خودم میرم دنبالش نگران نباش به ساعتم نگاه میکنم و میگویم پاشو کم کم بریم خیلی دیر شد.
حمام را برایت آماده کردم برو یک دوش بگیر خیلی عرق کردی.
دوست دارم باهم بریم لبخندی میزند و دستش را بر روی لبان من میکشد.
قطره های آب از روی گونه هایش جاری میشوند و از کنار سبیلهای قشنگش میچکند چشمانش زیر اب حالت رویایی و معصومانه ای دارند دوباره همدیگر را زیر دوش آب محکم بغل میکنیم .
سوار ماشین میشویم و حرکت میکنیم طول راه دستم را توی دستش گذاشته ام و با دست همدیگر دنده را جا میزنیم از او اجازه میگیرم و یک عکس از او میگیرم.
من را به ایستگاه مترو میرساند دوباره به هم نگاه میکنیم میگویم امروز مزاحمت شدم زحمت کشیدی.
موهای من را از کنار چشمانم کنار میزند و لبخند میزند
دستت درد نکنه من رو رسوندی این چه حرفیه خجالت بکش.
چند راننده تاکسی اطراف ماشین را گرفتند و میگویند دربستی؟
بدون توجه به انها دوباره لب هم را میبوسیم و پیاده میشوم و از جلوی چشمان بهت زده راننده ها رد میشوم.
صبر میکند تا من وارد درب ورودی بشوم بر میگردم و نگاهش میکنم برایم دست تکان میدهد و من هم برایش دستم را تکان میدهم و وارد ایستگاه میشوم.
طول مسیر برگشت به او فکر میکنم و جواب پیامکهای او را میدهم که از وضعیت من سوال میکند وقتی به مقصد میرسم جواب پیامک اخر او را میدهم که به مقصد رسیدم و او هم خیالش راحت میشود که به سلامت به خانه رسیدم.
سرم را بر روی بالش میگذارم و به عکس او در موبایلم نگاه میکنم هیچ چیز جای خودش نیست همیشه باید از عشقت دور باشی و احساس ناکامی کنی از دوستان دیگرش برای من تعریف کرده و تمامی غصه ها را درون دلم ریختم خودم این اجازه را به او داده ام که راحت باشد و خودش را به من محدود نکنه چاره ای ندارم نمی توانم به او دستور بدهم وقتی از او دور هستم چار ه ای جز این نیست لا اقل به من دروغ نمیگوید که فقط تو در قلب من جا داری.
توی این شهر هیچ وقت نتوانستم کسی مثل او را پیدا کنم که با روحیاتم سازگار باشد حالا هم که عشقت را پیدا کردی باید اینقدر از تو دور باشد که هر از چند گاهی با توجه به شرایط بتوانی او را راحت ببینی.
هیچ وقت یک چیز کاملا به کام دل ما نیست، نمی دانم شاید این رابطه هم بیشتر از این دوام نداشته باشد.

خانقاه

تقدیم به سالاد خرچنگ، با نهایت احترام به تمام خوانندگانم

خانه ی شیشه ای

صخره نورد . من خیلی عاشقم

خاکستری سرخ

حالم بده - از خواب نمی پره کسی وقتی که برگا می ریزه

.

لحن بارون
.

به جای خواب
.

دست نوشته های یک همجنسگرا

دوست عزیز وامق
.
نظراتی که باید حذف شوند
.
به بهانه انتشار پست مباهله
.
سخنی با دوست خوبم علیرضا
.
سخنی با ابطحی بزرگت
.
بزرگمردان دیروز را فراموش نکنیم



بزرگمردانی برای همیشه
.
کاش می شد
.
ای کاش خواهرم چهار دست داشت
.
آن حس خاص


ساقی قهرمان

چپ چرا یاد نمی گیرد
.
زمین نمی خورد پیچ می خورد خیابان
.
یک کلمه کم یک کلمه زیاد
.
نام تمام خیابان ها ایران است
.

حضور احمدی نژاد در ایران هیچ توجیهی ندارد


-

-

-

حضور این شخص در کشور ما هیچ توجیهی ندارد جز آن که کثافتی را که فرهنگ بنا به سنت روپوشانی و لاپوشانی می کند توی چشم و صورت مردم بزند که ببینیم با چه شرایطی و در چه شرایطی این همه وقت سر کرده ایم

اگر گناه نباشد این مقایسه، و اگر بی شرمی نباشد پوست پاره نشده را با پوست پاره شده برابر دانستن، ما همه در کهریزک بودیم تمام این سال ها و در تمام این سال ها هر کجا که بودیم همین وقاحت را، اما در لفافه تحمل کرده ایم

تحمیل وقاحت احمدی نژاد به کشور ما تنها توجیه اش این است که ببینیم چه بر سر ما می رود، و اگر لازم است بمیریم

یا فقط به این خاطر زنده بمانیم که این کشور را وادار کنیم یا قادر کنیم حرمت انسانی ما را تمام و کامل رعایت کند

شرح صدر

وصف دوست 1 - ایمان پورقلی زاده

طعم زندگی

قصه جوانی که می خواستند بکشندش ولی زنده ماند - جنبش اصالت دارد
.
روزمره
.
می دونی چرا باید آشکار سازی کرد؟ چون همه استریت اند مگر این که خلافش ثابت بشه

غریبه (من یک همجنسگرا هستم)

هیچی

محکوم به تنهایی



1) منظور شما از این جمله چه بوده است؟
« من به قانون عمل می کنم حتی اگر مخالف نظرم باشد!»
- خود قانون هم دریایی از معانی است،ظاهر بین و ریا کار نباشید.
- منظور واضح است،متاسفانه شما هم به نهضت دروغگویان پیوسته اید.
- چه سر به کلاه چه کلاه به سر!
- بنده سال ها بود از رسانه محروم بودم،به من حق بدهید،هیجانی شده بودم!


2) کدام یک از اقدامات زیر راهکار قانونی شکایت به نتایج انتخابات است؟
- هر کاری بنده انجام دهم عین قانون است.
- هر قانونی که بنده بگویم باید اجرا شود.
- این ها را به قانون شکن ها بگویید نه ما.
- ما و دوستانمان خودمان قانون را نوشتیم.


3) کدام یک از موارد زیر صحیح است؟
- هر نامزدی است که می خواهد در هر صورت برنده باشد. اعلام خبر پیروزی ،قبل از شمارش آرا حق
تقصیر ناظران است که به جای - نظارت بر صندوق ،به ایشان دل می داده اند و قلوه می ستانده اند.
- منظور از جشن پیروزی همان جشن شب مادر بوده است
- میزان رای ملت است.


4) کدام یک از عبارات زیر کلمه ی ملت را بهتر توضیح می دهد؟
- مردم شریف ولنجک وسعادت آباد
- ساکنین متشخص نیوزلند واسترالیا
- هر کس زبان بلند تری دارد
- چرا می خواهید یک اقلیت 24 ملیونی را بر یک اکثریت 13 ملیونی تهییج کنید؟


5) عمده ترین تخلف در شمارش آرا را چه می دانید؟
- وارد نمودن اتهامات بی پایه و اساس به آقای حاج آقا
- گذاشتن پا روی ارزش ها (دم حضرات)
- اختصاص 20 دقیقه به جای سه ساعت به نامزد منتخب.
- راه ندادن 300 تا ناظر از 41000 ناظربنده.


6) اگر رئیس جمهور شوید دوست دارید با چه عنوانی صدایتان بزنیم؟
- داماد لرستان
- شوهر عروس آذربایجان
- پدر زن سیستان
- رستم دستان


7) نظر شما درباره ی این که عده ای در این روز ها کشته شده اند یا مورد آزار قرار گرفته اند چیست؟
- چه ما سکوت می کردیم و چه نمی کردیم، با توجه به قضا و قدر ،اجلشان رسده بود.
- ما گفته بودیم مواظب خودتان باشید! سستی به خرج دادند.
- شاید بتوانم از حق مردم بگذرم اما از حق خودم هرگز.
- شهروندهای درجه ی دوی روستاها و شهرستان ها باید جوابگوی این ماجراها باشند.


8) چه راهکاری برای برون رفت از این معضل دارید؟
- گسترش موج سکوت سبز ،به سراسر دشت ها و جاهایی که امکان آبیاری فضای سبز هم موجود باشد.
- اعلام نتایج دل پذیر!
- عذر خواهی رسمی از خاندان حاج آقا.
- پوشیدن پیراهن مشکی وبستن شال سیاه به سر به جای دست بند سبز.


9) چرا جنابعالی در نامه ی تان به شورای نگهبان درخواست باز شماری حتی یک صندوق را هم نداده اید؟
- بنده معتقدم نباید مومنین را به زحمت انداخت!
-این تازه اول داستان است!
حیف از این حضور سبز نیست به این زودی ها تمام شود.-
- چقدر ساده اید شما!


10) ا گر کاندیدایی چهار روز قبل از انتخابات خود را پیروز انتخابات بداند به او چه می گویید؟
- علاوه بر ذکاوت مورد نیاز برای ریاست جمهوری ،استعداد کف بینی هم دارد.
- پنج مرتبه امن یجیب برای همه ی مریضان اسلام!
- این هم از همان دروغ هاست،بنده کجا نامه نوشتم به رهبری که من دارم پیروز می شوم؟
- به قول یک خانم بزرگوار، ایشان هم حتما هر جایی می رفته دور و برشان خیلی شلوغ می شده


11) به نظر شما چرا وزارت کشور از اعلام صندوق به صندوق آرا استنکاف می کرد؟
- چون می ترسید فردا بگوییم اسم و فامیل و کد ملی رای دهنده ها را هم برایمان بیاورید.
- اینقدر برایش کار درست کرده بودیم که وقت سر خواراندن نداشت.
-نرود میخ آهنین فرو اینجا!
- مگه شهر به شهرش چه دردی رو از مادوا كرد كه که صندوق به صندوق بکنه؟


12) فرموده بودید:« کاسته شدن از اعتبار ایرانیان در جهان برایم دردناک است و یکی از دلایل
حضور من در عرصه همین است».نظر شما درباره ی بازتاب آشوب ها در خارج مرز ها چیست؟
- بنده بیش تر به دنبال اثرات داخلی آنم.
- این هم قضا و قدر بود.
- بنده اعلام کرده بودم ،درسیاست خارجی ما ار اصولمان کوتاه نمی آییم یکی از اصول همین است که ما سر کار باشیم ،دنیا هر چه می خواهد بگوید!
- ممالک توسعه یافته ،مثل امثال جنابعالی ، ندید پدید نیستند، و از این کار ها زیاد دیده اند.

ناقوس

سه بار تیر بزنم. سومی را زدم.
.
دوازده و نیم بود که خدانگهدار کردیم


هم آوا- مرز تازه


تاریخ و شباهت ها





همین که هست

بهرام من مرد



و حالا پس از یک هفته سوگواری به شیوه ی خودم


پسر

ما هم سبز هستیم اما سبز فقط قسمتی از ما است!

در تکمیل پیشنهاد قبلیم برای این روزها و در ادامه راه برای آینده توصیه ام برای طراحی لوگو اینه که با کشیدن رنگ های پرچم همجنسگرایان در کنار هم و جلوه دادن به رنگ سبز هم همبستگیمون را با هموطنانمون نشون بدیم و هم نشون بدیم سبز فقط قسمتی از ما است و شاید! گامی برای رسیدن به رنگین کمان احترام به حقوق همدیگر.


آموزش قرار دادن لوگوی اعتراضی دگرباشان در کنار وبلاگ

اگر علاقه مند به شرکت در اعتراض دگرباشان هستید کافی است متن زیر را در یک کادر متنی در کنار وبلاگتان قرار دهید ( برای وبلاگ های وردپرسی و بلاگری ها ):

http://5pesar.wordpress.com/2009/08/02/ete09-08-01/">http://erazerhead.files.wordpress.com/2009/08/freedom_flag.jpg">

ــ برای وبلاگ های وردپرسی کافی است به قسمت “ابزارک ها” بروید، یک “متن” به ستون ابزارک ها اضافه کنید و درون کادر متن کد بالا را قرار دهید و “ذخیره” کنید.
ــ برای وبلاگ های بلاگری به قسمت “چیدمان” رفته و در آنجا به وسیله ی کلید “افزودن یک ابزار F” یک “متن” اضافه کنید و کد بالا را درون آن قرار دهید و “ذخیره” کنید و سپس با اضافه شدن کادر متنی به قسمت کناری باز هم “ذخیره” را کلیک نمایید تا بر روی وبلاگتان قابل رویت شود.

:: قسمت قرمز رنگ در کد بالا آدرسی است که لوگوی شما بیننده را به آن سمت هدایت می کند، این آدرس را به هر آدرسی که مایلید می توانید تغییر دهید.
:: قسمت صورتی رنگ کد بالا نیز کد عکس است که اگر مایلید از عکس دیگری برای لوگویتان استفاده نمایید کافی است آن قسمت را به آدرس عکس مورد نظرتان تغییر دهید.


پسر تنهای خسته



ماه شب زندانی


پسرای کوچه پشتی

پس این موشولینا کوشند؟

کسری نگاه

چو آن نامور پهلوان کشته شد

کله پاک کن

مشسف لخخیذغث

یادداشت های روزانه ی یک دزد


پشت ات دق شدم

یک کمی صورت حساب در کافه ی خسته

شاهد کوچ تو بودم....

شاهد رنج تو بودم....

شاهد زخم تو بودم....

شاهد رحم تو بودم....

شاهد وهم تو بودم....

شاهد شک تو بودم....

شاهد رزم تو بودم....

شاهد بزم تو بودم....

شاهد شهد تو بودم....

راوی روز، تو بودی....

راوی نور، تو بودی....

راوی شور، تو بودی....

راوی حق، تو بودی....

راوی بطن، تو بودی....

راوی کشف، تو بودی....

راوی راز، تو بودی ....

راوی ناز، تو بودی....

راوی روی، تو بودی....

برای مهسای عزیز به پاس یک سال تلاشش و تمامی لطف هایی که به من داشته و دارد، که مردانگی و جوان مردی ای بیش از خیلی از پسرهای مدعی اطرافم دارد


Friday, July 31, 2009


ما بچه های جنگیم بجنگ تا بجنگیم




آراد

تولدم مبارک

ابژکتیو

باید با واقعیت ها کنار آمد
.
کدام؟
.
ماهی تابه -
پسرک با انگشت شصتش گوشه شلوار تنگ و خاکستری اش را بالا کشید و آخرین تکه های سیب زمینی را در ماهی تابه ریخت! صدای جزولز روغن فضای آشپزخانه را پر کرد، بلافاصله خودش را عقب کشید و نگاهش به دوستش که کنار دیوار آشپزخانه روی زمین نشسته بود افتاد!
هر دو با هم لبخند زدند!
در همین موقع پدر پسرک وارد شد و نگاهی به ماهی تابه و پسرش انداخت و با خنده گفت: با این کارهات فردا چه طوری میخوام شوهرت بدم؟
پسرک نگاهی به دوستش انداخت و این بار هر دو بلندتر خندیدند.

اشاره

هیشکی نمی دونه یک ماه پیش چی به سر من اومد. هیشکی
.
من و غم و تنهایی
.
پاسخ به یک دوست

بایوت

دوستای گلم سلام
امیدوارم ایام به کامتون باشه و آماده ی خوندن ادامه ی قصه باشید
.
این روزا حس می کنم واقعن به بن بست رسیدم.
خیلی وقت بود که اونقدر خودم رو توی هیاهوی زندگی گم کرده بودم که کم کم داشت یادم می رفت که همین زندگی پر زرق و برق برای من و امثال من هیچ روی خوشی نداره و قمار ما همیشه آخرش به باخت منتهی می شه

جل پاره های بی قدر عورت ما

ابوغريب را فراموش كن ، اوين و كهريزك را بنگر

" وارتان سخن نگفت/ گل داد / زمستان شكست / رفت " ( احمد شاملو)
خامنه اي هنوز خون مي خواهد تا خشم خود را از عصيان مردم در برابر قدرت پوشالي اش فرونشاند. مزدوران او در بازداشتگاه ها كشتاري وحشيانه را رقم مي زنند. آنچه اين روزها آشكار شده است كشتاري است كه در زندان هاي رژيم فاشيستي ايران و به دستور شخص خامنه اي صورت مي گيرد و جوانان اين كشور زير شكنجه هاي وحشيانه مزدوران خامنه اي جان مي سپارند. جواناني كه تنها گناه آنان اعتراض مسالمت آميز و بي نهايت دموكراتيك در برابر و كودتاي انتخاباتي و ديكتاتوري فاشيستي خامنه اي مي باشد.
اين شكنجه و كشتار جوانان كشور در زندان هاي رژيم ، بيش از آنكه قصد اعتراف گيري و سناريوسازي را دنبال كند بازنمود خشم و عقده هاي فروخفته خامنه اي ديكتاتور ايران از ملت است. هنگامي كه ملت به تهديدهاي ديكتاتور در سركوب و كشتار در نماز جمعه ننگين 29 خرداد توجهي نكردند و فرداي آن روز علي رغم تهديد ديكتاتور به خيابان ها آمدند و مستقيماً خامنه اي و ديكتاتوري فاشيستي اور را هدف شعارهاي خود قرار دادند.
شنبه 30 خرداد 1388 با حضور مردم در مبارزه با ديكتاتوري خامنه اي و فرياد آزاديخواهي با آن همه تهديد به كشتار و سركوب، بدل به يكي از بي نظيرترين روزهاي مبارزات آزاديخواهي مردم ايران در 50 سال اخير گرديد و طنين شعار " مرگ بر خامنه اي " تمامي اركان نظام فاشيستي را به لرزه درآورد و بازنمود شكوه " مرگ برشاه" در عصر حاضر بود. خامنه اي همانطور كه وعده داده بود به كشتار مردم معترض در خيابان ها پرداخت و سردخانه هاي را از جسد ها انباشت. تا از اين طريق تمامي ديكتاتورهاي تاريخ مدرن را روسفيد كند و شانه به شانه آدلف هيتلر زند.
خشم خامنه اي از به پا خيزي ملت ايران با آن همه كشتار در 30 خرداد فروكش نكرد او در برابر مبارزات مردم كه ديكتاتوري او را به چالش مي كشند كهريزكي آفريد كه تنها مي توان آشويتس را با آن مقايسه كرد. او همچون ديگر ديكتاتورها در اين سال ها گروهي از مزدوران را گردآورده بود كه تنها وظيفه آنها كشتار و شكنجه است. اين گروه وظيفه فرونشاندن خشم ديكتاور را با شكنجه و كشتار ملت در بازداشتگاه ها بر عهده گرفته است تا به گمان خويش عبرتي را براي ملت شكل دهند تا ديگر جرات به پاخواستن در برابر ديكتاتور را نداشته باشند.
اين يك واقعيت رواني است كه جنون قدرت در ديكتاتورها ، وقتي به چالش كشيده مي شود و فرمان هاي آنها به هيچ گرفته مي شود ، خشم ناشي از اين امر چنان پيامدهاي روان پريشي دارد كه ديكتاتور براي تسكين خشم دست به هرگونه اقدامي اعم از بازداشت گسترده، شكنجه وحشيانه، كشتار وسيع و... مي زند. در اين راستا است كه خامنه اي خشم خودرا از جنبش اعتراضي ايران با شكل دادن به جنايتي ضد انساني در بازداشتگاه هاي خود و توسط مزدوراني كه مستقيماً زير نظر او مي باشند ، بروز مي دهد. در واقع خشم خامنه اي خون مي خواهد و تا عطش خشم خود را سيراب خون نكند به هيچ وجهه از جنايت دست نمي كشد.
با اين وضعيت ابوغريب كه در آن تروريست هاي كه هزاران افراد بي گناه را كشته اند، براي گرفتن اطلاعات مورد شكنجه نيروهاي امريكايي قرار گرفتند در مقايسه با اوين و كهريزك كه خامنه اي در آن با وحشيانه ترين شيوه ها انسان هايي را شكنجه و مي كشد، غير قابل توجه است. آناني كه شلوار بوش را در پيرامون زندان ابوغريب بادبان كردند كجايند كه خامنه اي در بازداشتگاه هاي خود چنان جنايت هايي مرتكب مي شود و انسان هايي را كه تنها گناه آنها آزاديخواهي و مبارزه مسالمت آميز است به كام مرگ مي فرستد. عوامل شكنجه ابوغريب محاكمه مي شوند ولي مزدوران خامنه اي مستقيماً تحت نظر او كشتار مي كنند و به هيچ احدي پاسخگو نيستند. آنقدر اختيار دارند كه بدون كوچكترين ترس از بازخواهي هرگونه جنايتي را براي شادي ديكتاتور انجام مي دهند. گويي هنوز سرنوشت مزدوران ديكتاتوري تاج را نياموخته اند و مرتكب جنايت هايي مي شوند كه مزدوران ديكتاتوري تاج حتي جرات انجام يك درصد اين جنايت ها را نداشتند. محمدرضا پهلوي با آن حكومت ديكتاتوري در طول زمامداري خود حتي يك درصد كشتاري را سبب نگرديد كه اين روزها خامنه اي و مزدورانش انجام مي دهد. اكنون به وضوح مي توان حماقت انقلاب اسلامي را درك كرد از چاله ديكتاتوري تاج به چاه ديكتاتوري عمامه فرو افتاده ايم.

خانقاه

هملتیسم

بی اف از پله های راه پله که بالا می آمد و طبق معمول هم با تی شرت بسکتبالی و شلوارک.یعنی اینبار خیلی هم طبق معمول نبود و رفته بود به پسری که توی پمپ بنزین کار می کرد سر بزنه و یه کمی هم شارژ بود از تعریف هایی که پسر از اون کرده بود و داشت برای خودش زیر لب یه چیزهایی هم زمزمه می کرد.چون شما خواننده های خیلی گلی هستین و همیشه به خانقاه لطف داشتین من یه کم می برمتون جلوتر که بشنویم چی زمزمه می کنه بی اف،شاید موقعی که شارژ هست ،چیزی که زمزمه می کنه ، یه چیز درست و درمون مستقیم برآمده از نهادش باشه ،اینجوری یه کم هم بیشتر باهاش آشنا می شیم.ولی بی اف رو الان همزمان با همون بالا اومدن از پله ها می شنویم و این مدتی که من ور زدم ،بی اف فریز توی ذهن ما مونده بود و حتی شاید بهتره از یه کم قبلتر یعنی از موقعی که از در اومد تو بشنویمش
زندگی ام مثل الماس و عشقم پاک است،فرشته ای را دیدم،یقین دارم که به من لبخند زد
بله دوستان …این… احتمالا شعر از خود بی اف نباشه، یه کمی صبر کنید…
من دوباره زندگی که توی دنیای داستانم هست رو فریز کردم رفتم سرچ کردم دیدم یه چیزی شبیه به آهنگ “تو زیبایی”از جیمز بلانت هست.اینجا ایران هست و حق کپی رایت وجود نداره پس دلیلی نداره که من خیلی به این مساله اهمیت بدم که چرا بی اف با من در میون نذاشت که این شعر مال خودش نبوده.نمی دونم ولله شایدم بوده و جیمز بلانت حق کپی رایت رو رعایت نکرده و …
به هر حال بی اف داشت از پله ها می اومد بالا که چشمش به هیکل ناقص و کوچولویی که نشسته به نرده ها تکیه داده بود افتاد.خوب اون هیکل ناقص و کوچولو که من رو شدیدا یاد یه رییس جمهور می اندازه که شاید شما هم می شناسینش رو بی اف از پشت دید.یه خنده ای تو دلش کرد که خیلی بلند بود یه پوزخندم رو لبش نشست که خیلی بلند نبود یعنی صدا نداشت.اومد مثل همیشه با غرور ذاتیش از کنار اون رد شه ولی نگاهش یه جوری وقتی داشت رد می شد از سمت راست شونه اش به پایین متمایل شد آخه اون هیکل یه تکونی به خودش داده بود.آخ ببخشید دوستان …با اینکه می دونم همتون می دونید اون کیه اما اسمش رو می گم باز .عبدالله بود که سرش رو گذاشته بود روی دستاش که به شکل ضربدری روی زانوهای بغل شده اش قرار گرفته بود و اون تکونی که می خورد هم به خاطر این بود که عبدالله داشت گریه می کرد.بی اف یه کمی براش عجیب شد قضیه ولی گفت به من چه.نکبت!خیلی خوشم می آد ازش.
باز بی اف اومد که بره اما شنید که عبدالله داره می گه:دلم می خواد بمیرم
ولله من راستش نمی دونم عبدالله متوجه بی اف شده بود یا نه.یعنی الان که خوب فکر می کنم می بینم نه متوجه اش نشده بود.بی اف هم فهمید که عبدالله متوجه نشده وایساد ببینه این یارو چرا داره گریه می کنه و حرفهایی رو که می زنه چی می گه دقیقا
عبدالله تو هق هق هاش گفت:بمیرم…می خوام بمیرم خدااا
بعد یه کمی سرش رو به سمت چپ روی دستاش گردوند و با دست راستش چشماش رو یه کم مالوند و باز با هق هق که اینبار خنده هیستریکی هم قاطیش بود داد زد:خداااا…کدوم خدا؟
بی اف خشکش زد.عبدالله می گه کدوم خدا؟
عبدالله سرش رو برگردوند روی دستش ولی این بار به سمت راست و این باعث شد که بی اف رو ببینه.سرش رو آورد بالاتر تا بی اف رو راحتتر ببینه و بعد خنده اشک آلودی کرد و گفت:شنیدی؟برو به حضرت درویش بگو پس.آخه اون به خدا ایمان داره.اما من فقط تظاهر می کنم
بی اف نگاهش رو از عبدالله برداشت و به سمت اتاق رفت اما با صدای نعره عبدالله ایستاد و برگشت دید عبدالله تمام قد که البته، همه قدش هم به سرشونه های بی اف نمی رسید، ایستاده و داره با خشم داد می زنه:خدا نیست.می فهمی؟اون درویش جون همه رو خر کرده.خدا نیست.اونورهم هیچ خبری نیست اگرنه من تا حالا خودم رو کشته بودم.
عبدالله به سمت بی اف اومد اما بی اف برگشت و در رو باز کرد و رفت تو و در رو محکم پشت سرش بست

خانه شیشه ای

ببار
.
صخره نورد

رمینا

دوستت دارم

زندگی عشق مرگ

من همه عبرتی از پر زدن دیروزم

تو همه همتی از آرزوی فردا باش

ساقی قهرمان

سبز چیز خوبی ست، سبز چیز خیلی خوبی ست

کسی خبر دارد؟

چپ چرا یاد نمی گیرد

شرح صدر

اسطوره و انحطاط

بررسی تطبیقی کنش و منش فرد و جمع در
آژانس شیشه‌ای، هفت سامورایی و ماجرای نیمروز
-
یوسف‌علی میرشکاک

طعم زندگی

من هر بار از مشکل شخصیم نوشتم پشیمون شدم….. من واقعا جای گله ندارم.. افسردگیم از سر راحتی ه… مشکل دارم ولی مشکلم مانع زندگی سالم و بدون خطر نیست. سر جوانهای به سن من.. حتی کوچکتر از من الان تو ایران چی میاد؟… این شهدا مگه نمیخواستن زندگی کنن باوجود این با آگاهی از خطرات قدم به راهی گذاشتن که مرگشون آدم زنده رو از زنده بودن شرمنده میکنه. دوستای نازنینی که با من همدردی کردین.. ازتون ممنونم ولی آدمی که راحت بدون ترس و نگرانی.. تو یه کشور آزاد بی دردسر زندگی میکنه همدردی نمیخواد… دیگه هیچوقت خودخواهانه دست به کیبورد نمیزنم.

خبری که اینجا لینک کردم رو از وبلاگ خانم ابتکار خوندم… دقیقتر بگم در بالاترین دیدم. راست و دروغش رو نمیدونم ولی حتی اگه این خبر درست نباشه دلیل بر وجود نداشتن این اتفاقها نیست.

شرح ملاقات معصومه ابتکار با یکی از آسیب دیدگان جنبش…. امیر می گفت: به میدان آزادی که رسیدم حدود ساعت 8 شب بود. همانطور که به تنهایی داشتم از گوشه ای حرکت می کردم تعداد زیادی از افراد باتوم به دست و کلاه به سر را دیدم که به سویم می آیند، اما با خود فکر کردم به من که کاری ندارند و آرام از گوشه ای به راهم ادامه دادم که … امیر حالا حدود 40 روز است که بر روی یک تخت در حالی که از گردن به پایین فلج است، خوابیده و شرایط تلخی را می گذراند. می گفت: دهها ضربه باتوم خوردم و در حالی که هیچ دفاعی نداشتم ناگهان تیری به صورتم اصابت کرد و بعد هم دو گلوله خلاص به سرم … زنده ماندن امیر یک معجزه است. گلوله ای در کنار چانه او شلیک شده که پس از عبور از کنار فک در نزدیکی نخاغ ایستاده است و دو گلوله ای که به سرش زده اند، پوست را صدمه زده و مغزش آسیبی ندیده است.

پ.ن: تیتر رو از خبر بالاترین گرفتم.

ناجور

راه راه سبز راه بنفش

توو تاکسی بودم امروز
یک پسره سوار شد
شلوارش رو دیدم فقط که به نظرم خیلی قشنگ اومد، خاص و قشنگ
کنارم نشست، بوی ادکلنش رو دوست داشتم
نگاه ام رفت به ساعدش
خواستم پیاده شم
پرسید: پیاده میشین؟
گفتم: آره... نیم نگاه دیدم صورتش رو
هم صداش رو دوست داشتم... هم چهره اش دلنشین بود
پیاده شدم. کفشهاش رو دیدم. از همون کفش هایی بود که من این روزها می پوشم و مدلش خاص و کمه
پای کسی ندیده بودم تا حالا... خطهای مال من سبزه و مال اون بنفش بود
کلاس زبان داشتم؛ همه ی کلاس داشتم بهش فکر می کردم. اصلن حواسم به درس نبود.
خیلی احتمال داشت گی باشه
خیلی ازش خوشم اومد
خیلی حیف شد
شاید اگه گی باشه، وبلاگ نویس هم باشه
شاید اگه وبلاگ نویس باشه وبلاگ منو هم بخونه
شاید اگه وبلاگ نویس نباشه دوست وبلاگ نویسی که وبلاگ منو بخونه داشته باشه
شما پسری با کتونی های راه راه بنفش نمی شناسید؟

ناقوس

سه باز تیر بزنم سومی را زدم

دوازده و نیم بود که «خدا نگه دار» کردیم. شبگردی بعد از قرار تو خیابون های همدان، با سگ ها. به یه ساختمون خیلی بزرگ سنگی تو خیابون تخت جمشید رسیدم که با این که از جلوش تو روز ده ها بار رد شده بودم، اما برام کاملا غریبه بود. زور زدم تابلوی بالای دروازه اش رو بخونم: «اداره ی آگاهی: دایره ی جرائم سازمان یافته».

همین که هست

چه جایی ازت خالیه
.
خدا این ستادو از ما نگیره
.
باز هم ستاد
.
خیلی مراقب باش
.
عقده
.
ماث
.
لکه ی ننگ سیاه و خال مهرویان سیاه
.
بنویسیم atheism بخونیم صفا
.
خبرش بده که جانم بدهم به مژدگانی
.
رستوران توت فرنگی
.
آقای میای با هم دوست بشیم؟
.
باید تغییر کنم؟
.
یادم بخیر. دوست خوبی بودم.
.
الیازر بن یهودا یک اندیشمند معتبر و دو ست داشتنی و ارزشمند
.
ازدواج کثیف ترین کاره
.
بهشت
.

یه مساله ی خیلی جالب

گاهی درگیری بین دو تا جریانه

که در این صورت یا حرف الف درسته یا ب

و به هر ترتیب معلومه کی چی می گه

مثلا در ایران امروز مذهبی جماعت

با گی ها مشکل دارن

این تابلوئه و ظاهر جریان اینو می گه

که هر کی ریش داره هر کی مسجد می ره

هر کی سینه می زنه هر کی نماز می خونه

از جوونی که تنش پیدا باشه ریش بتراشه

موسیقی گوش کنه بانجی جامپینگ بره متنفره... ادامه

.

راه من

.

سلام به دشمن عزیز

.

آخی الهی نازی

.

گی ها می خوان رابطه ی جنسی داشته باشن

شما ها نمی خواین؟

گی ها می خوان انتخاب کنن

دوست دارن خودشون تصمیم بگیرن

تو رابطه جنسی شون چی کار بکنن

و چه کارهایی رو نکنن

شماها نمی خواهید؟

دوست دارن خودشون بگن با کی آره با کی نه

دوست دارن خودشون طرفو بپسندن

ببین بگن آره یا نه

این چیه الان؟
یه کار بده؟ اشکال داره؟

شماها نمی کنین؟

کدوم خری این کارارو نمی کنه؟

یک کم هم بکشید چیزتونو

تا ما بدونیم دقیقا اشکالمون چیه و کجاست

و رفعش کنیم

شاید با همه ی بلاهت وصف ناپذیرتون اصلا حق داشته باشید

و گر چه محاله ولی یه درصد هم احتمال داره ما خطا کار باشیم واقعا

.

سلام دوباره

.

خب هیچی نمیگیم

.

ما تو مملکتی زندگی می کنیم که رییس جمهورمون

افشای فساد اقتصادی رو می ذاره برای مناظره اش

یعنی درک این جماعت کودتاچی از مناظره ی انتخاباتی اینه

که جای این که برنامه هاشونو مطرح کنن

اگه کت و شلوار و عبا عمامه شون اجازه می داد

به هم دیگه فحش ناموس هم می دادن

به هوای هم لنگه کفش و پاره آجر هم پرت می کردن

با فتوشاپ واسه هم عکس سکسی هم درست می کردن

شعر و جوک هم برای هم می ساختن

برای امثال احمدی نژاد با اون منطق

مناظره نباید دور میز و تو تلویزیون باشه

باید زیر پل و سرچهارراه باشه

باید تو خرابه ها و تو شیره کش خونه ها باشه

کاش مساله به محمود ختم می شد

استاد شجریان آبروی موسیقی ایرانه

مفهوم هنر ایرانه مسلط به دستگاهه

و همه هم می دونن با رژیم مخالفه

و تلویزیون انحصارگرای جمهوری اسلامی

اگه بخواد آثارش رو پخش کنه باید منت هم بکشه

اون وقت آثارش رو پخش می کنه

بی هیچ اجازه ای بی هیچ پولی

بی خیال این که اون بابا هم هنرمنده رزقش از این راهه

تلویزیون کار خودشو می کنه

هیچ دلیلی هم نمی بینه بخواد به کسی توضیح بده

خوب معلومه اون هم شاکی می شه

و شکایت می کنه و حرفش هم منطقیه

فقط اجازه می ده ربناش پخش بشه

جواب تلویزیون ما چیه؟
وقتی امام جماعت ... کنه معلومه که ماموم هم ... می کنه

فرمودن حالا که شکایت داری

همون ربناتم پخش نمی کنیم

ما که سوار بر خر مرادیم

هر آشغالی نشون بدیم ملت می بینن

نبینن هم مجبورن پول شو پرداخت کنن رو قبض برق شون

عظیم ترین بودجه رم داریم می دیم به تلویزیون

اون هم هر گندی بخواد به نمایش در می آره

روزی که هوادار عوضی ترین دولت دنیا یه تیر شلیک کرد

و ندای ایران کف خیابون امیرآباد به خون خودش غلطید

اخبار فدراسیون یوگای کشور کومور تو تلویزیون ما پخش شد

و خبر شهادت دانشجوی فلسفه خونده ی

موسیقی کار آگاه ایرانی پخش نشد

از اون طرف مردم هم چپ و راست به به و چه چه می کنن

از عمل کرد صدا و سیما تقدیر می کنن

عمل کرد !! کدوم عمل کرد ؟؟
میلیارد میلیارد می زنن به بدن

اون وقت ظهر یه گندی رو فیلم برداری می کنن

شب نمایش می دن

خیلی کانال ها هم که یه دوربین می ذارن و یه پرچونه روبروش

اون وقت پایانش هم می نویسن

محصول تامین برنامه ی شبکه ی فلان

به به از ما و به به از فرهنگ ما

و به به از این مسلسل حکومت که تو خونه هامون

روبروی چشممون گذاشتیم

تا هر وقت هر چی خواست تو مغزمون شلیک کنه

ای تف بر اون ذاتت دنیا

.

آخر کار

.

حس پسر بودن

.

عجب بابا

.

هنوز از ظاهر حرف میزنه

.

مثنی نیس واژه عجمه

.

دقت دارید؟

.

پسر

چند روز پیش با یکی از دوستان (دگرجنسگرا) سر موضوعات اخیر گفتگو می کردیم که وسطش با لبخندی به شوخی/جدی! گفت: اگر یکی از شماها رو این روزا بگیرن چی می شه؟! می شین ویتامین!!! زندان؟! چند درصد بازداشت شده های سیاسی داخل زندان حاضرن بهتون احترام بذارن؟!

پسر تنهای خسته


هنوز اندر خم یک کوچه ایم

چرندیات فکری

واقعن از خودم تعجب می کنم

یادداشت های روزانه ی یک دزد

تن

یکمی صورتحساب در کافه

زیبایی نسیم بهاری را در وجودم حس می کنم


Tuesday, July 28, 2009





رادیو زمانه و آثار دگرباشان جنسی ایرانی

اولین خانه دائم ما در یک رسانه معتبر


به زودی خبرهای بیشتر در مورد صفحه دگرباش رادیو زمانه در خانه هنر منعکس می کنیم


Thursday, July 23, 2009


دعوت به شرکت در نهمین سالمرگ شاملو

کانون نویسندگان ایران با صدور بیانیه‌ای، نُهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو را گرامی داشت.

بر اساس این بیانیه، اعضای این کانون و سایر دوستان شاملو، در ساعت پنج عصر جمعه دوم مرداد بر مزارش در گورستان امام‌زاده ‌طاهر مهرشهرِ کرج گرد هم می‌آیند.

احمد شاملو در دوم مرداد ۱۳۸۸ درگذشت.

کانون نویسندگان ایران در بیانیه خود نوشته است: «احمد شاملو در سراسر زندگی پُرفراز و نشیب خود هرگز در برابر ستمکاران و دشمنان آزادی، نه سکوت را برتابید، نه سرسپردگی را، نه گردن خم کردن در برابر نواله ناگزیر را.»

این کانون با بیان این که شعر شاملو «جز در ستایش آزادی نبود» افزوده است که شاملو در کنار سرودن شعر، با «دفاعِ عملی» از آزادی بیان، از پیشتازان ترویج فرهنگ و ادبیات پیشرو بود.


کانون نویسندگان ایران بر این باور است که گرچه ممکن است «چندگاهی آزادی در بندِ حنجره خاموشِ روزگار قادر به خواندن نباشد، بی‌گمان پرندگان قفس شکن‌اش ... سرانجام آسمانِ چشم به راه خود را باز خواهند یافت.»

سال گذشته، ماموران نیروی انتظامی با حضور در گورستان امام‌زاده طاهر کرج، به بهانه «نداشتن مجوز قانونی» مانع از برگزاری هشتمین مراسم درگذشت احمد شاملو شدند.

کانون نویسندگان ایران، اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۴۷ از سوی برخی نویسندگان آن دوران تأسیس شد.
این کانون که پیش از این سال به طور غیر رسمی فعالیت می‌کرد، در سال ۴۷ با صدور بیانیه‌ای با عنوان «درباره یک ضرورت» به طور رسمی اعلام موجودیت کرد.

چهره‌هایی چون جلال آل‌احمد و م.الف.به‌آذین در تأسیس این کانون نقش داشتند.

کانون نویسندگان ایران بارها با صدور اطلاعیه‌هایی از تحدید فعالان مدنی و اجتماعی و سانسور در ایران انتقاد کرده است

.




سخنان گوگوش در اعتصاب غذای نیویورک به دعوت اکبر گنجی: دل من در گرو آبادی و آزادی ایران است


۱

من به اینجا آمده‌ام تا صدای درد آلود مادران داغدیده و نگرانی باشم که جگر گوشه‌هایشان را بخاطر راهپیمایی و اعتراض مسالمت آمیز به نتیجهٔ انتخابات اخیر به صلابه کشیده اند ، به فجیع‌ترین شکل کتک زده اند ، به زندانها افکنده اند، ناپدیدشان کرده و کشته اند

۲

من به اینجا آمده‌ام تا صدای حقانیت روشنفکران،اهل قلم،هنرمندان،اقلیت‌های جنسی‌ و قومی و بومی و مذهبی‌ و عقیدتی باشم که طی‌ سه دههٔ گذشته تنها به دلیل گونه‌ای دگر اندیشیدن،دیگر سخن گفتن یا داشتن اندیشه و باور متفاوت به زندان افتاده اند شکنجه دیده اند به قتل رسیده اند به اعتراف‌های نمایشی و دروغین وادار شده اند و یا چون من طی‌ دو دههٔ زندگی‌ در آن‌ سرزمین مجبور به سکوتشان کرده اند

۳

من به اینجا آمده‌ام تا صدای حق طلبانهٔ جنبش ملی‌ و خودجوش هموطنانم در داخل ایران باشم و همبستگی‌ و حمایت خود را از این جنبش که زنان و جوانان به واقع نماد بالندهٔ آن‌ هستند اعلام کنم

۴

من به اینجا آمده‌ام تا در مقابل نهاد معتبر سازمان ملل متحد صدای شکایت مردم ایران را به گوش جهانیان برسانم و از دبیر کل آن‌ بخواهم که هر چه سریع تر هییتی را برای بررسی‌ وضع دستگیرشدگان وجوانان بیگناه دربند ومفقود شدگان وقایع اخیر و کلیهٔ زندانیان سیاسی و عقیدتی و شکنجه شدگانی که سالهاست در زندان‌ها به فراموشی سپرده شده اند ، به ایران اعزام کند

۵

من به اینجا آمده‌ام تا در زمانی‌ که توجه مجامع بین‌المللی و کشورهای جهان به جنبش خودجوش و ملی‌ مردم ایران و ستمی که بر آنان میرود جلب گردیده و از طریق ایرانیان خارج از کشور درخواست و پیام آنان را به گوش جهانیان برسانیم و صدای آزادی خواهی‌ هموطنانم باشم و بگویم که خواسته من و تمامی‌ ایرانیان آزادهٔ داخل و خارج از کشور، برقراری دمکراسی آزادی عدالت و برابری در ایران بر اساس بیانیهٔ جهانی‌ حقوق بشر است

۶

من به اینجا آمده‌ام تا نشان دهم که اهل سازش با این رژیم خودکامه و غیر دمکراتیک نیستم، سخنران و سیاست پیشه هم نیستم ولی‌ همواره پشتیبان خواسته‌های بر حق مردم کشورم بوده‌ام و خواهم بود و در این راه از تنها توانایی‌ که دارم یعنی‌ هنر خواندن‌ام برای رسانیدن پیام خود و میهنم استفاده کرده و می‌کنم

۷

من به اینجا آمده‌ام تا بگویم آری می‌‌دانم برای رسیدن به این اهداف مقدس ، ملت ما راهی‌ پس دراز پیش رو دارد ولیکن با هر نوع اعمال خشونت ، جنگ، حبس، کشتار و حضور بیگانه در کشورم مخالف هستم و از گام‌های مثبت هر چند کوچک همچون این فراخوان پشتیبانی می‌‌کنم و با امید به اینکه با تداوم اینگونه حرکت‌ها شاهد برقراری دمکراسی، آزادی بیان ،آزادی قلم، آزادی اندیشه، آزادی انتخاب ، آزادی مذهب و آزادی زنان در آن‌ سرزمین اهورایی باشیم
زنده باد ایران برقرار باد پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان که قرنهاست هویت هر ایرانی‌ آزاده به شمار میرود

.

وبلاگ هایی که این هفته به روز کرده اند

آبی آسمانی


تو بهترین دوست منی


امروز دقیقا دو هفته از آخرین باری که دیدمت می گذرد. دو هفته ای که سخت بود. اصلا شبیه آن دو هفته ها و حتی دو ماه ها که قبلا نمی دیدمت نبود. دو هفته بود پر از اضطراب و پریشانی و دلتنگی.

چهره ی آن روزت را خوب به یاد دارم. بهت گفتم که شبیه Mr. Slave شده ای تو خندیدی و گفتی می خواستی شبیه ولفِ X-Men بشوی!

از آن روز دو هفته گذشته…
دو هفته ای که روزهایش شبیه هیچ کدام از دیگر روزها نبود.

یادم نمی رود شنبه با چه شوقی تعریف می کردی که اولین باتوم زندگیت را خورده ای! می دانم جایش درد می کرد ولی یاد آوری اش برایت شیرین بود. حالا دیگر فکر کنم آن قدر خورده باشی که کنتورت پنچ، شش باری صفر شده باشد!

می دانی نوشتن خیلی سخت است در این پریشانی و اضطراب. هفته ها فرار می کردم. امتحان بهانه بود. ولی حالا دارم سبک می شوم نه آن قدر که بپرم بلکه آن قدر که از جا برخیزم.

نوشتن از تو خیلی سخت است آن هم جایی که همه فکر می کنند لابد باید بینشان خبری باشد. البته خبری نیست که نیست!

صادقانه بگویم وقتی برای اولین بار دیدمت در چهره ات حداقل برای من چیز جذابی نبود. بر خورد های اول قطعا تصادفی بود ولی در این برخوردها من چیزی در تو پیدا کردم که در این زمانه کالایی نایاب است:
یک رنگی. حتی وقتی که هم می خواستی زیرآبم را بزنی پیش چشمانم این کار را می کردی. تو همیشه رو بازی می کردی. تو خوش رنگ ترین بی رنگ در این جهانی.

باید اعتراف کنم بهترین لحظه های زندگی ام در طول این سال ها در کنار تو بوده
همیشه طی این سال ها با هم بودیم: در کلاس، در آزمایشگاه، در پروژه ها، در بیرون رفتن ها، در شورش کردن ها.
حالا هر کس که بخواهد نشانی من را بدهد می گوید فلانی (منظور تو) را می شناسی؟ این نه، اون یکی!
یکی می گوید دوقلوهای دانشکده و به ما لبخند می زند و دیگری تا می بیند که در کلاس باز کنار هم نشسته ایم شاکی می شود که این دو تا امروز هم می خواند کلاس درسم را به هم بریزند.

توضیح نوع علاقه ی من به تو خیلی سخت است آن هم این جایی که ماشالا همه خودشان یک پا این کاره اند! فقط می گویم خیلی نزدیک، همان طور که برادرنم را دوست دارم البته تو را بلکه هم بیشتر.
با یک تفاوت نه چندان کوچک. هنگام گفتگو با برادرانم کار در نهایت به بحث و چالش های اعتقادی می رسد و با تو به فرصتی برای آرامش ذهن.
وقتی بهت درباره ی خودم گفتم فکر نمی کردم این قدر آسان قبول کنی. وقتی گفتم، هیچ تغییری در نگاهت ندیدم. در تویی که نمی توانی هیچ چیز را مخفی کنی. حتی در آن شرایط هم دست از شوخی هایت بر نمی داشتی. نمی گویم وقتی گفتم دوستیمان عمیق تر شد چون نمی توان گفت که این بی نهایت از آن یکی بزرگ تر است!

اکنون تو به دست این حرامزاده مردمان که سنگ های آزادی خواهی را بسته و سگ های هار استبداد را گشاده اند، اسیری. یادم نمی رود آن روز که ریختند در دانشگاه و بچه ها را کتک زدند تو از همان اول فرار کردی. آخه پسر تو رو چه به تظاهرات!

می خواهم هر چه زودتر برگردی. همان آدم همیشگی، با همان چهره ی خندان، با تمام آن شیطنت ها و بذله گویی ها، با تمام آن اعتماد به نفس و الکی خوش بودن ها.

امروز برای اولین بار موبایلم را از سایلنت خارج کردم، صدای زنگ را تا آخرین حد بلند کردم و می مانم گوش به زنگ تا خبر آزادیت را بشنوم.

یک چیز هست که تا به حال بهت نگفته بودم:
تو بهترین دوست منی!




ابژکتیو

اتاق 207
.
لانگ شات (قول می دم)
.
باید با واقعیت ها کنار آمد

ادب نامه

زمانی برای گم شدن


اشاره

You
.
برگی از خاطرات من

Being Alone is My Destiny

بایوت

شروع تازه
.
من تو را می طلبم


جل پاره های بی قدر عورت ما

ما جهانیم جهان ماست - اعتصاب غذا در برابر سازمان ملل
.
آهاي آسمان ! خنده بي حواس! من از لاي دست تو سُر خورده ام
من از دست كج فهمي حاكم ات ،در اين ملك ويرانه بُر خورده ام
بدون هدف در سرم مي چكند، رگ بسته ي ماشه هاي جهان
ومن پيش چشم او له مي شوم، در اضلاع ماهيچه هاي زمان
به ابعاد باروت و خون مي روند، دريغ از سر سوزني دلخوشي
بسيجي هايي كه آموختند برادر... برادر... برادركشي

حرفهای نگفته

این چند هفته بعد از ا ن ت خ ا ب ا ت

خانقاه

سمپتوم دونفره

خانه شیشه ای

کمی حرف بزنید

خورشید بانی

می گشتم ...

من در این آبادی

پی چیزی ...

دست نوشته های یک همجنسگرا


همجنسگرایان ایرانی پیامبرانی که رسالت خود را فراموش کرده اند
.
سخنی با عباس سلیمی به مناسبت زادروز اسلام
.
کوچ وبلاگی

بالاخره من هم مجبور شدم از این وبلاگ محبوس و فیلتر شده دست بکشم و به وبلاگ

http://1hamjensgera.blogfa.com/

کوچ کنیم هر چند که در این وبلاگ محبوس و فیلتر شده نیز نوشته هایم قرار می گیرد

شرح صدر

از سایت ایران اهدا : زندگی ببخشید
.
گفتگو با یوسف علی میرشکاک

عاشق تنها

یک جمله کوتاه

ناجور


آخ حافظ حافظ حافظ

همین که هست

خانم هایده تو رو می شناخت؟
.
درد و بلای هایده بخوره تو کله ی ضرغامی
.
خوش اومدی به خانه ی دل
.
کمک
.
آخه دنیا آدم ها
.
گفت از که بنالیم
.
چه فیلمی بود
.
بدو بدو آتیش زدم به مالم یا آره جون عم ت
.
طلاق
.
گوشی دستته؟
.
به قول علی: هه
.

پسر

شرح صدر: زندگی ببخشید

رضا “پسر”: باید برم عضو بشم، احتمال اینکه بعد از مرگم عضویم به درد بخوره کمه اما دارم به این فکر می کنم که اگر بعد از مرگم گیرنده ی عضوی بفهمه عضو یک همجنسگرا رو در قسمتی از وجودش داره، یا پزشکی که داره این کار رو می کنه بفهمه داره عضو یک همجنسگرا رو جا به جا می کنه …، یا اصلا این کار به یک کار گروهی تبدیل می شد و چندتا با هم اعلام می کردیم که می خواییم عضو بشیم تا همه بدونن ممکنه روزی اگر نیاز به عضوی داشتند اون عضو رو از یک همجنسگرا دریافت کنند…
از اتو به برق زدن که کمتر نیست، اینم می تونه راهی باشه برای اعتراض، برای نشون دادن، بودن حتی میون قفسه سینه.
کسی هست که بخواد اینطور اعتراضمون رو بیان کنیم و با هم ثبت نام کنیم یا با هم اعلام کنیم که عضویم؟!


پسرای کوچه پشتی

از حالا دیگه تو مترو می رقصم



Friday, July 17, 2009



نماز جمعه تهران 26 تیر 1388


اعتصاب غذای ایرانیان سراسر جهان در اعتراض به خشونت دولتی در ایران

ابژکتیو


سه شنبه 23/4/88 = Cme Backe

پنجشنبه 25/4/88 = یعنی این خواهد بود ؟
این یک اختلاف داخلی بود که عده ایی از سودجویان قصد داشتند تا با سوء استفاده از اون نظام رو مختل کنن!
در هر … ممکنه مسائلی پیش بیاد

اشاره

شنبه 20/4/88= انتقاد به IRQR
دوشنبه22/4//88= خداحافظی
سه شنبه 23/4/88= فکر کنم درست شد ها؟
چهارشنبه24/4/88= چه اتفاقی افتاد؟

اینجا سرزمین آفرینش

چهارشنبه 24/4/88= برای نرگسی که دوستش دارم

براده ها

هفت - ارتفاع

جل پاره های بیقدر عورت ما

خامنه اي هنوز تشنه خون است


نام : سهراب اعرابي

جرم : آزاديخواه

محل قتل : زندان اوين

قاتل : سعيد مرتضوي

مسئول مرگ: سيد علي خامنه اي

یکشنبه 21/4/88= یک تیر به قلبش، تیر دیگر به سرش

« یک تیر به قلبش، تیر دیگر به سرش»
امروز یکشنبه بیست و یکم تیر ماه جنازه سهراب اعرابی جوان نوزده ساله‌ای که در جریان اعتراض‌های اخیر کشته شده‌است، به خانواده او تحویل داده شد. سهراب اعرابی در سال آخر دبیرستان تحصیل می‌کرد و به گفته خانواده اش برای اولین بار بود که در انتخابات شرکت می‌کرد. درباره نحوه کشته شدن او گزارش‌های مختلفی از روز گذشته تا کنون منتشر شده‌است. اما فرحناز محمدی عمه سهراب اعرابی در آلمان به رادیو زمانه می‌گوید سهراب در روز بیست و پنج خرداد ماه به ضرب گلوله کشته شده‌است.
اینقدر جوان ماه و آرامی بود. اولین باری بود که او رای داده بود. فقط همین را می‌دانم که می‌خواست از رای خودش دفاع کند. سهراب نه سیاسی بود و نه وابستگی گروهی داشت. فقط یک رای داده بود که بگوید من هم هستم. سهراب از بیست و پنج خرداد در تظاهرات ناپدید می‌شود. هر روز مادرش و بقیه بچه‌ها به اوین و دادگاه انقلاب مراجعه می‌کردند. ولی هر بار آنها را به گونه‌ای رد می‌کردند. صبح می‌رفتند دادگاه انقلاب و عصری هم به اوین می‌رفتند.
آیا در طول مدتی که خانواده مراجعه می‌کردند هیچ جواب مشخصی که فرزندشان اینجا هست یا نیست داده بودند؟
چرا. چندین بار گفته بودند که همین جاست. مثلا عکسش را به کسانی که آزاد می‌شدند نشان می‌دادند و آنها هم می‌گفتند اینجاست. ولی من خودم فکر میکنم چون عکسش بدون ریش بوده و سهراب وقتی دستگیر شده بوده با ریش بوده و بچه‌های هجده نوزده ساله خیلی شبیه به هم هستند احتمالا به دلیل تشابه قیافه بوده‌است. دو سه دفعه هم به آنها می‌گویند بروید خانه تا به شما تلفن می‌شود. که من وقتی دو سه بار به منزل آنها زنگ زدم مادرش گفت که خانه آمده‌ام تا به من تلفن بزند. یعنی فکر می‌کرد که خود سهراب تلفن می‌کند و منتظر تلفن او بود. یک مدت هم هر شب به آنها گفته بودند که امروز یک سری را آزاد می‌کنند بیایید اینجا که آزاد می‌شود. نزدیک کنکورش بود و گفته بودند که مدارکش را بیاورید که ما می‌فرستیم برود کنکورش را بدهد.
بعد این خبر دقیق کی روشن شد؟ یعنی دیروز خبرهایی بود که به خانواده از طرف سعید مرتضوی اطلاع داده شده که بیایند جنازه را بگیرد. آیا این خبر درست بود؟
من نمی‌دانم سعید مرتضوی بوده یا کس دیگری. به هر حال اینها به دادگاه انقلاب مراجعه می‌کنند به آنها گفته می‌شود که بروید اداره آگاهی. وقتی اداره آگاهی می‌روند یک سری عکس جلویشان می‌گذارند که عکس سهراب آنجا می‌بینند. امروز هم که رفته‌اند جنازه اش را گرفته‌اند. بدون هیچ قید و شرطی جنازه را به آنها تحویل داده‌اند.
دیروز به اداره آگاهی مراجعه کرده اند؟
بله
پزشک قانونی نظرش چه بوده است؟
پزشک قانونی گفته بود دو تا تیر خورده‌است. یک تیر به پایین قلبش و تیر دیگری در سرش خورده‌است. ظاهرا همان روزی بوده که از ساختمان بسیج به مردم تیر زده بودند. از قرار معلوم همان روز تیر خورده بوده‌است. و جای دستگاهی که قلبش را به کار بیندازند هم روی بدنش بوده‌است.
تاریخ مرگش را پزشک قانونی تعیین کرده بوده که چه زمانی بوده است؟
زمان مثل اینکه همان روز بیست و پنجم خرداد بوده‌است. زنده نمانده و در جا مرده‌است. ولی چون سهراب ریش داشته و سنش را بالاتر حدس زده بودند و اینها هر چقدر می‌گفتند نوزده ساله آنها هم دنبال یک بچه نوزده ساله می‌گشتند. ولی چون سنش بیشتر نشان می‌داده‌است آنها نتوانسته بودند بفهمند.
هیچ مدرک یا کارت شناسایی همراه او نبوده که شناسایی بکنند؟
فرحناز محمدی:ظاهرا چیزی نداشته‌است. چون به تظاهرات رفته بوده.
مراسم تشییع جنازه کی هست؟
فردا ۸ صبح از غسالخانه بهشت زهرا تشییع می‌شود

دوشنبه 22/4/88= اين هم گروهبان گارسياي خامنه اي

فيروز آبادي

مسئول مكاتبه با امام زمان

در نقش چاه جمكران

جاروبرقي پس مانده هاي خامنه اي

در نقش گروهبان گارسيا


خانقاه

جمعه 26/4/88= ژویی سانس

بی اف دست از کشیدن طرح صورت خودش برداشت و به در نگاه کرد که داشت تکون می خورد اما باز نمی شد،دفتر طراحیش رو گذاشت کنار و از جاش بلند شد و رفت و در رو باز کرد.درویش در حالیکه روی لب و صورتش جای رژ دیده می شد جلوی در ایستاده بود.بی اف انگار که به یه آدمی که سوال احمقانه ای پرسیده نگاه بکنی به درویش خیره شده بود.درویش هم سعی می کرد نگاهش روی بی اف ثابت بمونه،دست راستش رو بلند کرد و همین باعث شد که تعادلش به هم بخوره ولی بی اف تلاشی برای نگه داشتنش نکرد و درویش خودش رو به آستانه سمت چپ در آویزون کرد و به بالا و چشمان بی اف نگاه کرد و گفت: کجا رفت؟ بوی شدید الکل خورد توی ذوق بویایی بی اف ، خم شد و صورتش رو آورد نزدیک صورت درویش و پرسید:کی کجا رفت حاجی؟ درویش چهاردست و پا روی زمین قرار گرفت و باز به بالا نگاه کرد ولی چون بی اف خم شده بود زاویه گردنش همون زاویه دفعه قبل موند،درویش گفت:ها؟ بی اف گفت:آها درویش زور زیادی رو روی دستاش انداخت اما برای بلند شدن یه چیز بهتری لازم بود پس دوباره آویزون شد به آستانه در و صورت به صورت بی اف قرار گرفت و گفت:تو کیییییی؟ بی اف گفت:خودت کیییی؟ صدای زبر عبدالله از اتاق کناری که درش نیمه باز بود بی اف رو ساکت کرد.عبدالله گفت:سلام عرض کردم در کاملا باز شد و قیافه کریه و ریش آلود و هیکل کوتوله عبدالله جلوی در ظاهر شد. درویش افتاد روی پای بی اف اما بی اف پاش رو کشید کنار و خواست برگرده توی اتاق که صدای دیگه ای توجه اش رو جلب کرد.دوید به سمت راه پله رفت و به پایین نگاه کرد،کسی داشت از در خروجی بیرون می رفت اما از اون فاصله و از پشت فقط می شد موهای بور و تی شرت زرد و شلوار جین آبیش رو دید و در به سرعت بسته شد.بی اف برگشت و خورد به عبدالله که پشت سرش ایستاده بود،عبدالله به پشت و بی اف روی اون به زمین افتادند .بی اف دست راستش رو گذاشت روی سینه عبدالله و در حالیکه فکر می کرد بوی الکل درویش رو به بوی گلاب عبدالله ترجیح می ده با کمک دستش از روی عبدالله بلند شد.عبدالله هم در حال بلند شدن طبق عادت بدون اینکه کسی ازش سوالی کرده باشه شروع کرد به ور زدن:اون آقا برادر جناب درویش بودند و هر موقع که حضرت درویش از عرفان دور می شن حالا عبدالله هم بلند شده بود اما بی اف که به حرفهای او بی توجه بود دیگه وارد اتاق شده بود،درویش هم تونسته بود خودش رو روی پا نگه داره و به آستانه در تکیه داده بود و به سمت راه پله نگاه می کرد .توی چشمش اشک بود و غمگین از عبدالله که دست به سینه جلوش وایساده بود پرسید:کجا رفت؟

خانه شیشه ای

دوشنبه 22/4/88= من کی بودم؟

عرق کرده ام
نفس نفس می زنم
خیس اشک
آه چه خوابی، خاطره های نفس گیر
آبادان, بهترین محله اش, تابستان، شب، در حیاط ِ زیبای خانه ی تان
تو، من و او
می خواستی آن چند شب را حرف بزنیم پیش هم بخوابیم پیش من نخوابد؛
پاشا با توام یادت هست؟
میگفتی سابقه نداشته! شبها خنک است، بیرون بخوابیم…
پشه بند می خواستم از بی بی، داستان عقرب سیاه…
مرا ترسانده بود
بی بی میگفت نداریم…
تا اینجا درست تکرار شد
ولی
وقتی عقرب از زیر دمپایی سوگول فرار کرد
بی بی با یک حرکت له اش نکرد!
من به داخل فرار کردم که تلفنم زنگ خورد و او (یار امروزم) گفت نترس من کشتمش!

پاشا پاشا بیداری؟
پاشا کی به من تبریک می گویی؟
پاشا چقدر از هم دوریم
پاشا هر چه بود تمام شد، او تمام شد
مرا تنها نگذار هیچ چیز به عقب بر نمی گردد
از خودش بپرس؛
من برای تو کجا قرار دارم، من کی بودم؟
حواست را جمع کن پاشا

چهارشنبه 24/4/88= خیلی فراتر است

من دارم به گا می روم
و بقیه را به ’تف لیز کننده هم نمی گیرم
و این تنها برای به گا رفتن نیست
خیلی فراتر است، تا آنجا که جعبه سیاه ِ من هم هیچ ’گهی نمی تواند بخورد
کسی مرا نمی پاید
کسی مرا عاشقانه می گاید
من دارم به گا می روم
و
به خودم هم دیگر مربوط نیست.
پزشکی قانونی انگشت به کون می ماند: این مقعد ِ آش و لاش کار اوین هم نیست!
بگو کار ِ کیست،قول می دهیم همانطور که خواسته ای درمانت نکنیم؛ به گا بروی…
و تا به گای ِ عظما رفتن یک کیر مانده؛ دستم تخم های دکتر را می مالد…
و همه امیدم به این است که فقط من به گا رفته باشم.


دست نوشته های یک همجنسگرا


شنبه 20/4/88= ندا با مروه چه فرقي مي كرد

نمازگزاران تهراني ديروز در اعتراض به كشته شدن مروه الشربيني بانوي مسلمان مصري از سوي نژادپرستان از محل نمازجمعه تا ميدان فلسطين راهپيمايي كردند، در اين مراسم كه از سوي نيروي مقاومت بسيج برگزار شده بود بسيجيان پيكر نمادين بانوي مصري را تشييع كردند.

براستي مروه با ندا چه فرقي مي كند پس چرا هيچ نمازگزاري براي ندا راهپيمايي نكرد ؟ چرا هيچ كس پيكر ندا را تشييع نكرد .

چرا ؟ آيا او ايراني نبود ؟ مسلمان نبود ؟ مروه الشربينني با نداي ما چه فرقي مي كرد كه چنان مراسمي را براي يك مصري برگزار كردند ولي براي ندا كه در كشورش توسط عوامل بيگانه ( طبق گفته آقايان ) به شهادت مي رسد هيچ نمازگزاري ،‌هيج بسيجي اعتراض نمي كند ،‌ هيچ نمازگزاري كفن نمي پوشد هيچ نمازگزاري عكس معصوم ندا را در دست ندارد . براستي نداي ما با مروه چه فرقي مي كرد ؟

چه شده است به كدامين سو مي رويم در اين ايران چه خبر است چه بلايي نازل شده است. گويا ديگر غيرتي نيست ديگر خوني نيست كه بجوشد و بجوشاند نمازگزارانمان را .

در اين چهار سال بر ما چه گذشت چه گذشت كه اينگونه به بي غيرتي خويش مي باليم و و بي هويتي و بي اصالتي خويش را نشانه اسلام و مسلماني مي دانيم چه شده است كه هوطنان خويش را فراموش كرده ايم و براي بيگانگان مجلس عزا برگزار مي كنيم ؟

دوشنبه 22/4/88= مناظره ی من و محموق احمقی نژاق

هر چي مي خوام از اين سياست كثيف درست بر دارم و متون وبلاگم به روال سابق برگرده گويا كه امكان پذير نيست و حال نيز كه محموق جان( ببخشيد فراموش كردم محموق احمقي نژاق رو معرفي كنم ،‌محموق !!!پسر همسايه كناريمون مي باشه كه كمي از لحاظ ذهني دچار مشكله و فكر مي كنه كه محمود احمدي نژاده و رئيس جمهور و چون در صحبت كردن د رو ق تلفظ مي كنه ما هم اونو محموق احمقي صدا مي كنيم ) درخواست مناظره اي ده دقيقه داده و منم با اجازه بزرگترا بله گفتم آخه اين طفلك زماني كه مناظره هاي آقاي دكتر محمود احمدي نژاد رو ديده كلي لذت برده بود و حال از تمامي اهالي كوچه خواهش و تمنا كه باهاش مناظره كنن و منم چون اين بنده صادق و ثابت !!!رو خيلي دوست دارم با كمال ميل و كمي هراس به درخواست معجزه كوچه سوم ( همون كوچه اي كه توش زندگي مي كنيم ما هم به تبعيت از آقاي احمدي نژاد ببخشيد آقاي دكتر احمدي نژاد اونو معجزه كوچه سوم صدا مي زنيم ). هر چند هراسم كمي از كمي بيشتر است چون مي ترسم احمقي ، احمدي رو الگوي خودش قرار بده و چون در فرهنگ لغت محمود مناظره = مناقشه مي باشه و در تعريف مناظره شاخصه هاي اونو دروغ ،تهمت و افترا مي دونه مي ترسم محموق هم از محمود الگو برداي كنه ولي خوب الگو برداي كنه من كه خيالم از خودم راحته ، هر چي به گذشته و حال نگاه مي كنيم هيچ خبري نيست و فقط موضوع همجنسگرايي مي مونه كه مي دونم محموق جان اين موضوع رو مطرح نمي كنه اصلا نمي دونه كه بخواد مطرح كنه تازه اگرم بدونه چون مي دونه جواب دندون شكني براش دارم اونو مطرح نمي كنه ولي خيلي برام جالبه كه توي اون مناظره محموق جان چه دروغي مي گه و يا چه تهمتي مي زنه ؟

به دليل مشكلات مالي و عدم همكاري اهالي محله بحاي مجري از يك كرنومتر استفاده كرديم و خوشبختانه طبق قرعه اي كه انداختيم ابتدا نوبت محموق شد .

محموق در ابتداي صحبتش دعايي رو ذكر كرد كه به دليل نحوه صحبت كردنش زياد متوجه نشدن چيه فقط مي دونم حدود پنج دقيقه از وقتشو گرفت . سپس ديدم چند برگه سفيد رو در دسته گرفته و مي گه آقاي محمد حسين اينا چين اينا از كمد شما پيدا شده اين برگه ها چيه (به سختي سخنانش رو متوجه مي شدم ) يه لحظه كه برگه ها رو ديدم جا خوردم آخه اون چطوري تونسته به كمد من دسترسي پيدا كنه نكنه افسانه آفرينش هدايته نه اون كه تو كمدم نبود آهان واي حتما 11 دقيقه كوئيلو ست خوب انوم كه تو كمدم نبود پس اين برگه ها چي بودن . هر چي اصرار كردم خوب محموق جا بگو ببينم خوب اين برگه ها چيه ولي هر چه من اصرار مي كردم او حرف خاصي نمي زد و فقط مي گفت اينا چين ؟ هر چي فكر كردم آخه من اصلا توي كمدم برگه هاي مجزا نداشتم مگر كتابهايي كه هر چند يكار پرينت مي گرفتم . آهان فهيمدم اين برگه ها كتاب افسانه دنياي پنجم حميد تقدسي بود كه چند روز پيش پرينت گرفتم ولي وقت نكردم اونو بخونم . و باز هم آقاي احمقي تاكيد كه اين پرگه ها چيه خنده ام گرفته آخه اين محموق چي مي دونه افسانه دنياي پنجم چيه چي رو توضيح بدم ؟

آقاي محمد حسين وقت من تمام شد ولي شما به سوال من جواب نداديد ؟

هر چند كه هنوز نتونسته بودم خنده ي خودمو كنترل كنم ولي منم شروع به صحبت كردن كردم . ابتدا با ياد خدا شروع كردم ، نمي دونم چي شد يه لحظه احساس كردم توي يه محيط خاصي قرار گرفته ام احساس كردم كه هاله اي اطرافم قرار گرفته و در محيطي ديگر قرار گرفتم و احمقي را مشابه احمدي ديدم خيلي برام عجيب بود بجاي اينكه با محموق مناظره كنم نمي دونم چرا ا حساس كردم پسر همسايه كم هوش ما همان محمود احمدي نژاد است واقعا محيطي عجيبي بود چشمانم حركت نمي كردند و پلك نمي زدم اغراق نمي كنم واقعا پلك نمي زدم و تمامي كلمات و حركات من ناخوداگاه و غير ارادي بودند :

آقاي احمدي نژاد مي خوام از خانمي صحبت كنم كه هميشه همراه شما است هر جا شما هستيد اونوم هست نمي دونم كه در كنار شما مي شينه يا عقب يا جلوي شما ولي نام محمود با اون آميخته شده . تازه سي ديشم موجوده .

فاميليش : عدالت . سهام عدالت !!!

لب تابم رو روشن مي كنم ( تو كه لب تاب نداري بابا گفتم كه محيط عوض شده بود ) سي دي رو گذاشتم :

حالا دوستان عزيز در روستاي آرادن هستيم و با جمعي از مردم در مورد انتخابات صحبت مي كنيم

ببخشيد آقا شما به چه كسي راي داديد ؟

احمدي نژاد

چرا

به خاطر دو چيز ؟ سيب زميني و سهام عدالت !!!

پنجشنبه 25/4/88= وبلاگ من نیز فیلتر شد

پنجشنبه 25/4/88= سخنی با مادرم به بهانه 26 تیر ، بیست و دو سالگی زایش من

مادرجان فردا 26 تیر است 22 سال از دریدن شکم تو22 سال از زایش من می گذرد زایشی که نتیجه یک هوس شبانه و حرکت رفت و برگشت ساده ای بود و این حرکت ساده چه موجود عجیبی را خلق کرد مادر در این نامه نمی خواهم از 22 سالگی خویش بگویم می خواهم برای تو و ازتو بگویم برای مادری که در تمام زندگیش فقط دهنده بود هیچگاه گیرنده نبود

دهنده آرامش و لذت شبانه به شوهری که نه عشق بود نه یار

دهنده عشق و محبت به فرزندانش

دهنده شیر به محمد حسین کوچک و سایر فرزندانش

مادر براستی تو همیشه دهنده بود ی تو از اتاق خوابت تا آشپزخانه همیشه دهنده بودی دهنده لذت ، دهنده عشق و آرامش ،دهنده زندگی بودی

مادرم تو برای پدرم تمام زندگی خودت را فدا کردی در کنار تو و بدلیل حضور تو بود که پدرم توانست به تحصیلاتش ادامه دهد و سپس همان تحصیلاتی که تو منجر آن شدی در جر و بحث های زناشویی عامل تحقیر تو می شد و محکوم می شدی محکوم به بی سوادی و در این محکومیت تنها سکوت می کردی ، مادر هر گاه اعتراض می کردم که چرا سکوت می کنی چرا جواب نمی دهی تو می گفتی آرامش خانه از همه چیز محیط است و هر گاه که من می خواستم جواب دهم دستان تو بود که دهانم را می گرفت و مرا نیز ساکت می کرد سپس می گفتی به تو ربطی ندارد مساله ای میان من و پدرت می باشد ولی مادر چه کسی گفته است باید سکوت کنی و جواب ندهی چه کسی گفته است پدر بدلیل پدر بودن باید بگوید و مادربه دلیل مادر بودن سکوت کند که مبادا آرامشی بهم بخورد . و این بارنیز میخواستی دهنده باشی دهنده آرامش .

مادرم چرا ، چرا همیشه می خواهی دهنده باشی ، مادر کمی مادر نباش کمی انسان باش کمی زندگی کن کمی لذت ببر و کمی گیرنده باش فقط کمی گیرنده باش

مادر نیم قرن از زندگی تو و 30 سال از زندگی زناشویتان می گذرد و همیشه دهنده بودی مادرم ، عزیزم ، عشقم کمی گیرنده باش نمی دانم چگونه ولی کمی گیرنده باش نمی دانم چگونه می توانید گیرنده باشید ولی خواهش می کنم کمی گیرنده باش ، نمی دانم به کدامین راه مشروع و نامشروعی می توان گیرنده بود ولی خواهش می کنم کمی گیرنده باش

گیرنده عشق

و گیرنده هر چه از آن لذت می بری

مادر فراموش کردم بگویم خواهش می کنم فردا در روز زایشم دهنده نباش ، دهنده هیچ هدیه و کادویی نباش که من از دهنده بودن تو زجر می کشم عاجزانه از عزیزترنم می خواهم که فردا در روز زایشم مرا رنج ندهد .

ببخشيد خانم شما به چه كسي راي داديد ؟

احمدي نژاد

چرا

به خاطر دو چيز ؟ سيب زميني و سهام عدالت !!!

منم به احمدي راي دادم .

فيلم بر روي كودكي 14 ساله زوم مي كند كه شناسنامه اش را در دست گرفته و مي گويد منم راي دادم منم به احمدي راي دادم .



و . . .

ناگهان محيط اطرافم تغيير كرد و از آن هاله و لب تاب ديگر خبري نبود محموق هم به خواب رفته بود آن هاله و محيط چه بود .

در ذهن كوچكم ن دو سوال نقش بسته است :

1 – براستي اين سهام عدالت كيست كه هميشه در كنار احمديه

2 – و آن كودك 14 ساله ،‌ آن كودك 14 ساله چه مي گفت.


زندگی ... عشق ... مرگ

چهارشنبه 24/4/88= همین دوست داشتن زیباست

ساقی قهرمان

جمعه 19/4/88= فرهنگ تا صدای بلند ابراز عقیده نکند معلوم نیست ما چه می کنیم
یکشنبه 21/4/88= تو--- برای آن که ایران خانه ی خوبان شود
دوشنبه 22/4/88=آقای بازرگان، آقای موسوی حالا همانجاست
سه شنبه 23/4/88= میل ندارم جز به کشتن شما

اما قرار ما این بود که دست ما به شما نخورد

.

اما قرار ما این بود که دست ما به شما نخورد

.

در مرده هامان زیاد می شویم

مرگ هامان را پرت می کنیم روی سر شما

زیر باران ما

یا مرده می شوید یا کشته می شوید

یا دست می زنیم

.

طعم زندگی

شنبه 20/4/88= سفید
یکشنبه 21/4/88= سفید 2

توضیحی که باید بدم این ه…… تو حتما تو اطرافیانت همج نسگراهایی رو دیدی که خانواده هاشون بعد از کامینگ آوت فرزندشون اگه خشونتی نسبت بهش انجام ندادن ولی با عدم درک مساله درد ه وجدانی رو به فرد همج نسگرا دادن… این مساله فکر میکنم توی ترنسها بیشتر باشه. اینطور پیش میاد که والدین با غصه خوردن و افسردگی این حس رو به فرزندشون میدن… فرد ترنس یا هومو با اینکه میدونی تو بوجود اومدن این ناراحتی برای خانوادش نقشی نداره… ولی دچار عذاب میشه. وقتی خانواده بهش میگن بخاطر ما از خواستت بگذر با وجودی که برای هر دو طرف واضح ه خواست فرد.. اختیار انتخاب زندگی.. حقی ه که بعنوان انسان زنده داره… ولی از اونجایی که وجدان گاهی منطق نداره و آمیخته به احساس ه… فرد نهایتا خودشو مقصر میدونه!
اینطور فکر کردن اشتباه محض ه… و خانواده ها هم مسلما بدون اینکه قصد سواستفاده از احساسات فرزندشون رو بکنن باعث بروز احساس گناه تو Boldفرد میشن ولی این موضوعیی که حداقل توی ترنس ها بیشتر دیدم. فکر میکنم به موقعیت فرد تو خانواده هم مربوط باشه مثلا اگه تو خانواده ای باشه که روابط خوبی با اعضای خانواده نداشته باشه احتمال گرفتار شدن تو این حس کمتر ه! و بالعکس اگه تو روابطش با خانواده خوب باشه خب بیشتر اذیت میشه که باعث ناراحتیشون شده… احتمال میدم که اینطور باشه. و اگه به طور کل به خانواده ها.. با انواع روابط و خصوصیات و تربیت.. نگاه کنیم عذاب وجدان کمترین حسی ه که پیش میاد شاید برای عده ای احساسات به مراتب تندتری بوجود بیاد

یکشنبه 21/4/88= ندای ایرانی
پست قبل رو که دیدید.. دلم برای ایران تنگ بود ولی‌ حمایتی که از کاندیدا‌ها میشد حس معکوس میداد فکر می‌کردم تا سالها دلم نخواد به ایران برگردم.. شرکت شما تو انتخابات رو نمیتونستم بفهمم.. برای من کاملا واضح بود که انتخابات برای حکومت بی‌ معناست.. نمی‌فهمیدم چرا نمیتونستین باور کنین… ولی‌.. ولی‌ حالا میدونم کار شما درست بود چون اگه رای نمی‌‌دادین اعتراضی هم نمی‌شد. هنوز نمیدونم چی‌ شد.. چطور اتفاق افتاد.. انگار همه دنبال بهونه بودن برای فریاد زدن.. هر چی‌ بود غیر قابل باور بود.. برای من.. و غیر قابل پیش بینی‌ احتمالا برای اکثریت که چه سرانجامی خواهد داشت.
دیروز رفتم راهپیمایی.. ارامنه و فارسی‌ زبانان گلندل هر روز بعداز ظهر جمع میشن در حمایت مردم ایران.. حتا ارامنهٔ غیر ایرانی‌ هم شرکت میکنن و با اینکه شعار‌های فارسی‌ رو نمی‌فهمن باز هم همراهی می‌کنن… اینها رو نمیگم که بگم مثلن کار بزرگی‌ می‌کنیم.. نه.. فقط برای اینکه بدونین ما هم به فکر شما هستیم.. که تنها نیستین.. اگر نه که تو امنیت اعتراض کردن کار ناچیزی ه و متأسفم از اینکه بیشتر از این از دستم بر نمیاد.. حتا نمیتونم بگم که ‌ای کاش ایران بودم تا در کنار شما کتک میخوردم.. زخمی می‌‌شدم.. یا شاید…. نمیگم چون دروغ ه.. چون اگه ایران هم بودم جرات کاری که شما انجام میدین رو نداشتم… شهامت ندا‌ها رو در جلوی گلوله ایستادن رو نداشتم….
ولی‌ شما چنان بلند فریاد زدین که تمام دنیا صدای ایرانی‌ رو شنیده.. و چقدر از شجاعت شما متحیر شدن… از ایستادگیتون با دستهای خالی در برابر اسلحه… باید اعتراف کنم مردم کشورم رو نمی‌‌شناختم.

بهای سنگینی‌ برای زنده کردن نام ایران دادید.. و حالا همه باید هر کاری میتونیم انجام بدیم تا خون عزیزان هموطنمون پایمال نشه.

براتون دعا می‌کنم.

به امید آزادی…

شنبه 20/4/88= سلام دوباره یک دوست

دوشنبه 13/4/88= نارنجی

پنجشنبه 25/4/88= خواب

تسلیت… تسلیت… تسلیت…
مدتی است که فقط خبر مرگ میرسد.. از ایران.. از آدم های غریبه و آشنا.. فقط تسلیت میگوییم. و آخرین خبر… یک هواپیما سقوط کرد.. چند تن از بستگان و آشنایان من از مسافران آن بودند… برای چندمین بار در دو ماه گذشته تسلیت می گویم این بار به دوستان خیلی آشنا و به همه بازماندگان این عزیزان.. همه کشته شدگان.
همین.. کلمات بهتری برای تسلی و تسلیت نمیدونم… بهتر همان سکوت است

همین که هست

چهارشنبه 24/4/88= نیاز
چهارشنبه 24/4/88= نمی دونم چی میخوام هر چه که می خواهی بگو
چهارشنبه 24/4/88= Exclusivism
چهارشنبه 24/4/88= چی بگم خداحافظ؟
چهارشنبه 24/4/88= دیگه چکار کنم
پنجشنبه 25/4/88= بازم میل خوداتونه
پنجشنبه 25/4/88=کپ کردین تا حالا
پنجشنبه 25/4/88= اقا مفسد فی الارض که میگن شمایین یا ماییم؟
پنجشنبه 25/4/88=بابک درمانی با شیوه سنتی
پنجشنبه 25/4/88=کافیه؟

پسرای کوچه پشتی

دوشنبه 22/4/88= این مطلب ترجمه است، لینک انگلیسی‌اش مهم نیست، چون آن‌قدر تغییراش داده‌ام که تقریبا همه‌اش عوض شده است. در هر صورت، فقط برای خنده‌اش بخوانید. برای خنده که این روزها چقدر وحشتناک فراموش شده است. این روزها که گرد مرده همه جا پاشیده اند... رامتین

چرندیات فکری

جمعه 26/4/88= مایکل جکسون




Tuesday, July 7, 2009



وبلاگ هایی که این هفته به روز کرده اند

آبی آسمانی

چهارشنبه 17/4/88= برقراری امنیت به شیوه ی جمهوری اسلامی

ابژکتیو

چهارشنبه 13/10/88= سلامتی

اشاره در آدرس تازه

جمعه 13/4/88= اعتراض
یکشنبه 14/4/88= به حق چیزهای ندیده و نکرده!

* وبلاگ دوست خوبمون ” ما میمانیم ” هم چند روز پیش مسدود شد که حالا در آدرس نو مشغول نوشتن هستن.

آدرس قبلی www.sin-shin.blogspot.con

آدرس جدید www.sin-shin1.blogspot.com

چهارشنبه 17/4/88= نظر شما چیه؟

اینجا سرزمین آفرینش


شنبه 12/4/88= تاریکی دشت را فرا گرفته بود که صدای حقیقت از حنجره ی بلبلی در آسمان جاری شد

ما می مانیم ( بهمن من)

یکشنبه14/4/88= اسباب کشی - 28
سه شنبه 16/4/88= کتیبه - شعری از اخوان - 29

تکیلا

جمعه 19/4/88= خواب من 1

جل پاره های بی قدر عورت ما

چهارشنبه 17/4/88= اعترافات ابطحی، سیدابراهیم نبوی

خاطرات یک مرد تنها

سه شنبه 2/3/88= عزیز وطن غریب وطن بینوا وطن

چی بگم .....
از غم وغصه خودم بگم یا از درد و رنج دیگران .
همین مردمی که دیروز خیلی عادی و بی تفاوت از کنار هم رد میشدیم و شاید گاهی نیم نگاهی به هم می انداختیم و میگذشتیم .ولی امروز همه با هم همصدا و همدرد همه دست تو دست هم و با مشت گره کرده حق خود رو فریاد میکنند حقی که اسلام و شرع که پایه حکومت است و همه به رسمیت میشناسند اینگونه راحت زیر پا له میشه و هیچ کس از اون یاد نمیکنه و رسانه های داخلی از اون به به عنوان یک اشوب که معلوم نیست اون رو کی هدایت میکنه معرفی میکنه و حقایق رو کاملا وارونه نشون میده.
مردمی که برای حق خودشون از خون خودشون گذشتند و یاد و خاطرات گذشته رو زنده کردند
ولی الان حقشون پایمال میشه
کی گفته سیاست ما عین دیانت ماست؟
همیشه این شعار پوچ بودنشو ثابت کرده و این دوتا همیشه از هم جدا بودند ایا اسلام گفته که برادر و خواهر دینیتو بکشی؟!
اینجاست که مردم حق خودشون رو فریاد میکنند و جزئی ترین آزادی خودشون رو طلب میکنند.
به خار و خاشاک تشبیه میشند و من و امثال من به کثافت!
دم از دولت دمکرات زدن چه بی معناست رآی من کجاست؟
رآی برادران و خواهران من کجاست؟
آیا ما سزاوار این همه بی احترامی و بی حرمتی هستیم؟این همه دعوت کردن برای حماسه ای بزرگ و پر شور نتیجه اش این است؟
که آخرش خون هموطنان من به زمین ریخته شود؟
دیدن این همه صحنه های دلخراش واقعا دلگداز است
مگر ما همه از یک نژاد نیستیم؟آیا ما همه ایرانی نیستیم؟

پنجشنبه 18/4/88= تصویر محو شده

خانقاه


پنجشنبه 18/4/88= کوروساوا گفت: همه در سکوت فرو رفته بود، صدای گریه کسی را می شنیدم، کسی داشت گریه می کرد، او که بود؟

خانه شیشه ای

جمعه 12/4/88= باغچه
یکشنبه 14/4/88= بحث
سه شنبه 16/4/88= تو و تو

خاکستری سرخ

پرایدی که با همه ی هیجاناتش بوی خون خیابان هایم را از مشامم نبرد

دست نوشته های یک همجنسگرا

دوشنبه 8/4/88= کدامین سیاست عین دیانت ماست؟
سه شنبه 9/4/88= کدامین دشمن، دشمن همین جاست؟
چهارشنبه 10/4/88= خرد، در مورخ 0000/00/00/ در جامعه ی مذهبی اسلامی ایرانی محاکمه خواهد شد
پنجشنبه 18/4/88= از انتخابات چه آموختم
پنجشنبه 18/4/88= حالم از خودم به هم می خورد


اي خدا چرا من اينجوريم

اي خدا چرا من با بقيه تفاوت دارم

چون با بقيه تفاوت دارم هيچ كس نمي تونه منو درك كنه

و هزاران جملات احمقانه ديگر

ولي ديگه بسه تا كي بايد اين جملات احمقانه رو با خودم تكرار كنم ديگر از خودم حالم بهم مي خورد هميشه مي نالم هميشه بهانه مي آورم و هميشه :

فحش مي خورم و ناسزا مي شنوم و سكوت مي كنم ،‌چرا چون همجنسگرا هستم

در وبلاگم براحتي نمي تونم بنوسيم چرا چون همجنسگرا هستم

به سختي وبه دور از چشم ديگران بايد با كسي كه دوست دارم سخن بگويم چرا چون همجنسگرا هستم

از ترسيم آينده نگران باشم و هميشه هراسان باشم چرا چون همجنسگرا هستم

هميشه بايد بترسم كه اگر بابام بفهمه چي ميشه اگر مامان بفهمه چي مي شه چرا چون همجنسگرا هستم

هميشه بايد نقش بازي كنم چرا چون همنچسگرا مي باشم


و سپس ژست روشنفكري مي گيرم كه چرا در جامعه اي عقل گريز بزرگ شدم و چرا كسي نمي تونه منو درك كنه ولي محمد حسين پدر و مادر خواهر و برادرت حق دارند تو رو درك نكنن مردم جامعه حق دارند تو رو درك نكنن تو براي آگاهي دادن به اين جامعه چه كردي جز چند وبلاگ كه در آن از هر چيز سخن مي گي جز آگاهي دادن صحيح به اطرافيانت چه كردي ، جز نوشته هاي چرند در وبلاگت چه نوشتي و جمله احمقانه بالاي وبلاگت كه نوشته اي من آب ، هوا و غذا را نمي خواهم در اين دنياي فاني خواهان آزادي ،عشق ، برابري هستم چه جمله ي احمقانه تو در اين دنيا نان مي خواهي آب مي خواهي و غذا و در كنار اينان آزادي و عشق و برابري .

دوستانم با خود چه كرده ايم جز اينكه خودمان را چهره هاي افسرده به جامعه نشان دهيم چه كرده ايم جز ندا و چراغ ، آنها هم كه از هر چيز سخن مي گويند جز چگونگي آگاهي دادن صحيح به اطرافيانمان ، از تلاشهايشان در كشورهاي بيگانه و مجالس بيگانه سخن مي گويند و با چنان خوشحالي از خبر پناهندگي همجنسگرايان ايراني سخن مي گويند كه گويا شق القمر كرده اند ولي مشكل من درون كشورم مي باشد اينجا كه مردمانش نمي دانند بايد هم ندانند چون كسي ، چون شخصي، چون موسسه اي براي آگاهي بخشي به آنها وجود ندارد و همجنسگرايان ايراني جز ناله و درد ، جز رنج دوري از معشوق ، جز افسردگي حامل چه هستند ، جز تزريق نااميدي چه كرده ايم .چه كرده ايم

چه كسي گفته چون همجنسگرا هستم بايد فحش بخورم ،‌محدود شوم ، گريه و زاري سر دهم نه محمد حسين ديگر بس است ديگر ناتواني بس است تو هستي چون بايد باشي تو آفريده شدي چون بايد آفريده مي شدي تو همجنسگرا هستي چون بايد زندگي كني نه فقط زنده بماني . من همجنسگرا هستم چون آفريدگارم اينگونه خواسته و بر خواسته خالق بزرگم سر تعظيم فرود مي آورم و هميشه شاكر او خواهم بود و از او مي خواهم كه ديگر مثل ديروزها نشوم و فردا و فرداهايم آنگونه باشد كه خود مي خواهم نه ديگران .

رهام

دوشنبه 15/4/88= یک تصمیم کاملن احساسی

BYE BYE

زندگی ... عشق ... مرگ

چهارشنبه 17/4/88= تاراج

ساقی قهرمان

سه شنبه 16/4/88= تا فردا و هزار و یک شب
جمعه 19/4/88= فرهنگ، تا با صدای بلند

شرح صدر

یکشنبه 14/4/88= عقاید المردمان 1
دوشنبه 15/4/88= ایمان و تکنولوژی - یوسفعلی میرشکاک
دوشنبه 15/4/88= ایرانیان و موعودگرایی - یوسفعلی میرشکاک
دوشنبه 15/4/88= برده صاحب عنوان
سه شنبه 16/4/88= نسبت ما و تجدد
سه شنبه 16/4/88= رخنه در تکنیک
سه شنبه 17/4/88= دیالوگ: "بستگی داره"

طعم زندگی

چهارشنبه 3/4/88= ندای ایرانی.
پست قبل رو که دیدید.. دلم برای ایران تنگ بود ولی‌ حمایتی که از کاندیدا‌ها میشد حس معکوس میداد فکر می‌کردم تا سالها دلم نخواد به ایران برگردم.. شرکت شما تو انتخابات رو نمیتونستم بفهمم.. برای من کاملا واضح بود که انتخابات برای حکومت بی‌ معناست.. نمی‌فهمیدم چرا نمیتونستین باور کنین… ولی‌.. ولی‌ حالا میدونم کار شما درست بود چون اگه رای نمی‌‌دادین اعتراضی هم نمی‌شد. هنوز نمیدونم چی‌ شد.. چطور اتفاق افتاد.. انگار همه دنبال بهونه بودن برای فریاد زدن.. هر چی‌ بود غیر قابل باور بود.. برای من.. و غیر قابل پیش بینی‌ احتمالا برای اکثریت که چه سرانجامی خواهد داشت.
دیروز رفتم راهپیمایی.. ارامنه و فارسی‌ زبانان گلندل هر روز بعداز ظهر جمع میشن در حمایت مردم ایران.. حتا ارامنهٔ غیر ایرانی‌ هم شرکت میکنن و با اینکه شعار‌های فارسی‌ رو نمی‌فهمن باز هم همراهی